اون بی تربیتی که در سایه نشسته است و به ما می نگرد!

حالم خوب نیست. روی مبل دراز می کشم تا آقای همسر میل ها شو چک کنه و بعدش یریم بخوابیم...

چه باغ قشنگیه. هر ور رو نگاه می کنی سر سبز و زیباست. انگار خود خود بهشته. هزار تا کوچه باغی داره. یکی از یکی سر سبز تر. این پرنده های رنگ و وارنگ چی ان که تا حالا ندیدم. هر کوچه باغی رو نگاه می کنیم و توش نمی ریم. اینقدر قشنگن نمی تونیم تصمیم بگیریم از کدوم بریم. دل رو می زنیم به دریا و یکی رو انتخاب می کنیم. یه پیچ سر سبز تنده و بعد از اون.. دیگه هیچچی نیست! بیابون برهوت... خرابه... خشک... خنده مون می گیره. خنده عصبی... غش غش می خندیم با آقای همسر...

با صدای خنده خودم از خواب می پرم.

دوباره خوابم می بره... دوباره خواب بد می بینم... دوباره می پرم.

اینبار با صدای تلفن. جواب نمی دم. دوباره زنگ می زنه. آقای همسر بهش می رسه و جواب می ده. خواب و بیدارم من. تقریبا می شنوم. داره با پدرش حرف می زنه. داره دوباره چشمام گرم می شه که می شنوم: ااااا... فوت شد! کی؟

از جام می پرم. می رم می شینم کنار آقای همسر و دستشو می گیرم و نوازش می کنم. می دونم یا پدر مادرش مرده یا مادر پدرش. اولی بد حاله شدیدا و دومی دو ساله با سرطان ریه زندگی می کنه ولی سرحاله. از هر دو قطع امید کرده بودن... معلوم می شه که دومی بوده. با پدر و مادر آقای همسر صحبت می کنم و بهشون تسلیت می گم. خدا رو شکر روحیه پدر آقای همسر عالیه.

من عاشق این اخلاق پدر آقای همسرم. مامانش می گه خانواده پدری آقای همسر بی محبتن ولی به نظر من برعکسه. پدر آقای همسر قدر آدم ها رو تا زنده اند می دونه. تا بتونه زیاد به دیدن کسانی که دوستشون داره می ره. تا بتونه محبتش رو نشون می ده. وقتی هم طرف مرد تموم شد! نه خودش رو عذاب میده نه دیگران رو. تا مادرش بود همیشه فکر و ذکرش این بود که یه جوری بره شهرشون و ببیندش. در مورد خواهر برادر هاشم همین طوره. ولی مثلا هنوز چهلم خواهرش هم نشده بود که می گفت جوون ها تو مهمونی ها برقصن و خودش هم می رفت می رقصید. عاشق شادیه این مرد.

آقای همسر می گه خدا رو شکر که هم خوب زندگی کرد. هم طولانی. خوب هم رفت. نه درد کشید. نه محتاج کسی شد. یک ساعت قبل از خواب حرف می زنیم. راجع به مادر بزرگ... راجع به مرگ... راجع به پذیرش مرگ هم برای خود آدم و هم برای عزیزان. می گم "ما مرگ رو ندیده می گیریم و سعی می کنیم فراموش می کنیم. اینه که وقتی پیش میاد غافل گیر می شیم. نمی تونیم بپذیریمش به عنوان جزئی از زندگی و برامون فاجعه می شه."

بعدش با خودم فکر می کنم من که خودم می دونم واقعا فاجعه هست... من که می دونم تلخ تر از مرگ عزیزات چیزی تو دنیا نیست...چشیدم طعمش رو.... آره. طعم مرگ تلخه... تلخ تلخ... تلخیی که با هیچ چی شیرین نمی شه. شاید فقط باید بذاری طعم این تلخی کم کم برات عادت بشه. دیدی بعضی مزه ها رو وقتی زیاد می خوری دیگه حسش نمی کنی؟  

می ترسم توی این دوری تلخی این خبر اذیتش کنه. می ترسم ناراحتی تو دلش بمونه و خالی نشه.

صبح چشمامو باز نکرده دنبال یه لباس مشکی می گردم. می پوشم و میام بیرون. آقای همسر رومی بینم که یه تی شرت قرمز پوشیده و داره می خونه: تو عزیز دلمی.. تو عزیز دلمی...

می رم لباسم رو عوض کنم.

 

/ 23 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ادوارد

سلام. خیلی وبلاگ خوب و قشنگی دارین. تبادل لینک می کنین؟

هستی

منم تسلیت میگم ولی خیلی با حال بودن همسرتون تیشرت قرمز.................. [خنده]

رختخواب دوشـــیزگی

سلام عزيزم! ممنون بايت لطفت. و اينكه ... واي من عاشق اين جور روحيه ها هستما،‌ همون تيشرت قرمز و تو عزيز دلمي و اين حرفا... انقده بدم مياد تا يكي مي‌ميره بقيه فكر مي‌كنن تا يه مدتي زندگي به حالت تعليق در اومده! تو هم ياد بگير زرت ورداشتي لباس مشكي پوشيدي! من به همه گفتم وقتي مردم هر رنگي دوست داريد مي‌پوشيد و آهنگايي كه دوست داريد گوش مي‌ديد و گريه مريه هم بكنيد روحمو مي‌فرستم سروقتتون، اونم نصفه شب!

ادوارد

با اجازه من شما رو لینک کردم.

قاصدک

اخی تسلیت می گم [لبخند] دمت گرم تو هم نامردی نکردی و رفتی مشکیتو در اوردی [نیشخند] خیلی باحالی [قلب]

برفین

سلام عزیز دلم .. حالت چطوره گل نازم .. اول از همه بهت تسلیت می گم .. واقعا روحیه ی جفتتون عالیه .. یه عالمه تبریک .. چون واقعا بعضی از رسومات واقعا دست و پاگیر هستند .. نوشته هات رو دوست دارم عزیزم .. ساده و روان و دوست داشتنی .. یه عالمه بوس محکم

کاپیتانی بدون هواپیما

آخ آخ گفتی مرگ به قول خودت مشکل ما جماعت مرده پرست اینجاست که مرگ رو جزئی از زندگیمون حساب نمیکنیم[من نبودم]