یک "شازده خانوم شنبه" غمناک

صبح با بوسه هایی که هی شدتش زیاد می شد بیدار شدم. ای بابا آقای همسر تو رو خدا بذار بخوابم. نه خیر هر چی خودم رو به خواب می زنم بی خیال نمی شه! دیگه داره تبدیل به کتک کاری میشه! بابا دیشب ساعت ٢ خوابیدیم ها! اونم ما که هر شب ١١ نشده خوابیم.به زور چشم ها مو باز می کنم و با صدایی که از ته چاه در میاد می گم: عزیزم یک شنبه است. بخواب. رو شو می کنه اون ور و میگه باشه.

 من ولی دیگه بیدار شدم و خوابم نمی بره. شاکیم ازش ولی به روش نمیارم می گم: چرا زود بیدار شدی؟ ساعت هشته. می گه: از ساعت ٣ بیدارم! یه دفعه می پرم می شینم. چی؟؟؟ چرا؟ خوبی؟ مظلوم می گه: نه! مسموم شدم. میگم الهی بمیرم من. خب چرا زود تر بیدارم نکردی؟ میگه دلم نیومد صدات کنم. میگم:به حق چیزای نشنیده! میگه:نه. سر و صدا زیاد کردم که بیدار شی. هی دمپایی مو صدا دادم. هی در و محکم بستم... می دونه توپ هم در کنند بالا سرم من بیدار نمی شم ها.

پاشدم براش آبجوش درست کردم. دو تا تیکه نبات انداختم توش. نبات ها مال سفره عقدمون بوده. ذهن آدم چه چیز غریبیه. تو یه لحظه تا کجا ها که نرفتم. یه کمی روش عرق نعنا می ریزم. عرق نعنا رو از مغازه ایرانی ها خریدیم.همون روزی که رفتیم سفارت.که من چون پیرهن تنم بود تو نرفتم. (بخوانید راهم نمی دادند!) که بارون اومد. که هوا محشر بود... 

براش صبحونه درست میکنم. چای و نون و پنیر فقط. مامان کلی براش گردو فرستاده از ایران. عاشق گردو ه. می ترسم الان بهش گردو بدم. صبحونه شو می خوره تازه درد دلش کم شده. تا صبح از درد نخوابیده. به زور می برمش تو اتاق که بخوابه. بر می گرده همین وسط روی مبل می خوابه. می گه تو تنها می مونی آخه! امروز روز شازده خانوممه. یک شنبه ها مال شازده خانومه. من باید شازده خانومم رو ببرم گردش...خوابش می بره. 

خب حالا نه می تونم کوه ظرفهای مونده از دو روز رو بشورم. نه می تونم تلویزیون نگاه کنم. نه آهنگ بذارم. سعی می کنم خیلی بی سر و صدا یه غذای ساده براش درست کنم. برنج میره تو پلو پز و یه بسته گوشت هم میره تو قابله. بی ادویه و هیچ چی. مامان هر وقت مسموم می شدیم همینو درست می کرد. آخ که این مامانا چقدر بلدند حال آدم رو خوب کنند. مهم نیست دلت شکسته باشه یا دستت یا مسموم شده باشی. حالا من دیگه چی کار کنم؟ نمی دونم!

نشستم نگاش می کنم. الهی برات بمیرم که مریض شدی. چشماشو باز می کنه و می گه ببخشید ها... تنها موندی . آخه امروز روز تو بود مثلا. همش خوابیدم.... دوباره میره . طفلک اصلا نخوابیده دیشب. می شینم پای انترنت. این جوری ظهر می شه بدون اینکه زمان رو حسش کنی. بیدار میشه. گرسنه است. خب خدا رو شکر. یعنی داره خوب میشه. نهارشو میارم. ٢ قاشق می خوره. می خواد جمع کنه میز رو با اون حالش. دوباره به زور می فرستمش بخوابه. دوباره بر می گرده توی هال و اون وسط می خوابه. می گه کل هفته رو که تنهایی این یه روز هم تنهات گذاشتم.

 حالا چی کار کنم؟تو اینترنت می گردم. کلی فیلم دانلود می کنم. کلی اخبار می خونم. کلی وبلاگ می خونم. چشم هام قرمز شده و می سوزه از بس به مانیتور نگاه کردم. آخر این تنهایی ها یه بلایی سر چشمام میاره. چشم هایی که اینقدر به ضعیف نبودنشون افتخار می کنم. هیچ وقت عینک رو دوست نداشتم. حتی بچگی ها که دوستام به دروغ می گفتند چشماشون ضعیفه که براشون عینک بخرن. لپ تاپ رو می بندم. یه کم تو خونه می چرخم. کی میگه دلگیربودن مال عصر جمعه است؟ عصر یکشنبه از عصر جمعه های ایران خیلی هم بد تره. ما هر هفته می زنیم بیرون که دلمون نگیره. حالا فکر کن عصر یکشنبه هم باشه و آقای همسر هم مریض باشه و از صبح خوابیده باشه. اخبار حرص در آر و وبلاگ های غم انگیز هم خونده باشی و ...

گریه نمی کنم. نه. اگه بیدار شه ناراحت می شه. توی فرودگاه ایران موقع خداحافظی تو اوج گریه  مامان در گوشم گفت بسه دیگه. اونجا بخوای هی گریه کنی آقای همسر رو هم ناراحت می کنی ها! چشم مامان جون. نمی ذارم ناراحت بشه. نمی ذارم گریه مو ببینه.آقای همسر همیشه می گه تو چقدر قوی هستی! (در همین یه مورد فقط البته.خجالت) هیچ وقت اینجا جلوی اون دلتنگی نکردم. اما یکی دو بار تو تنهایی اینقدر گریه کردم. اینقدر توی بالشم جیغ زدم که دیگه نفسم بالا نمی اومد. اگه بدونه می گه همین امروز برگردیم ایران. من که اینو نمی خوام. اما خب آدم دلتنگ می شه دیگه. خانوم یکی از دوست های آقای همسر از وقتی اومدن اینجا افسردگی گرفته. تازه شوهر اون سر کار نمی ره و مثل من از صبح تا شب تنها نیست. دو بار هم توی این یک سالی که اینجان رفتن ایران. هر بار یک ماه موندن. دو بار هم خانواده دختره اومدن پیشش. فکر کنم اون رو می بینه که به من می گه قوی هستی.   

 بیدار میشه دیگه سر حاله. چشماشو باز نکرده می گه کجا بریم این هفته؟ میگم هیچ جا استراحت کن بازم. فایده نداره هر چی اصرار می کنم. تند تند اسم خیابون ها و مرکز خرید ها رو می شمره. اینجا بریم؟ اونجا رو بیشتر دوست داری؟ می گم خونه مون رو با آقای همسر از همه جا بیشتر دوست دارم. بذار الان دو تا چایی می ریزم. فیلم یس من رو که صد ساله خریدیم و ندیدیم می ذارم. با هم می شینیم نگاه می کنیم. تا فیلم رو بذارم می بینم توی تقویم روی دیوار آشپزخونه "سان دی" ها رو خط زده نوشته "شازده خانوم دی" یکشنبه ها رو هم کرده "شازده خانوم شنبه". حریف این آقای همسر نمی شم من.  

بالاخره راه می افتیم. به مقصد"کی ال سی سی". یه گشتی تو مغازه ها می زنیم و یه خرید کوچولو هم می کنیم. بعد میریم بیرون زیارت برجهای دوقلو. چه نور پردازی قشنگی دارند تو شب. توی پارک کلی قدم می زنیم. هوا معرکه است. خنک و باحال. از دیدن جمعیت خوش حال می شم. توریست های اروپایی که عکس می گیرن. زوج های  مالایی که روی نیمکت ها نشستن. اکیپ هایی که از هر ملیتی توش هست و با هم قدم می زنن و معلومه که دانشجو اند. 

خسته ولی خوشحال بر می گردیم خونه مون. شام نمی خوره. من هم اشتها ندارم. راستی از صبح هیچی نخوردم! غیر از مقادیری ناخنک! باز همین وسط می خوابه و من می ترسم که بخوابم و حالش بد بشه. بیدار می مونم. می برمش توی تخت بخوابه. خودم می شینم. بیرون رو نگاه می کنم. عجب منظره بی نظیری. شبش یه جور قشنگه روزش یه جور. میگن شبهای کوالا لامپور قشنگ ترین شبهای دنیاست! راست می گن.

  

/ 19 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرزاد ط( مکتوب)

[لبخند] جالب بود . چه آقای همسر باحالی! چه همسر بی حالی ! اگه یکی منو اول صبح ببوسه کار ما هم به کتک کاری میکشه اما از اون لحاظ /.

دیناخانومی

سلام آخی! چه شوشوی مهربونی با این همه ناراحتی به فکر تنهایی های شازده خانومه و چه شازده خانوم خوب و دلسوزی با وجود این همه تنهایی به فکر سلامتی شوشوشه! همیشه خوشبخت و شاد باشید[قلب]

علی محمدزاده

دلت که ازکسانت دوربماند،دلتنگ ثانیه ای پرت توی آن هم می شوی.دلتنگی هات را به باد بگو تا ترانه اش را برای کسانت بخواند. گل فرستادیم!!

فرید

شازده خانوم حال آقای همسر چطوره؟بهتر شد؟

تاکاشی

ما همه ی روزامون دلگیره ولی شما فقط یه روزه دیگه[ابرو]تموم میشه میره ولی مال ما انگار تمومی نداره . . . [ابله]

قاصدک

به شما میگن یک همسر فداکار و مهربان [قلب] اقای همسر بهترن؟

علیرضا

شما خیلی عجیب می نویسی...باید همه ژستها رو بخونم؟