از هر دری دری وری

- مهمونی شنبه هم خوب بود. خیلی خوش گذشت. خونه دوستمون یک اتاق از یک هتل داغون قدیمیه که من هر چی فکر کردم نفهمیدم چرا اینجا رو اجاره کرده! داره واسه همون یه دونه اتاق بیشتر از خونه ما اجاره می ده فقط واسه اینکه دقیقا توی مرکز شهره و فکر می کنه این خیلی باکلاسه که آدم تو مرکز شهر زندگی کنه. تعجب از نظر شکمی هم خیلی خوش گذشت.نیشخند این دوستمون ما رو برد رستوران چیلیز. دفعه اولم بود می رفتم اونجا و من بعد از یک سال استیکی خوردم که به خوبی دست پخت داداشی بود! جدا غذاهاش فوق العاده است. شاهکاره...خوشمزه ولی سختیش این بود که اصرار داشت ما رو تا رستوران پیاده ببره که بهمون نشون بده برج های دوقلو چقدر بهش نزدیکه. اونوقت شازده خانوم با کفش های مهمونیش که هم نو بود و هم اینکه مال پیاده روی نبود کلی راه رفت و وقتی دید پشت پاش داره تاول می زنه خیلی شیک پشت کفش هاش رو خوابوند! یعنی شما اگه شنبه شب به خانومی رو دیدید که از مچ پا به بالا خیلی به خودش رسیده بود و شبیه مهمونی رفتن بود ولی از مچ پا به پایین مثل لات های چاله میدون بود و کفش هاش رو لخ لخ می کشید رو زمین شک نکنید که من رو دیدید. از خود راضی

- با پسر عمه زا چت کردم. گفت می دونه که من همه چیز رو می دونم. ازم راهنمایی می خواست. ما هم یک دونه نصیحت خواهرانه تقدیمش کردیم که مثل پتک خورد تو سرش. بچه بیچاره تا پنج دقیقه نمی تونست جواب بده. بعدش هم گفت نصیحت سنگینی بود ولی راست بود! مرسی! شونصد بار هم شدیدا تشکر کرد که تا حالا هیچی به روش نیاوردم! عجب دنیای شده ها! مگه کار غیر عادیی کردم من؟ یعنی تا فهمیدم باید می رفتم انگشتم رو می کردم تو چشش؟ یا جار می زدم که من می دونم؟ یعنی کنترل فوضولی (اون هم تازه فقط در ظاهرچشمک) اینقدر سخته؟ 

- یه جمعه بازار کشف کردیم تو محله مون. اینقدر باحاله. من عاشق این بازارهای هفتگی و دستفروشی و اینام. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هم توش پیدا می شه.نیشخند

- دیشب به جهت گشت و گذار یکشنبه رفتیم سان وی پیرامید. یه جواهر فروشی حراج کرده بود. رفتیم در مورد خرید طلا توی مالزی کلی اطلاعات گرفتیم. چند جای دیگه هم رفتیم و پرس و جو کردیم و نهایتا فهمیدیم که اینجا طلا خریدن اصلا بدرد سیوینگ نمی خوره. اینجا هم طلای ١٨ عیار دارن و هم ٢۴  عیار. از نظر دیزانش هم تنوع زیاد نیست. این که بتونی طلایی که خریدی رو دوباره بفروشی هم بستگی به قانون اون مغزه ای داره که ازش خریدی. یکی شون می گفت ما فقط کار های خودمون رو اون هم با فاکتور پس می گیریم و بیست و پنج در صد هم ازش کم می کنیم. یکی دیگه هم می گفت باید طلاتون رو ببینیم و بستگی به وضعیتش قیمت می ذاریم. یه مغازه دیگه هم گفت یک گرم طلا رو الان ٣٠۵ رینگت می فروشه و ١٧۵ رینگت می خره. کلا فروشش متداول نیست اینجا. (این توضیحات کامل هم برای سوگند جون)

- ستار عزیزم هم کنسرتش رو به خاطر همدردی با مردم عزادار ایران عقب انداخته. هنوز هم معلوم نیست کی بیاد مالزی.ناراحت شنبه هم کنسرت معین بود. ما که دوستش نداریم و نرفتیم ولی مثل اینکه بلیط هاش حسابی باد کرده بود و رو دستشون مونده بود. دوست آقای همسر که مسئول فروش بلیط هم هست و هر بار باید ما خودمون یکی دو ماه قبل از کنسرت زنگ بزنیم که برامون بلیط نگه داره دقیقا شب کنسرت زنگ زده بود که شما نمیاین؟ بلیط نمی خواین؟ یاد اون جوک پوستر استاد اسدی افتادم که تخفیف هم داشت...چشمک

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کتایون

آآآآآخ.... کنسرت ستار... منم داشتم براش لحظه شماری می کردم[ناراحت]. ولی امیدوارم حتما بیاد. شازده ما دربست مخلص چیلیز هستیم ولی قدری گرونه. راستی اگر می خوای من دستور اون سس سبزه و نارنجیه رو دارم [پلک] ( براتون آورد دیگه...نه؟) یه چیزی هم یواشکی بگم. با همین یکی دو تا جمله فکر کنم این دوستتون رو یک بار دیگه باید فیلتر کنین[متفکر] ( مار گزیده ایم دیگه ) حالا که من دارم از فضولی نصیحتت به پسرعمه زا می میرم چه کنم؟؟؟ چه خوب که جمعه بازارتون هم نزدیکه هم دوست داشتنی. اینی که ما داریم مثل بازار سید اسماعیله ولی در مقیاس بسیار بزرگتر. چیز به درد بخوری نداره. اطلاعات طلایی خیلی جالب بود. آخه اینجا هم مثل ایران خرید و فروش طلا رونق داره و قوانینش مثل ایرانه. البته جواهر خیلی گرون تره ولی فکر کنم اگر اینجا بخرم و ببرم ایران حتما می گن قیمتی نداره. نه اینکه نتونم بخرم هاااااا به همین دلیل که گفتم نمی خرم[چشمک] در پایان امیدوراریم جناب ستار هر چه سریعتر شرفیاب شوند.[رویا]

زنجبیل بانو

پسر عمه زا چی کار کرده بود ؟؟ من خبر ندارم ![نیشخند]

استوانه

[قهقهه] خیلی باحال بوده مجبور بودید کلی پیاده روی کنید[قهقهه] اون تعبیرت هم از خودت که از مچ پا به بالا فلان و اینا هم خیلی بامزه و خلاقانه بود. در مورد کنسرت هم میاد غصه نخور.

ممول

آخ آخ کفش های مهمونی ت رو بگو از قیافه در اومد دیگه که بیچاره ! خوب عزیزم خود پولتون رو سیو کنید چرا طلا بخرید آخه ؟![سوال]

غزال

شازده خانوم خدا خفت نکنه با جمله اخرت ترکیدم از خندههه[خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده]

مالزي نشين (مانيا)

اي خواهر! شانس نداشت اين مامان ما هم! وقتي اومده بود خوشحال بود كه ستار مياد و بعد از عمري مي بينتش (مامان من اصلااااااا اهل كنسرت و اينا نيس. ولي ميگفت اگه ستار باشه يه چي ديگه اس)‌ كه خلاصه نشد... رستوران چيليز كجاس؟

پریا

غذاهای مالزی کلا چجوریاس؟! تنده دیگه نه؟ حالا نمیخوای بگی اون نصیحت خواهرانه ت چی بود که اون طفلک پنج دیقه کپ کرد؟!

انار

ما هم یه دفه رفتیم یه جا باید هفت تا طبقه رو میرفتیم بالا آسانسور خراب بود منم در کمال احترام و ادب کفشامو دراوردم گرفتم دستم جمله آخرت.....................

سوگند

سلام شازده خانوم جون ممنون که وقت گذاشتید منم اینجا (سنگاپور) یک سوالای کوچولو کردم ازشون- گفتند ما طلایی به جز مال خودمون رو نمی خریم [گل]

جوینده!

قصه کفشه رو که گفتید ناخودآگاه یاد قیصر افتادم حالا چراش بماند! بعدش یاد یه کارتون افتادم که اسمش میو میو بود! که هی توش می گفت میو میو عوض می شه![پلک] بعد من اینو ارتباط دادم به شازده خانوم و گفتم شازده خانوم قیصر می شه[زبان] خلاصه که ببخشید این ذهن منو به خاطر بافتن این رشته بی سر و ته[شیطان] همیشه شاد باشید شازده خانوم!