آهای همه!

- آهای مردم مالزی!

شما خیلی کار بدی می کنید که یک فرهنگ داخلی را به روابطتان با خارجی ها تعمیم می دهید. قهر یعنی چی که این آقای همسایه هر روز ظهر که من و می بینه می گه : سلام. نهار خوردی؟

 یعنی چی که این خانومی که توی جیم کار می کنه هر روز عصر که می خوام حوله هامو بهش تحویل بدم و بیام بیرون به من میگه : "هلو دال. هو یو هد یور دینر؟"

البته ما خیلی خوشحال می شویم که شما به ما بگویید "دال". نیشخند اما دیگه به شام و نهار ما چه کار دارید؟ حالا تو کشور این چینی ها غذا پیدا نمی شده احوال پرسی شون " شام خوردی؟ نهار خوردی؟" بوده بعدا این فرهنگ رو برای شما هم سوغاتی آوردن به ما چه؟ خوبه من هم از فردا وقتی آقای همسایه رو دیدم بهش بگم: سلام. حال شما؟ چطورین؟ خوبین؟ خانومتون چطوره؟ پسر بزرگه تون خوبه؟ دخترتون خوبه؟ پسر کوچیکه چطوره؟ خانومش خوبه؟ نوه کوچولوتون خوبه؟ سرما خورده بود خوب شد به سلامتی؟ این باجناغتون بود هفته پیش اینجا بود حالش خوبه؟ پسر دایی هاتون خوبن؟ نوه عمه مادر بزرگ هووی ناتنی همسایه دیوار به دیوار خاله کوچیکه برادر همکارتون خوبن؟ ... نمکدونتون خوبن؟ فلفلدونتون خوبن؟ 

- آهای دوستان و آشنایان و بستگان عزیزی که در ایران هستید و دلتون برای این آقای همسر ما قد یه نخود شده!

این آقای همسر یه لیست بلند بالا درست کرده (البته فرمودن و من براشون نوشتم) من باب اینکه کجاها بریم کله پاچه بخوریم و کجا ها بریم جگر بخوریم و کباب کجا فراموش نشه و آش کجا رو جا نندازیم خدای نکرده و ...و مامان بنده براشون لازانیا درست کنن و دایی شون دیزی و زن دایی جان ما خورشت فسنجون و خاله خودشون آش سماق و ...

بعد دیشب به من می دونین چی میگه؟ می گه تو چرا هیچ چی برای خودت نمی نویسی؟ هیچ چی هوس نکردی؟ میگم نه عزیزم. می فرمایند: جددددددی؟ پس به چه انگیزه ای داری می یای ایران؟ تعجب

من هم بیام ایران به همه تون می گم این آقای همسر چی گفته... صبر کن آقای همسر...  از خود راضی

- آهای دوستان اینترنتی عزیزی که قصه احمد رو خوندین!

احمد روزهای اولی که از خونه اش اومد بیرون دچار پرش های عضلانی و پرش چشم و یک بار هم حالتی شبیه تشنج شد. کاشف به عمل آمد که سعیده یه پودری رو پنهانی به خورد احمد می داده که به تشخیص دکتر این گیاه اعتیاد آور بوده و قطع ناگهانیش این عوارض رو داشته. ناراحت البته سعیده خانم وقتی دستش رو شد به احمد گفته بوده که تو این دارو رو خودت از دکتر علفی!!! تعجب گرفتی حالا یادت رفته. منم یواشکی بهت می دادم که تقویت شی!!! بعد از اون هم از جاهایی از خونه که به عقل جن هم نمی رسه مقادیر متنابهی جادو جنبل پیدا شده. البته ما شنیده بودیم مادر بزرگ سعیده اهل این کار هاست و باور نکرده بودیم. ولی من واقعا فکرش رو هم نمی کردم که یه دختر جوون و تحصیل کرده هم دست به دامن این کارها بشه. سبز

احمد این روزها زده تو خط کتاب های "چگونه زندگی خود را حالش را ببریم " و این جور چیز ها. چشمک احمدی که توی این هفت هشت سال حتی فریم عینکش رو هم عوض نمی کرد و شکل پیر مرد ها شده بود دوباره سر حال و خوش تیپ شده. قلب دوباره لیدر شده و بچه های فامیل رو جمع می کنه و کوه می بره. دوباره مهمونی ها رو شرکت می کنه و روابطش رو گسترش داده. خلاصه طبق اخبار و گزارش های رسیده از ایران شده همون احمد قبلا قبلنااااا... 

-آهای شازده خانوم تننننننننبل!

به سلامتی مرخصی گرفتی درس که نمی خونی. جیم رفتن رو که راه به راه به هوای استخر خونه می پیچونی. ده پونزده روز دیگه امتحان تافل داری و به بهانه اینکه نمره قبلی تو قبول کرده دانشگاه بی خیال زبان و اینهام که شدی. کارای خونه رو هم که همیشه عقیده داشتی" حیفه آدم خودش رو پیر کنه براش" و آقای همسر هم که همیشه این تنبل بازیتو تشویق کرده. میشه لا اقل زحمت بکشی گاهی قدم رنجه کنی بری خرید چهار تا دونه سوقاتی بخری؟ پس فردا می خواین دستاتونو تکون بدین برین ایران؟؟؟عصبانی

/ 10 نظر / 3 بازدید
آسمونی

سلام شازده جونم چه خوب که احمد خوب شده ، اصلا عاشق شدنشم طبیعی نبوده ، لابد چیزی به خوردش دادن ! [ابرو] و چه خوب تر که داری میای ایران [لبخند] امیدوارم روزای قشنگی در پیش داشته باشی [قلب]

چرا

آدرس مامان بزرگ سعیده اینا رو به منم میدی ؟

perth city

منم هم خیلی خوشحال شدم بابت بهتر شدن حال احمد. بی زحمت هر خبری ازش می رسه بنویس ما رو بی خبر نذار ازش[نیشخند] ایران می ری خوش بگذره ان شاالله. خوب فصلی میری .ما زمستون رفتیم اصلا خوش نگذشت.

sahar

سلام وب جالبی داری سر بزنی خوشحال میشم خودابیییییییییییییییییییییییییززززززززززززززززز[ماچ]

قاصدک

واقعا چی کار به نهار شما دارن اخه [قهقهه] قضیه احمد رو هم الان می رم می خونم [لبخند] من یکی که تنبلی رو گذاشتم تو جیبم [خجالت]

تاکاشی

So what time is it now?Have you eat your)berakfast/lunch/dinner)???[نیشخند]

کاپیتانی بدون هواپیما

اول ممنونم بابت اد کردن من, من هم قبلا شما رو به خاطر اینکه از نوشته هاتون عقب نمونم اد کرده بودم اما این مالزی یایی ها عجب عادت خوبی دارن کاش میومدم مالزی [نیشخند] وقتی ازم میژرسیدن ناهار خوردی یه قیافه معصومانه میگرفتم که نه نخوردم [نگران] بیام با شما نهار مهمونتون باشم [شیطان] بعدش هم واسه شام مابقی نهارشون رو میگرفتم که اگه پرسیدن شام خوردی بگه بله خوردم [خوشمزه] شما هم یه لیست تهیه کن و انواع و ارقام جواهرات و طلاجات رو توش بنویس و بدید به آقای همسر که خیلی اسرار دارن [من نبودم] میدونم سخت ترین قسمت مسافرت خرید سوغاتی هست [سبز] البته من توقعی ندارم [دروغگو] خوشحالم که احمد آقا به زندگی بازگشته [لبخند] سلامت , شاد , خندون , خوشبخت باشید [خداحافظ]

من

چه پست قشنگی!

نسترن

همه رو خوندم ... ساده و دلنشین می نویسی .. راحت میشه حس کرد[گل] مشتری شدم[پلک]

نسترن

این خارجکی ها کلا نمی فهمن [نیشخند] فرهنگ نزد ما ایرانیان است و بس[گریه]