کولی بازی های شازده خانوم

از من می شنوید وقتی روی کاناپه لم دادید و دارید سریالتون رو نگاه می کنید دستتون رو تو موهای پشت سرتون فرو نکنید!

 چون ممکنه مثل من عادت داشته باشید با مو های ریز و نرم روی گردنتون بازی کنید. بعد شاید در حال ور رفتن با اون موها دستتون بخوره به یه برجستگی کوچیک. اونوقته که تا آخر اون قسمت هیچی از سریال نمی فهمید و همه فکرتون می مونه پیش اینکه اون برجستگی جای نیش پشه ای چیزیه یا نه. یعنی تا اخر اون قسمت مقاومت می کنین که به همسرتون چیزی نگید و به خودتون هم تلقین می کنید که اصلا براتون مهم نبوده و حتما نیش یه حشره است و شما هم همیشه به نیش حشرات حساسیت داشتین و حتما واسه همینه که اینقدر ورم کرده!

 بعد می بینید اون قسمت سریال تموم شد و شما هیچی ازش نفهمیدید. ممکنه اون وقت مقاومتتون تموم شه و به همسرتون بخواین پشت گردنتون رو نگاه کنه و ببینه که این برجستگیه جای نیش حشره است حتما دیگه؟... نه؟... اونوقت ممکنه همسرتون با تظاهر به بی اهمیتی قضیه بگه: "نه عزیزم. جای نیش نیست. یه توده کوچولوئه دقیقا زیر پوستت. مث جوش!" بعد ممنکه جرات خودتون بیشتر بشه و هی وارسیش کنین و ببینین نه خیر... اصلا هم اندازه جوش نیست... خیلی هم عمیق تر و بزرگتر از اینه که بخواد جوش باشه! بعد همسرتون با صدایی که سعی می کنه معلوم نباشه نگرانه بگه فردا صبح می ریم دکتر. ولی یه جوشه و هیچی نیست و از این حرفها...

بعد چون شب تعطیلیه سه چهار قسمت دیگه از سریالتون رو هم ببینید ولی یه ذره هم ازش نفهمید چون فکرتون می ره پیش مادر همسرتون که طفلک تا حالا دو بار عمل کرده و از بدنش غده هایی در آورده که همیشه گفتن چیز مهمی نیست. اون وقت به این فکر کنید که چه حالی داشته بعد از هر عملش تا نتیجه پاتولوژی معلوم بشه. بعد می فهمید که الان جای هیجان انگیز سریاله و شما باید الان کلی تعجب کرده باشین ولی به جاش بغض کردین. بغضتون رو غورت می دین. 

سعی می کنید سریال نگاه کنید ولی این دفعه فکرتون می ره پیش پسر عموی بابا تون که یه غده بدخیم افتضاح دقیقا پشت گردنش داشت و خودش هم کاملا وضعیت خودش رو می دونست و اتفاقا همین یه ماه پیش هم فوت شد و... بیچاره مادرش... چی کشید! بعد ممکنه فکر کنید اگه من نباشم مامانی که تا حالا مرگ پدر و مادر و خواهر و براذرش رو دیده... یعنی طاقت میاره مرگ دخترش رو هم؟

بعدش شاید فکر کنید خواهری که این همه بهتون نزدیکه بعد شما چقدر تنها می شه... خواهری که همیشه نزدیک ترین دوستتون بوده... خواهری که از ایران رفتنتون هم اینقددددر براش سنگین و سخت بوده... خواهری که همین الان هم دوریش اینقددددر سخته براتون...

 بعدش خیلی جدی به این فکر کنید که اگه شما نباشید چه بلایی سر همسرتون میاد؟ چقدر از این قضیه ضربه می خوره؟ یعنی می تونه زود خودش رو جمع و جور کنه؟ بعد دلتون بخواد که بهش بگید اگه این طوری شد دوست دارین که... بعد به خودتون بگین بهتره که الان خفه شین و شب به این قشنگی رو کوفتش نکنید. اینه که همه حرف ها تون رو غورت بدین و به این فکر کنید که همسرتون چه آدم قویی ئه و تازه خانواده اش رو هم داره و اونا تنهاش نمی ذارن. بعدش ممکنه فکر کنین که دلتون می خواد بعد شما با یه آدم خیلی خیلی مهربون ازدواج کنه. بعد توی آدم هایی که می شناسید بگردید و یهو ته دلتون خوشحال بشید از این که دختر خاله خنگ و بی ریختش خدا رو شکر بالاخره ازدواج کرد وگرنه مادر همسرتون با اون اصراری که همیشه می گفت اون دختره خوشگله حتما دلش می خواسته اون رو بگیره برای پسرش! بعد خوشحال تر بشید از این که دختر عموی آویزونش هم خدا رو شکر نامزد کرده چون با اون نیم وجب قدی که اون دختر عموهه داره اگه با همسر شما ازدواج می کرد بچه هاتون حتما همه کوتوله از آب در می اومدن. بعد یادتون بیاد که بچه های همسرتون و زن بعدیش دیگه بچه شما محسوب نمی شن! بعد خدا رو شکر کنید که با این همه نی نی دوستی تون هنوز بچه ندارید وگرنه یه کوچولوی بی پناه رو چه جوری تو این دنیا رها می کردین؟... بعد شما چی به سرش می اومد؟...

بعد بگردید دنبال یه آدم حسابی برای همسرتون... یه نفر که همه جوره متناسب و خوب باشه. بعد  توی دوست هاتون یه نفر رو هم پیدا کنید که از همه خوشگل تر و مهربون تر و فهمیده تر و ...است. بعد یادتون بیاد که اون هم دیگه مجرد نیست. بعد به خودتون بگید که کاری نداره. خب شوهر اون رو هم می کشم! بعد به این تخیلات بی سر و ته خودتون بخندید در صورتی که اصلا جای خنده دار سریال نبوده و شما هم زل زده بودید به تلویزیون و تظاهر می کردید که دارید سریال نگاه می کنید!

بعد دلتون برای پدر تون بسوزه که وقتی ازش دور شدید بیشتر فهمیدید که چققققدر دوستتون داره و دوستش دارید. بعد دلتون بخواد که کاش الان اینجا بود و بغلش می کردید. بعد دلتون بسوزه از این که موقع خداحافظی محکم تر بغلش نکردید و بیشتر تو بغلش نموندید....

بعد یه تری دی کامل از مراسم ختم خودتون بزنید و بیشتر از همه از تصور گریه برادرتون جیگرتون کباب شه!  

بعدش فکر می کنید که نهایتا چه دنیای مزخرفیه که همش باید برای از دست دادن هامون زجر بکشیم و اصلا چه بهتر که شما زودتر از همه برید و آخر سر خوشحال هم بشید از این که دارید می میرید!

بعدش در حالی که هییییچ چی از سه قسمت سریالی که دیدید نفهمیدید می رید می خوابید. اونوقت صبحش بیدار می شید و احساس می کنید یه چیزی رو سینه تون سنگینی می کنه ولی یادتون نمیاد چی؟ یه غصه ای که یادتون نیست... بعد دوباره از روی عادت دستتون رو می کنید تو موهای پشت سرتون و موهای ریز و نرم روی گردنتون یادتون میاره که دیشب چه عزاداری ها واسه خودتون کردید و چه کولی بازی ها در آوردید(البته تو دلتون) . بعد ممنکه بگردید دنبال غده مربوطه و ببینید که دیگه سر جاش نیست! ممکنه همسرتون هم چشم هاشو باز نکرده دستش رو بندازه پشت گردنتون و مثلا نوازشش کنه ولی یواشکی دنبال اون غده هه بگرده و... بعله! خبری نیست!

خب چه کاریه که شب تعطیلی تون رو کلا خراب کنید و سریال عزیزتون رو هم از دست بدید و هیچی ازش نفهمید و تازه همسر بیچاره تون رو هم الکی این همه نگران کنید؟

من که می گم وقتی روی کاناپه لم دادید و دارید سریالتون رو نگاه می کنید دستتون رو تو موهای پشت سرتون فرو نکنید!

/ 26 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جوینده!

[تعجب] خب می بینم که این معمار بزرگ ما یه نویسنده قابل هم هستن[ابرو] واقعا که زیبا نوشتید! تبریک می گم و امیدوارم که بهترین و شیرین ترین اتفاقایی رو که تو ذهنتون تصور می کنید تو زندگیتون به وقوع بپیوندن[چشمک] راستی سلام!

نقطه ته خط

[خنده]ترسیدم بابا !! خیلی بدیییییییییی از اول میگفتی چیزی نبوده من کلی نگران شدم تا این پستُ تموم کردم

نقطه ته خط

میگم شما با ما چقدر اختلاف ساعت دارین ؟ سحر خیزیااا!!

قیفی

[دست][دست][دست][بغل][بغل][بغل]

آسمونی

دوست جون حالتو می فهمم ! منم یه مدت دچار همچین توهمی بودم و حتی می ترسیدم برم دکتر و برای خودم از این فکرا می کردم ، تا اینکه تصمیم گرفتم برم دکتر ... و خب خدارو شکر چیزی نبود [خجالت] خیلی قشنگ نوشتی دوست جون ... مثل همیشه [ماچ][گل] ایشالا که همیشه شاد و سلامت باشی [قلب]

سوگند

سلام شازده خانوم یک سوال دارم ازتون. اگر وقت داشتید و جواب دادید، ممنون می شم من یک مدت هست که سنگاپور هستم. قرار هست برگردم ایران. برای سوغاتی خریدن نمی دونم چه چیزهایی خوب هست بگیرم. اینجا همه چیز خیلی گرون هست. به نظر شما خوب است دو روز بیایم KL اونجا خرید کنم؟(البته KL را برای دیدن اومدم ولی نه برای خرید). واگر بیایم اونجا از کجا بهتر هست خرید کنم و چه چیزهایی بهتر است بخرم؟ در مورد سنگاپور هم اگر سوالی دارید من در خدمت هستم.

دیناخانومی

سلام [خنده] خیلی جلب نوشتی! من خودم یک بار تجربه اش را دارم! یک غده زیر گلوم! البته هنوز هم هست ولی من مردم و زنده شدم و بعد معلوم شد مربوط به غدد لنفاویه! ولی به قول تو همه اینها را جلوی چشمم دیدم!!!!!!! راستی تازگی ها سر ما نمی زنی؟ ازم دلخوری؟![سوال]

بلفی

[خنده][قهقهه] یادم باشه دستمو تو موهای ژشت سرم فرو نبرم[نیشخند]

شاهین

سلام قشنگ بود... خیلی قشنگ بود. اگه آدم دوست نداشته باشد کسی کتاب "خیلی خوشبختم خانم صادقی" رو بخواند, یکی از کارهایی که میتواند بکند اینست که خودش یک کتاب بنویسد و اسمش رو بگذارد "خیلی خوشبختم" تا هرکس خواست آن یکی کتاب را بخرد, اشتباها این یکی رو بخرد و نه تنها پشت سر نویسنده بد و بیراه نگوید, که حتی از قلم نویسنده تعریف هم بکند! صادقانه بگویم, بنظرم شما می توانید.