یک هفته شازده خانومی

هیچ خبر خاصی نیست. برای همینه که نمی نویسم.

حال آقای همسر خوبه. دوشنبه یه ذره دل درد داشت ولی از سه شنبه دیگه کاملا خوب شد.

سه شنبه آقای همسر مرخصی گرفت رفتیم سفارت. از مدارک تحصیلی مون ۴ سری کپی تایید شده گرفتیم. آخه ممکنه دانشگاهمون رو عوض کنیم. این کار کلی مزایا داره منتها ایرادش اینه که یه سال عقب می افتیم. یعنی یک سال دیر تر درسمون تموم می شه. و این از این نظر خیلی بده که من و آقای همسر شددددددیدا دلمون نینی می خواد. نیشخند چون تا درس من تموم نشه از نینی خبری نیست. شیطونه می گه بی خیال این درس و دانشگاه بشم کلا ها... ابرو بلیط و برگه اشتغال به تحصیلمون رو هم سفارت نشون دادیم و اجازه خروج از کشور آقای همسر  و من رو دوباره تو پاسپورت هر دو تا مون زدند. ٢۴ خرداد داریم میریم ایران. هوووووورا. هورا

چهار شنبه هم موندم خونه و کلاس ورزشم رو نرفتم. خجالت در راستای جبران این تنبل بازی تصمیم گرفتم تنهایی برم شنا. آخه تا حالا همیشه با آقای همسر دوتایی رفته بودیم استخر خونه مون. اوایل هر روز می رفتیم اما از وقتی رفت سر کار شد فوقش هفته ای یه بار. آقای همسر همش به من میگه برو تنهایی ولی نمی دونم چرا می ترسیدم! خجالت خنده داره ها. می رفتم پایین تو محوطه می نشستم برای هوا خوری. مردم رو نگاه می کردم. خیلی دختر ها تنها میان شنا. حتی دیروقت. ساعت ١٢ - ١ شب هم که از بیرون میای میبینی یه دختر تنها تو استخره. از نظر امنیت هییییچ مشکلی وجود نداره اینجا. تازه نگهبانی های ساختمون ما هر ١ ساعت تو کل مجموعه گشت می زنند. استخر که دیگه جلوی چشمشونه. ولی این احساس عدم امنیت انگار رفته تو وجودمون. خلاصه با یه ترس و لرزی برای اولین بار تهنایی رفتم استخر. تازه کلید خونه رو لای لباسام پیچیدم و قایم کردم. هر لحظه سرم رو از آب می آوردم بیرون و به وسایلم نگاه می کردم. انگار همه می خوان کلید منو بدزدن! نگران خلاصه توی آب موندم تا آقای همسر اومد. کلی تشویقم کرد که به ترسم غلبه کردم. مژه  من هم به روی خودم نیاوردم که ترسیده بودم دزد بره خونه مون!!! زبان آخه اینجا تقریبا محاله این چیز.

دیروز آقای همسر تعطیل بود. از تعطیلی های رسمی اینها فقط ١٠ روزش رو در سال کارگاه ساختمانی رو تعطیل می کنند. اینه که آقای همسر همه تعطیلات رو هم میره سر کار. دیروز هم به مناسبت روز کارگر کارگاه تعطیل بود. کللللی خوش گذروندیم. صبح همش تلویزیون دیدیم. نهار لوبیا پلو درست کردم. بعد از صد سال یک لوبیا پلوی توپ خوردیم با سالاد شیرازی. از خود راضی بعد از ظهر دایی آقای همسر زنگ زد و کمی حرف زدیم. این داییش خیلی مهربون و با معرفته. از الان دعوتمون کرد که رفتیم ایران به صرف آبگوشت خوشمزه بریم خونه اش. آخه عاشق آشپزیه و غذا هاش هم حرف نداره. بعد مامان آقای همسر زنگ زد و کمی صحبت کردیم. بعدش با آقای همسر که شدیدا از دست کارهای مامانش و خبر هایی که بهش می دن کفری بود کمی تا قسمتی غیبت کردیم. (این غیبت ها داستانش مفصله بعدا کامل می نویسم.) تو اوج آفتاب بعد از ظهر هم رفتیم استخر و شنا کردیم و کلللللی خوش گذشت. بعدش رفتیم "کی ال سی سی" گردش. یه کادو برای دوستی که فردا می ریم خونه شون خریدیم. شب هم برگشتیم خونه مون لوبیا پلومون رو خوردیم.

امشب هم خونه دوست آقای همسر دعوتیم. آقای همسر و این دوستش از کلاس زبان دانشگاه با هم آشنا شدن. توی محل کار از آقای همسر  خیلی راضی هستند. ٨٠ % کار پروژه رو آقای همسر به عهده گرفته و ٢٠ % رو یک مهندس مالایی انجام می ده و حقوق یکسانی هم می گیرن. اینجا سرعت کار خیلی مهمه و از اون طرف این مالایی ها آدم های کندی هستند و کلا اهل چلنج نیستند. اینه که از وقتی آقای همسر اومده سرعت کار اینها شدیدا بالا رفته و از این بابت خیلی خوشحالن. از طرفی یکی از صاحبهای این شرکت ایرانی ها رو آدم های باهوشی می دونه. مژه اینه که وقتی یه نیروی جدید می خواستن به آقای همسر گفتند اگه از دوستات کسی دنبال کار می گرده معرفیش کن به ما. آقای همسر هم این دوستش رو معرفی کرد و اونها هم باهاش قرارداد بستند. طفلکی یک سال بود که دنبال کار بود و پیدا نمی کرد. اینه که حالا ما رو دعوت کرده برای تشکر.راستی این همون دوستیه که گفتم خانومش اینجا افسردگی گرفته.

حالا که نوشتم می بینم مثل اینکه خیلی هم خبر ها کم نبوده ها... زبان

     این بود یک هفته شازده خانوم.

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرید

من بازم دیر رسیدم ولی خوب شکر خدا که همه چی خوبه.

شادی بیضایی

خیلی خیلی خوش حال شدم از آشنا شدن با این جا! صمیمی می نویسی و دلنشین. انگار همسایه هم هستیم با هم :)

شب بلند زمستانی

سلام من همیشه میام نوشته هات و می خونم تو چرا یه سری به من نمی زنی وبلاگ منم یه وبلاگ دخترونه است ولی توش چیزایی که خوشت بیاد هم پیدا می شه منتظرت هستم بای بای[گل]

امير / با چشم ها . . . . .

معمولن نظر نمیدم توی زندگی ی خصوصی اما اینبار حیفم اومد بخونم و رد شم و چیزی نگم آخه خیلی کم میشه وبلاگی رو دید که توش از دعوا و قهر و ... خبری نباشه خدا رو شکر کن که زندگی تون آرومه شازده خانوووووووووووم

دیناخانومی

سلام می دونی؟ زندگی درس بزرگی بهم داده! این که گاهی ترس از انجام یک کاری از خود اون کار خیلی بزرگتره!!! وقتی انجام شد می بینی این قدرها هم سخت نبوده![چشمک]

دیناخانومی

خانومی در مورد اون آدرس دوستت! تو ناشی نیستی! اون خودش e را تو persianblog کم گذاشته و میره تو سایت دیگه!!! یک e اضافه کن درست میشه[چشمک] ببخش از فضولی ها[خجالت]

کیمیا

آفرین به تو دختر ورزشکار. راستی منم اول ها اینجا اینطوری بودم مثل ایران شب بیرون نمی موندم و یا اینکه اگر مردی پشت سرم می اومد می ترسیدم و می ایستادم تا رد شه اما الان دیگه به امنیت عادت کردم[نیشخند] راستی منم هروقت به بچه فکر می کنم می بینم اصلا وقتشو ندارم حداقل تا 10 سال دیگه.

هستی

واییییییییییی چه وبلاگ قشنگی دارین موفق باشید براتون ارزوی موفقیت و پیروزی میکنم ممنونم که به من سر زدید یه وقت فراموشم تنکنیدا همیشه به من سر بزنید [چشمک]

هستی

راست میگی ادم اگه بچه داشته باشه یعنی مسیولیت رو برای خودش به وجود اورده منم یه دختر دارم شاغل هم هستم اگه مامانم نبود نمیتونستم از عهدش بر بیام تازه اون 5 اسلشه و تمام کارهاشو خودش میکنه و تقریبا استقلا داره تو کارهاش ولی با تمام این تفاسیر من معتقدم بچه یه هدیه است که خدا از بهشت برای ما ادمها فرستاده خیلی خیلی داشتن بچه لذت بخشه

قاصدک

چقدر دلم امنیت می خواد ارامش [ناراحت] ساعا 12 شب استخر چه حالی میده [نیشخند] نازی نی نی من عاشق نی نی های کوچولوی خوشگل مشکلم [ماچ]