پسر عمه زا (2)

اون روز توی فرودگاه ما فهمیدیم که پسر عمه بزرگه تمام قوانین سفت و سخت خونه پدری رو زیر پا گذاشته. عمه از رفیق بازیاش گفت... از دوست دختر هاش... از مهمونی های عرق خوریی که تا عمه جون سرش رو بر می گردونده و یه لحظه غافل می شده تو خونه شون می گرفته... همه این کارا شاید برای یه پسر اون سنی عادی باشه ولی تو قاموس خانواده عمه جون جنایت محسوب می شد. 

یک سال بعد پسر عمه کوچیکه لیسانسشو گرفت. برادرش رفته بود اونجا و با یه استادی صحبت کرده بود و چون روابط عمومی قویی هم داشت همه چیز رو به خوبی پیش برده بود. این جوری شد که از پذیرش گرفتن برای فوق لیسانس هم فقط و فقط زحمت حاضر شدن در جلسه آزمون تافل رو کشید. درس هم نخوند ها. یه بار امتحان داد و یه نمره عالی آورد. برادرش همه کاراشو براش درست کرد. باز ما توی فرودگاه بودیم و خداحافظی... این بار عمه جون و شوهرش هم داشتن می رفتن. به خاطر اینکه شوهر عمه جان دو ترم تدریس گرفته بود اونجا. البته این بهانه بود. می رفتن که به زندگی پسر ها سر و سامون بدن. پسر عمه ام خیلی بهم ریخته بود. داغون داغون.با همه خداحافظی کرد و به خواهرم که رسید پشتشو کرد و رفت! اینقدر دل خواهرم گرفت که حد نداشت. یادمه یه امتحانی رو پیچونده بود و اومده بود که به خدافظی برسه. یادمه تنها درسی رو که در کل تحصیلش افتاد همون یه درس بود. اونوقت این خدافظی؟ سر در نمی آوردم. به خواهری دلداری می دادم که: "اصلا بچه های عمه جون بی ادب و ضد اجتماعن و اگه غیر از این بودن عجیب بود!" ولی خودم می دونستم که این جوری نیستن.

عمه اینا یه سال اونجا موندن. بعد یه سال رفتن پسر بزرگه رو که تو این مدت ارتباطشون فقط این بود که پول براش بفرستن رو دیدن. نیمچه آشتی ئی کردن. براش خونه گرفتن. وسایل خونه خریدن و خونه شو چیدن و مرتب کردن. پسر کوچیکه هم رفت خوابگاه. عمه اینا برگشتن. من با پسر کوچیکه چت می کردم. به بزرگه یکی دو بار ای-میل زدم دیدم اصلا پایه نیست یک کلمه فارسی صحبت کنه. یه جوریم شد. دیگه باهاش حرف نزدم. 

هر چی بزرگه راحت تو اون جامعه حل شده بود و تو اون فرهنگ جا افتاده بود کوچیکه سختش بود. تنها بود. بزرگه یه دوست ایرانی هم نداشت. کوچیکه یه دونه هم دوست غیر ایرانی نداشت. با من طولانی چت می کرد. دلم براش می سوخت. خیلی تنها و  بی کس بود. داشت مریض می شد. همه اش می خوابید. افسرده شده بود. شب تا صبح می نشستم باهاش حرف می زدم. رسما دلقکی می کردم که یه کم بخنده. کم کم خواهری هم اومد و سه تایی می گفتیم و می خندیدیم. خیلی به هم نزدیک شده بودیم. حتی نزدیک تر از زمانی که ایران بود. بعضی وقتا می شد که عمه جون حالشو از من و خواهرم می پرسید. ترسیدم سو تفاهمی بشه. هم برای خودش و هم برای عمه اینا. کم کم  رابطه من باهاش کم شد. در عوض خواهری تازه آشتی کرده بود باهاش...

باز هم ادامه دارد.  

/ 10 نظر / 35 بازدید
کتایون

می گم که نکنه خواهری عمل اخیر رو هم به همین دلیل..... اهم[شیطان] دیگه بعدی باید آخریش باشه هااا مردیم از فضولی

پریا

آخی دلم سوخت برای پسر عمه بدو تعریف کن بینم![ابرو]

کاپیتانی بدون هواپیما

این جریان شده مثل سریال لاست که [نیشخند] کاش دی وی دی هاش رو داشتم همین الان همه رو می خوندم [اوه]ه منتظر مابقی جریانات هستم

کاپیتانی بدون هواپیما

البته بی شباهت به این فیلم هندی ها هم نیستاااااااا [نیشخند] پیداست که آخرش بزن برقص داره [دست]

انار خانوم

ما هم داریم یه بوهایی احساس میکنم[ابرو]بقیشو بیا زودتر

perth city

واییییییییییی چه باحال ، ازدواج هایه این جوری خیلی خوب بیده!![هورا]

perth city

واییییییییییی چه باحال ، ازدواج هایه این جوری خیلی خوب بیده!![هورا]