بازی: چهارده سال پیش در چنین روزی

عصره. بازیمون تازه تموم شده. بعد از نهار هر کدوم از یه ور جلوی تلویزیون دراز کشیدیم. بعدش هم چایی خوردیم با خرما. بعد با مامان و خواهری و داداشم هفت کثیف بازی کردیم. طبق معمول اولش همه مون گفتیم دیگه این بار جدی بازی کنیم... دیگه تقلب نکنیم... و طبق معمول همه اونقدر تقلب کردیم که کارت ها نصف شدن... اونقدر خندیدیم که دل درد گرفتیم... حالا هم هر کی رفته سراغ کارای خودش.

 میام تو اتاقم. بالکن کوچولوم کثیف نیست ولی من خوشم میاد هی بشورمش. با چند تا پارچ آب شسته می شه. حالا در بالکن رو باز می ذارم که بوی خیسیش بپیچه تو اتاقم. باد پرده رو هی میاره تا وسط اتاق. ظبط رو روشن می کنم. می شینم روی قالیچه وسط اتاق رو به در بالکن و لاک هامو پاک می کنم. شهیار قنبری می خونه: "انشای تابستانی: از مینا بنویسید. ما شب ها در پشه بند می خوابیدیم تا مینا دختر همسایه را پیش از خواب سیر تماشا کنیم بعد کاسه آب یخمان را سر بکشیم و یک پهلو بخوابیم تا مو های بلند و پرپشت مینا را که از کنار تختش آویزان می شد ببینیم ..." از روی دراور یه رنگ لاک جدید بر می دارم و دوباره می شینم سر جای قبلیم. 

دارم دور دوم  لاک پاهامو می زنم که خواهری میاد تو : بسه دیگه بیا بیرون از اتاقت حوصله ام سر رفت. می شینه رو تخت و شروع می کنه به حرف زدن. کم کم خسته می شه و دراز می کشه.

داداشی داره تو حیاط بسکتبال بازی می کنه. توپش رو هی می کوبه به دیوار کنار بالکن اتاقم. آخه حلقه شون اونجاست.

می رم روی تخت خواهری کنارش می شینم. از همه چی و همه جا حرف می زنیم. خسته که می شم خودم رو جا می کنم کنارش. دو تایی روی یه تخت دراز می کشیم و حرفای یواشکی می زنیم... حرفای دخترونه... می خندیم... گاهی اونقدر بلند بلند می خندیم که صدای مامان در میاد: بچه ها... همسایه ها چه گناهی کردن؟... 

داداشی دیگه الان رفته تو کوچه و با دوستاش فوتبال بازی می کنن. هر از گاهی یه شوت محکم می خوره تو در حیاط و صداش می پیچه تو گوشمون.

زنگ در رو می زنن. می دوم آیفون رو بر می دارم:

-بله؟

-سلااااام...

با ذوق جیغ می زنم خاله اینان... می دوم که لباسم رو مو عوض کنم. خواهری هم داره شلوارکش رو عوض می کنه و شلوار جین می پوشه. مامان تند تند بالش ها و شلوغ کاری های ما رو از وسط حال می بره تو اتاق ها.

در خونه رو باز می کنم. خاله داره از پله ها میاد بالا. تو دستش یه جعبه کیک قهوه است که من عاشقشم. از همون پایین هم تا چشمش می افته به من می گه سلااااام علیکمممم.... انگار نه انگار پریروز خونه شون بودیم. انگار صد ساله هم رو ندیدیم. کیک رو که از دستش می گیرم محکم بغلم می کنه. بوی عطرش می پیجه تو دماغم. عاشق این بو ام. پشت سرش دختر خاله خوشگل و خوش پوش و ملوسم میاد تو. بت می دونین یعنی چی؟ من از اول عمرم هیچ وقت بلد نبودم حسود باشم. ولی همه چیز دختر خاله به نظرم بهترین و زیبا ترین و کامل ترین بود. بتم بود راس راسی. فکر می کردم بزرگ شدم باید حتما مث اون بشم. پشت سر اون هم پسر خاله پر حرف و پر انرژی و پر شر و شورم میاد. از لحظه ورودش شوخی و سر و صدا داره تا وقتی که داره می ره. معلومه شکر خدا خواهر و برادر با هم دعوایی چیزی هم نکردن که بد اخلاق باشن. پشت همه اینام داداشی میاد تو خیس و خسته. عرق از سر وروش می چکه.

 همه می شینن و مامان به من می گه: شازده خانوم جان چایی می دی بهمون؟ و من با غصه و حسرت اینکه به اندازه یه رفتن و برگشتن به آشپزخونه از این جمع باید جدا بشم می رم و با حرص زیر کتری رو روشن می کنم و بدو بدو بر می گردم.

با ذوق می شینم پای حرفای پسر خاله که از دانشگاهش و استاد هاش تعریف می کنه. اونقدر ذوق و شوق نشون می دم و به شوخی هاش از ته دل می خندم که مامان به من می گه پا منبری پسر خاله.

می دونم که بابا الان میاد و زنگ می زنیم به شوهر خاله که اون هم بیاد خونه ما. می دونم که خاله می گه اون تا نصفه شب مطبه و ما می گیم صبر می کنیم تا هر وقت که بیاد. بعد مثل هر شب دیر می کنه... مثل هر شب خاله حرص می خوره که چرا نیومد... مثل هر شب ما شاممون رو می خوریم و برای اون هم نگه می داریم... 

می دونم که امشب هم مثل همه شب های دیگه تابستون قراره خیلی بهمون خوش بگذره...

 

 

 

کی باورش می شه از اون روزا چهارده سال گذشته؟ 

کی باورش می شه خاله دیگه نیست؟

 

پ.ن.: این یه بازی بود. نوشتن از چهارده سال پیش. از زنجبیل بانوی عزیزم برای دعوت من به این بازی ممنونم. من هم مانیا جون و دینا خانومی  و  پریای عزیزم رو دعوت می کنم که اگه دوست داشتن بازی رو ادامه بدن و از چارده سال پیششون بنویسن.   

/ 21 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شب بلند زمستانی

سلام خیلی از این فلاشبک خوشم اومد نمی دونم من اگه بخوام راجب 14 سال پیش بنویسم چی باید بنویسم احساس می کنم یادم نمی یاد ...در هر حال جالب بود به منم سری بزن[گل]

سوگند

سلام من یک سوال دیگه دارم[خجالت](ببخشید من بعضی مواقع موجب زحمتم) نظرتون در مورد خرید طلا تو مالزی نسبت به ایران چطوره؟ قیمت ها فکر کنم بالاتره. درسته؟ مروارید چی؟ خوب هست اینجاها خریداری بشه؟ ممکن هست تقلبی بهت بیاندازند؟ ممنون [گل]

پریا

بازی نمودیم![عینک][مغرور]

غزال

شازده خانوم ..........کارت جالب بود......... در مورد خاله ات ناراحت شدم چون منم دقیقا 14 سال پیش خالم پیشم بود الان نیست....روحشون قرین رحمت الهی...

جوینده!

چقد جالب بود! رفتم تو بحرش! برا یه چند دقیقه هم که شده باهاش زندگی کردم! دوران خوشی بوده اون روزا براتون اینو تونستم احساس کنم! براتون بهترین ها رو آرزو می کنم راستی روح خاله تون شاد قدیمی ترها یه چیزایی رو تو ذهنشون داشتن و بهش عمل می کردن که امروز خیلیاش به دست فراموشی سپرده شده یا دگرگون شده! یه بار شنیدم که زن عموی مادرم از قول پدر مرحومش داشت می گفت که : وقتی اولین پسر از خانواده ما متاهل شد و ما عروس دار شدیم یه روز بابام اومد تو خونه ، رو کرد به همه و گفت: عروس اومد! نه گوش می شنوه... نه چشم می بینه... نه زبان کار می کنه! وقتی اینو شنیدم برای یه لحظه تو بهت عجیبی فرو رفتم... حرف عمیقی بود!

ریحانه

میدونی یه لحظه من رو بردی به روزهای گذشته خودم. به روزهای دور هم جمع بودن. خیلی دلم برای اون روزها تنگ شده.

تاکاشی

راستش هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد . . . فقط می دونم 12 سال اولین مجله ماشینم رو خریدم که هنوز نگهش داشتم . . .[نیشخند] خاله ی مرحومه هم غریق رحمت باد[گل]

دیبا

شازده خانومی کلی لذت بردم از خوندن خاطره 14 سال پیشت ولی اون آخرش یکی یه کاسه آب یخ ریخت رو سرم...حالت شک بهم دست داد...روحشون شاد و قرین رحمت...

تاکاشی

دقیقا یادمه!وقتی مجله رو دستم گرفتم،احساس آدم بزرگی داشتم یعنی اینکه ما هم آدم شدیم و مجله خون[نیشخند] عجب صفایی داشت . . . کجایی جوونی که یادت بخیر . . . [بغل]