همچنان خانه می تکانیم

- روزی که این وبلاگ رو درست کردم فکر می کردم آدم باید دیوونه باشه که وبلاگش رو پاک کنه. امروز زد به سرم که این کار رو بکنم. (که البته که اینکار رو نمی کنم.) ولی امروز فهمیدم چرا بعضی ها اینکار رو می کنن.

- ننوشتنم غیر از اینکه بیست و چهار ساعت در زور سر پا بودم و می دویدم و در و دیوار رو می سابیدم دلیل دیگه ای هم داشت. با وبلاگ عزیزم که این همه دوستش دارم قهر بودم. نمی دونم چرا. دیدین آدم بی خودی از یکی دلخور می شه یه موقع؟ بدون این که طرف کاری کرده باشه یا حتی روحش خبر داشته باشه؟ آره... اینجوریا بود خلاصه...هنوز هم آشتی نکردم باهاش ها... کلا از عوالم وبلاگی زده شدم. نمی دونم چرا. شاید باید یه چند روزی دور شم تا دوباره دلم براش تنگ شه. شاید هم همه اینا از خستگیه که دارم بی خودی سر این وبلاگ بیچاره خالیش می کنم. نمی دونم واقعا.

- آقا چه میییییییییکنه این "مستر ماسل". خدا عوضش بده. خونه ما رو کرده عین دسته گل. یه کتری ستیل ایکیا داشتم از اون تپلی هاش... می خواستم بندازمش دور از بس که روش کثیف و سیاه شده بود. با شستن هم نمی رفت هر کاری می کردم. همین مستر زحمت کشیدن برام عین روز اولش نو و تمیز و براقش کردن. هممممه جای خونه مون رو با همین مستر شستیم.

- دوستمون که اون هم از طریق وکیل ما اقدام کرده بود برای مهاجرت استرالیا مدارک تحصیلیش تائید نشد!!! باورم نمی شه. نمی دونم چرا. فوق لیسانس کامپیوتر داره و الان هم داره دکتری می خونه و تو دانشگاه های معتبر ایران هم تحصیل کرده. شوک بود واسه همه مون واقعا.

- یکشنبه من و آقای همسر بی رو درواسی عین دو تا کارگر افتادیم به جون خونه مون. دو تا حموم ها و آشپز خونه و پنتری آشپزخونه رو تا جان در بدن داشتیم شستیم. کلللی هم حین کار خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم. یعنی خود کشی کردیم بس که در و دیوار سابیدیم و وسیله جا به جا کردیم و کاشی شستیم و... شب از خستگی زانو هامون می لرزید. نمی تونستیم یه لحظه سر پا وایسیم. تا توی موهای سرمون هم وایتکس و شوینده رفته بود. شبش رفتیم حموم و کلی شیک و پیک کردیم و رفتیم چیلیز از خودمون پذیرایی کردیم. سر غذا یهو مچم درد گرفت. آقای همسر گفت چی شد؟ گفتم: آآآآآآآاای... هیچ چی... بیچاره کارگرمون... امروز خونه مون رو تمیز کرده... مچم درد می کنه...نیشخند

- دوشنبه رو خودم تنهایی به کوزتینگ با سرعت نور... ادامه دادم. غیر از اون شور و ترشی هم درست کردم. شب از خستگی و کلافگی و پا درد و ... افتادم وسط خونه ولو شدم. یه بار به آقای همسر گفتم "گشنمه شام رو میاری؟" گفت "آره عزیزم" ولی داشت تو یو تیوپ واسه خودش گشت و گذار می کرد. به کیلیپ سومیش که رسید با حرص و عصبانیت و پادرد وحشتناک و ضعف و دل شکستگی مفرط و خود گناه دار بینی فراوان و الهی من بمیرم واسه خودم و ... پاشدم رفتم تو آشپزخونه که یه کوفتی بیارم بخوریم.یه ظرف از دستم افتاد شکست. همون جا وایسادم با صدای بلند گریه کردم!

-سه شنبه رو (در پی گریه زاری های دیشبش) به آقای همسر قول داده بودم کار نکنم و خودم رو خسته نکنم. کاری نکردم که. فقط دو تا از اتاق خواب ها رو کلا خالی کردم و جارو کردم و کفش رو تی کشیدم و وسایلش رو تمیز کردم و بردم چیدم سر جاش و کل پرده های خونه رو در آوردم و شستم و دوباره نصب کردم و کل سالن رو جارو کشیدم و تی زدم و میز نهار خوری و مبل ها رو جا به جا کردم و زیرشون رو جارو و تی کشیدم. همین!

- امروز هم که اتاق خواب خودمون رو تکون تکون دادم اسسسساسی. یه خروار هم ملافه و اینا شستم. یخچال رو هم بعد یه سال شستم به سلامتی. بعدش پاهام رو گذاشتم بالا که مویرگاش نترکه دراز کشیدم سریال ایرانی دیدم. اونم چی... پنجمین خورشید. دستشون درد نکنه واقعا... چی ساختن... روسفیدمون کردن راس راسی ها... تایم تراولینگ و اینا... رو دست لاست بلند شدن خلاصه... جی جی آبرامز بیاد یاد بگیره یه خورده... ولله...  

- داره از اون بارون استوایی ها میاد که من عاشقشم. یه مهی شده... هوا رو تاریک کرده... وااااااااای... عاششششششق این بارونام من...

- دلم داره پر می کشه دیگه... هر لحظه یادم می افته که مامان فردا اینجاست یه چیزی تو دلم هرررری می ریزه پایین... قنننند تو دلم آب می شه... ولی چقدر منتظر بودن سخته... اونم منتظر مسافر به این عزیزی بودن... زمان کند می شه... نمی گذره اصلا!

- یک سال از صبح تا شب توی خونه تنها بودن عادت های بدی در آدم ایجاد می کنه. یکیش مثلا این که موقعی که می ری دستشویی در رو نبندی و از همون جا زل بزنی به تلویزیون که یه لحظه هم از سریالی که داشتی از تلویزیون نگاه می کردی جا نمونی. باقی عادت ها رو هم خوتون حدس بزنین دیگه... خدا به خیر کنه! 

- صبح وقتی داشتم با شدت هر چه تمام تر کف اتاق رو تی می کشیدم و عرق از سر و روم جاری بود دیدم دارم با خاله حرف می زنم تو دلم. یهو دیدم صدام (نفهمیدم از کی) بلند شده دارم داد می زنم: دلم برات تنگ شده دلم برات تنگ شده دلم برات تنگ شده... صورتم پر از اشک و عرق قاطی پاتی بود.

دلم براش تنگ شده... خیلی... خیلی دلم براش تنگ شده.

/ 8 نظر / 13 بازدید
ماه بانو

خوب پس حال منو در مورد بلاگ خوب فهمیدی! گاهی ناگهان آدم دلش می خواد پاکش کنه انگار دلت بخاد دلواپسی هاتو پاک کنی یا... چشمت روشن[گل]

شهرزاد

اوووه یه عالمه خبرای خوب دادی 1. بالاخره جوابمو دادی 2. بالاخره رفت و روب خونه تموم شد 3. مامان جونیت دیگه فردا میاد 4. در وبلاگت و تخته نمیکنی

شهرزاد

نازنین حتی من با این پرتوقعیم ازت انتظار ندارم وقتی مامانت بعد از مدتها اونجاست بیای بشینی پای وبلاگ من اراجیف منو بخونی[نیشخند] به خدا راست میگم معلومه که کم پیدا میشی. من به بزرگی خودم میبخشم خییییییییییییلی بهت خوش بگذره روزایی که مامانت هستی اون قسمت اخر پستت هم اشکم و دراورد.

spammer

با سلام این نظر توسط اسپمر تبلیغاتی ثبت شده است شما می توانید نسخه آزمایشی این اسپمر را از لینک زیر دریافت کرده و شاهد افزایش بسیار زیاد بازدید خود باشید در صورت تمایل به خرید با ایمیل درون برنامه ایمیل بزنید http://tuoduo.com/persianblog spammer.zip

اتريسا!

تبریییییییییییییک! چشم شما روشن به روی گل مامان! بهش تبریک بگید از طرف ..از طرف ... اهان! اتریسا[قلب] با این دختر خوب و با حوصله

ممول

بابا بی خیال تو دیگه رسما خودکشی کردی البته روی منو هم سفید کردی ها [زبان] بپا جلو مامانت اینا سوتی ندی ( همون عادت ها رو می گم )[چشمک]

تاکاشی

من برا شما استراحت مطلق تجویز می کنم یک هفته و یک رور و سه و نیم ساعت[نیشخند]دست به سیاه و سفید نزنین[چشمک]

مهدی

سلام بلاگ خوبی داری .جالب بود .اگر مایل به تبادل لینک هستی منو فقط با نام *(`'·.¸* وبلاگی پر از داستان ها و عکس های عاشقانه *¸.· '´)* و بهم خبر بده تا لینک کنم شما رو