اخبار

این روزها خبر ها خیلی زیاده. خبر های خوب و خبر های بد.

- بهترینش اینکه: آقای همسر نمره تافلش شده هشتاد و هفت. یعنی فقط داشت لوس می شد واسه من که هی می گفت بد دادم امتحانم رو. یعنی یک عاله اتفاق های خوب خوب قراره بیافته.

این روزها که فکر می کنم داریم همین شهر موندگار می شیم همه اش فکرم می ره سمت کار. با اون همه ذوق و شوقی که واسه نی نی داشتم دلم می خواد قبلش حداقل یه سال سابقه کار واسه خودم جور کنم که وقتی رفتیم استرالیا کار رو ادامه بدم. می ترسم اگه الان وارد کار نشم دیگه هیچ وقت نشم. نمی دونم شاید هم اول نی نی.نیشخند

- اما اخبار رسیده از احمد: سعیده مدتی رفته بود شهرستان. احمد هم مدتی خونه خواهرش بود و بعد از اون هم خونه مادرش زندگی می کرد. دفترش هم توی همون مجتمعیه که خونه اش با سعیده اونجا بود. یعنی دقیقا طبقه پایین خونه شونه. کم کم داشت برای دفتره مبل و فرش و یخچال و ... می خرید و نقل مکان می کرد به اونجا.

حالا سعیده شدیدا پشیمون شده که چرا زندگی شو به هم زده. گفته فکر نمی کرده احمد این عکس العمل رو نشون بده. (یعنی خیال می کرده اگه دعوا حسابی راه بندازه و بذاره بره و خانواده اش احمد رو کتک بزنن احمد کوتاه میاد و خونه و ماشین و دفتر و حساب بانکیش رو به اسم اون می کنه و بعد سال های سال با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کنند. بعضی ها واقعا چی تو کله شونه؟). زنگ می زنه به همه فامیل و ازشون معذرت خواهی می کنه. برگشته دوباره توی خونه خودش و احمد زندگی می کنه. هی زنگ می زنه به احمد و می گه: "احمد جان آدم به خاطر دو تا دونه سیلی که قهر نمی کنه بذاره از خونه اش بره!!!"

هنوز دو سه ماه بیشتر نگذشته از روزایی که دادگاه داشتن واسه حمله خانوادگی پدر و مادر و خواهر سعیده به احمد. همون روزها که توی دادگاه سعیده دروغ می گفت و بیرون به احمد می گفت: "پدر و مادرمن خب چی کار کنم؟" از اون روزا که جای فشار هایی که پدر سعیده به گلوی احمد آورده بود که می خواست خفه اش کنه هنوز نرفته بود. هنوز احمد موقع بلع مشکل داشت. هنوز سعیده شاخ و شونه می کشید واسه همه. به همه بی ادبی و توهین می کرد. هنوز احمد پیش دکتر می رفت و هر چی آرام بخش قوی می خورد باز هم پلکش هی می پرید. 

بعد شب تولد احمد همه دوست های احمد رو دعوت می کرد و شب زنگ می زد به احمد که برات تولد گرفتم همه دوستات هم اینجان پاشو بیا دیگه خودت رو لوس نکن!!!

اما خب همه این ها گذشته و الان احمد و سعیده دارن مث دو تا همسایه خوب در کنار هم زندگی می کنن. لابد واسه هم شله زرد هم می برن. بوی آشتی میاد!

- خبر مربوط به خواهری و پسر عمه زا هم اینکه خودشون با هم خیلی خیلی خوبن آمممما...

هنوز پسر عمه حرفی با خانواده اش نزده پدر پسر عمه شدیدا موضع گرفته!!!

هی بهش می گه: "تو که با داییت اینا اینقدر صمیمی نبودی. چرا هی می ری خونه شون!" چیزی که هیچ کس اصلا توقع نداشت چون از وقتی خواهری به دنیا اومد عاشقش بود. همیشه براش با همه بچه ها فرق داشت. خیلی خیلی دوستش داشت. جوری که همه فکر می کردن خیلی خوشحال بشه اگه بفهمه پسرش خواهری رو دوست داره. پسر عمه معتقده که مشکل پدرش اصلا با خواهری نیست. اونا ناراحتن از اینکه از اول تو بازی نبودن. احساس می کنن یه ماجرایی از دو سه سال پیش شروع شده و همه فامیل می دونن و اونا که پدر و مادرن نمی دونن. احساس می کنن از این لوپ افتادن بیرون. اینه که حرصشون گرفته. من فکر می کردم عروس این خانواده بودن سخت باشه ولی نه دیگه اینقدر!!! در فکرشم که خواهری که اومد اینجا خیلی نرم یک مراسم بیخیال کنون براش اجرا کنم...چشمک

- یه خبر بد هم این روزها رسید: پدر بزرگ آقای همسر هم فوت شد. آقای همسر فقط لحظه ای که می خواست به داییش که هم سن و سال خودشه تسلیت بگه خیلی ناراحت شد ولی عکس العملش همچنان در حد همون "تی شرت قرمز و تو عزیز دلمی"و اینهاست... خدا رو شکر...

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریا

منم میگم اول نی نی[نیشخند]

آستیاژ

موفق باشی . حالا اول نی نی یا کار من نمیدونم اگه نی نی شد لوس نشی یا زود خبرم کن .[ماچ]

قیفی

سلام !!!این سعیده خانوم خیلی باحاله[تعجب]بابا یه وقت چشم نخوره اینهمه مهربونه !!!منم می گم اول نی نی .به همسرتم بگو !واقعا غم اخرش باشه بسه دیگه عزاداری[چشمک]

قیفی

من طرف خواهریتم[نیشخند]

غزال

تبریک تبریک ....میبینم که به اهداف نزدیک شدی و هی میری برای صعود پله های ترقی....[نیشخند] در مورد پسر عمه زا هم باید بگم چرا میخواهی بی خیال کنون راه بندازی بگذار بجنگن و برسن...تا قدر هم رو بیشتر بدونن. در مورد خبر فوت پدر بزرگ همسری متاثر شدم ...انشالله روحشون قرین رحمت الهی ....و دل شما همیشه همون تو عز یز دلمی و اینهااااااااااااااااااااااا

غزال

اهان سعیده رو یادم رفت این زن عجب مغل کوچکی داره که با این کارها میخواسته به اهداف شومش برسه ...این قا احمد ما چقدر باید عاطفی باشن که برگرده سر اون زندگی.....[عینک]

غزال

[خنده]راستی نی نی و کار با هم اصلا تناقض نداره پس زیاد سخت نگیر برو تو خط مامان بازی...ههههههههههههه

سارا

سلام سلام به دوست جون جونی خودم. مدتی بود که اینترنت نداشتم و ازت بی خبر بودم. الان اومدم و خوندمت. خوب خوشحالم که نمره تافل همسرک همونی شده که میخواستین! تا باشه از این خبرای خوب ایشالا[پلک] راجع به احمد و سعیده هم من فکر میکنم مقصر خود احمده که شل وا داده. به نظر من اگه از همون روز اول محکم وایمیستاد دیگه اینقدر مشکل براش پیش نمیومد. البته که آدم نمیتونه از بیرون گود داد سخن بده. امیدوارم که مساله شون ختم به خیر بشه هر چند که من چشمم آب نمیخوره!! این قضیه نی نی دار شدن هم چند وقتیه که تو فکر منه! میگم بیا بی خیال کار شو و همگی با هم دسته جمعی(!!) بچه دار شیم.[نیشخند] بابا بی خیال مال دنیا شازده جووون[زبان][خنده] خوشحالم که همسرت با خبر فوت نزدیکانش خودش رو اذیت نمیکنه. ایشالا که همیشه خودتون و عزیزنتون سالم و سلامت و سر و مر و گنده باشید[پلک][بغل][ماچ]

دیبا

در مورد خواهری همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه! شک نکن...آقا احمد و سعیده هم والا چه عرض کنم ولی بهتره احمد آقا اگع عکسی چیزی از روزهای بعد کتک خوردنش داره هر وقت سعیده خانوم پیغام و پسغام میفرستن یه نگاهی بندازن...یا هم لا اله الا الله میخواستم بگم سعیده رو به روش خودش...اصلن بیخیال....در مورد پدربزرگ آقای همسر هم تسلیت میگم به هردوتون...درود بر آقای همسر باهوش و درسخون و کاری و با استقامت....بهش بگو انشالله هزار تا خبر خوب بگیری!

مهستا

موفق باشی در کار و نینی اینا!!!!