هر روز تون پیروز و مبارک و اینا...

- مریض بودم. دو بار فجیع سرما خوردم. در حدی که من فراری از دکتر های مالزی بالاخره دکتر رفتم. برای اولین بار هم مرخصی گرفتم و خونه نشین شدم. اما اینقدر حالم بد بودکه خونه نشینی رو که حالش رو نبردم هیچ... تعطیلات ام هم کوفتم شد.  سینوزیتم هم عود کرده و به سلامتی هنوز که هنوزه داره پدرم رو در میاره. اینا رو هم که دارم می نویسم چشمام یه خط در میون می بینه. به خاطر سینوزیته. شدید که می شه گاهی روی دید اثر می ذاره. خلاصه جیگرم برای خودم کبابه از بس که گناهدار و طفلکی شدم...  دست هام همه اش می لرزه... تا از جام بلند می شم چشمام سیاهی می ره... موجود ضعیف داغونی شدم کلا...

- کریسمس شما هم مری باشه ایشالله... من که سه روز تعطیلی آخر هفته دارم.... از خوشی دارم می میرم دیگه....

- دیروز صبح با ذوق و شوق بیدار شدم و پیاده رفتم تا بانک سر کوچه چک کنم حقوقم رو ریختن یا نه؟ آقای همسر می گه تو ایران کار نکردی واسه اینه که ٢۵ ام توقع حقوق داری. یادم میاد که ایران که بودیم همیشه ٣-۴ ماه حقوق از شرکت طلب داشت و اگه دیگه خیلی اوضاعمون خراب می شد به سختی می رفت سراغشون که بابا... لااقل ١٠٠ تومن از حقوق چهار ماه پیشم رو بدین! 

- رئیس خان بزرگ ما یه آدم خییییلی گنده استخدام کردن و فرموده اند ما هم بشیم دستیار ایشون. این آقای خیییییلی گنده که واقعا آدم قابل احترام و فوق العاده با سواد و درست حسابیی ئه خیلی هم مهربون و مودب و جنتلمنه. بزرگترین پروژه های مالزی رو این آقای خیییلی گنده ساخته. رئیس خان بزرگ هم هی ما رو خر می کنه که تو اگه اینجا بمونی کلللللی از این آقاهه چیز یاد می گیری. ما هم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون از وقتی اولین حقوقمون رو دریافت کردیم و مزه پول رفت زیر دندونمون دیگه یادمون رفت که چیز میز یاد گرفتن کیلو چند.... آخه اون اوایل به رئیس خان بزرگ گفته بودم من اینجا چیزی یاد نمی گیرم و من می خوام برم و از این حرفا... خلاصه از وقتی که شدم دستیار آقای خیلی گنده همه چیز بر وفق مراد بود تا اینکه رئیس خان بزرگ تصمیم گرفت یه وظیفه جدید به من بده... یعنی که فرمودند که مینتز جلسه یا همون گزارشی که از جلسه می نویسن که چه غلطی کردن و چه تصمیماتی گرفتن رو که تا حالا آقای خیلی گنده می نوشته از این به بعد من بنویسم.این یعنی شازده خانوم بد بخت شد... یعنی هر چی تا حالا جلسه می رفیم و الکی سر تکون می دادیم و هییییییچچچچی نمی فهمیدیم از این به بعد لو می ره.... اولین جلسه هم چی بود؟ مال یه پروژه خییییلی عظیم که آدم تو عمرش شاید یه بار فقط تجربه کنه همچین کاری رو. یعنی که هییییچ پیش زمینه ای ازش نداری و خلاصه عین گیج ها فقط نگاه کردم و هیییییچ چی ننوشتم. یعنی نفهمیدم که بنویسم. بعد از جلسه صاف رفتم توی دستشویی زر زر گریه کردم!  بعدش هم صورتم رو شستم که مثلا هیچ کس نفهمه به خیال خودم. که فکر کنم خواجه حافظ شیرازی هنوز نفهمیده که اونم اگه وبلاگم رو بخونه بی نصیب نمی مونه به هر حال.

خلاصه دو دقیقه بعد رئیس خان بزرگ (که به هیچ کس همچین افتخاری رو نمی دن) بالای سر میز من نازل شد و وایساد همین جوری بر و بر من رو نگاه کردن...من هم اشهد خودم رو خوندم  و گفتم: ها؟ بله؟ چی می گی عزیز دل برادر؟ اخراج؟ اعدام؟ سنگسار؟ چی کارم می خواین بکنین الان؟ فرمودند: شازی ( مخفف شازده خانوم. این دیگه یعنی اوج صمیمیت وقتی رئیس خان بزرگ اسم تو رو می شکونه) اینقدر زود رها نکن. تو سعی خودت رو بکن. یاد می گیری. الان نگو نمی تونم. فکر کردی همه از روز اول همه چی بلد بودن. من خودم به فلانی سه ماه آموزش دادم تا یاد گرفت این گزارش ها رو بنویسه. دو سه ماه تلاش کن. اگه تنونستی یاد بگیری اونوقت رها کن.

شب با اعصاب رنده شده از استرس و فشار عصبی برگشتم خونه و برای هر کی ( یعنی آقای همسر و خواهری و مامان و ...) که این ماجرا رو تعریف کردم جای اینکه یه کم دلش به حال من بیچاره بسوزه قربون صدقه رئیس خان بزرگ رفت که چقدر مهربون و فهمیده و ... است. خوبه ولله!

- پریروز توی آفیس (درست بعد از پروژه گریه زاری و اینا...)یه نفر یه دونه از این کلاه قرمز های کریسمس آورد گذاشت سر ما و گفت می شه با هم عکس بگیریم؟ ما هم که یک شازده خانوم کول و مردمی... گفتیم چرا که نه؟ خلاصه بعدش یکی یکی کل آفیس اومدن یه دور عکس گرفتن باهامون! شده بودم عین این "سنتا" ها که توی مرکز خرید ها می شینن از مردم پول می گیرن که با بچه هاشون عکس بگیرن... فقط فرق من این بود که پول نگرفتم از کسی... یادم باشه بعدا حساب کنم باهاشون...

هی هم گفتن که تو چه خوشگلی و عین مدل ها میمونی و اینا... که یعنی نه اینکه چون عجیب غریبی برامون می خوایم باهات عکس بگیریم. نه! چون خوشگلی داریم باهات عکس می گیریم...

خدا کنه فقط رئیس خان بزرگ از دوربین های مدار بسته اش ندیده باشه وگرنه می گه دختره چه دل به نشاط هم هست! یه دقیقه قبل گند زده به مینت جلسه  و داشت زر زر می کرد الان نیشش رو از این گوشش تا اون گوشش باز کرده داره اون وسط قر می ده و ژست می گیره ازش عکس بندازن! 

از همه باحال ترش یه دختره بود که توی دپارمان ماست و دستیار هد دپارتمانه و نمی دونم چرا  از روز اول من رو به چشم یک رقیب دیده و خلاصه احساس می کنه من قراره جا شو بگیرم. برای همین یه کم بی ادب و گستاخ بود و خلاصه می خواست به من بگه من رئیسم. من هم دیدم این جوریه... به کل ندیده گرفتمش. یعنی نه سلام و نه خداحافظی و نه هیچچچی. اینه که الان همدیگه رو اصلا تحویل نمی گیریم. حالا وسط این کریسمس بازی ها و عکاسی ها اون هم یه دفعه جو گیر شد اومد بغل من! من هم دست انداختم گردنش و با نیش باز در آغوش هم دو نفری عکس گرفتیم. بعدش هم دو تا مون رومون رو کردیم اونور و رفتیم!

- مسیحی های آفیس با ذوق از من می پرسن شما هم کریسمس رو جشن می گیرین؟ تعجب می کنن که من مث مسلمون های مالایی چپ چپ نگاه نمی کنم و خودم رو کنار نمی کشم از جشنشون. تعجب می کنن که باهاشون درخت تزئین کردم و بهشون تبریک هم می گم و باهاشون عکس هم می گیرم. بهشون می گم نه ولی ما هم توی فرهنگمون یه جشنی داریم که با کریسمس ریشه های مشرک داره. اسمش یلداست. دیگه نمی گم که شما دارین یلدای ما رو جشن می گیرین!

- چند روز قبل تر ها هم یه فستیوال چینی بود. توی آفیس موقع ناهار یه جور دسر مخصوص درست کردن و آوردن که توپ های برنجی بود. رفتم توی پنتری بالاسر دیگشون و یه کم گپ زدم باهاشون. براشون جالب بود که من توجه نشون می دم به فرهنگشون. از این دختر چینی ها می پرسم دلیل جشن امروز چیه؟ معنیش چیه؟ سابقه اش چیه؟ این اون رو صدا می کنه... اون اون یکی رو... آخر هم چیزی نمی دونن! از این چینی ها با این همه تعصب روی فرهنگشون بعیده که بچه هاشون رو این طوری بار آورده باشن. می گم امشب یه عید ایرانی هم هست. ما شروع زمستون و بلند ترین شب سال رو جشن می گیریم. به خاطر اینکه از فردا روزها بلند تر می شن. جشن شما هم به تغییر فصل ربطی داره؟ می گن نه! فرداش می خونم که فستیوال دیروز چینی ها جشن شروع زمستون بوده!

دلم می سوزه که این چیز ها از بین بره. برام هم اصلا فرقی نمی کنه که یلدا باشه یا کریسمس یا "ویتنر سالستیس" چینی ها.

- دیر شده ولی یلداتون مبارک.    

 

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیناخانومی

سلام ای ول! بعد از این همه مدت چه پست بلندی! نه جان من چه رییس ماهی داری!!!!! میگم این رئیسه خیلی خیلی خوبه یا تو همون مهره مار را داری؟![چشمک] خصوصی!

صدف

مری کریسمس و یلدات هم با تاخیر مبارکا باشه.

تینا

شازده خانوم لینک شدی بااجازه[ماچ]

گلپونه

شازده خانوم مهم اينه كه هستي حتي اگه دير به دير بياي[قلب]

گلپونه

از اينكه چيزي بلد نيستي اصلن نگران نباش بعد از دو سه ماه همچين به كار مسلط ميشي كه خنده ات ميگيره چطور از اين كار ميترسيدي.

ممول

یعنی اووووپس با این پست طولانی و مفصلی که نوشته بودی [نیشخند] وای وای الهی بمیرم برات خواهر که سرماخوردی الان خوبی ؟ باز حالا خوبه که مامان پیشته و بهت می رسه [ماچ] بابا غوچگل خانوم یه عکس از خودت بذار ببینیم ترکیدیم از فضولی [ماچ][قلب]

غزالمامان رونیکا

همیشه از پستات انرژی فوران میکنه مادررررررر شاد باشی وسالمممممممممممم

فاطمه

خوب یکم بد بنویس خانوم خانوما ... حتما دوست داره!

مستانه

هی سلام شازده خانووم کی اومدی بی خبر؟ خو.بی؟ یلدای شما هم مبارک و کریسمس و اون چینیه که خیلی سخت بود