ویدا

بعد از رفتن خواستگار ها من بهت زده بودم. فقط آقای همسر بود که اینو می فهمید و با نگاش می گفت دیدی! دیدی اومدنشون فقط اومدن نبود. دیدی من گفتم ویدا هر کار بخواد می کنه و کسی نمی تونه مخالفت کنه.

پدر آقای همسر از من پرسید چطور بودن؟ چی میشه گفت آخه؟ گفتم: "نمی دونم. به اندازه یه بار دیدن که آدم های بدی نبودن." مادرش گفت: "کارمندن دیگه! همه کارمندام زندگیشون شبیه همه!" و به همین راحتی قضیه از نظرش تموم شد. تعجب

فقط آقای همسر بود که اصرار کرد که تا سال دیگه صبر کنین. سال اول دانشگاه رو تموم کنن. اگه بعد یه سال بازم هر دو شون می خواستن ازدواج کنن. ویدا گفت خب میثم اینا که از خداشونه! ولی من صبر نمی کنم.( البته اینو بعدا یواشکی به من گفت چون تنها کس توی دنیا که ویدا ازش یه کمی حساب می بره آقای همسره.)

هفته بعدش من خونه بودم که ویدا زنگ زد: شازده خانوم جون مامان میثم زنگ زده که فردا بیان برای بعله برون. میای اینجا؟ گفتم آره عزیزم. آژانس گرفتم و سریع رفتم اونجا. رفتیم برای ویدا از یه جای نزدیک یه لباس سفید خریدیم. عصرش آقای همسر اومد. هیچ وقت تا حالا اونقدر عصبانی ندیدمش. اومد با ویدا دعوا کرد. گفت آخه این پسره چه کاره است؟ ویدا گفت: "همین الانش هم کار میگیره انجام می ده تو خونه! نقشه می کشه." آقای همسر گفت: "این دانشگاش هنوز شروع نشده نقشه چی می کشه؟ نقشه دزدی؟" ویدا هم داد و بیداد راه انداخت. من رفتم تو اتاق آقای همسر که داخل دعواشون نشم.

فرداش دیگه منم هول نبودم. می دونستم همسایه پشتی داره میاد و هیچ چیزی خیلی مهم نیست. آقای همسر هم دیگه نمی شد حرف خرید رفتن رو باهاش زد. پدرش از سر کوچه میوه خرید.

ویدا و میثم در مورد مهریه توافق کرده بودند. ٧٠٠ سکه طلا. حرف دیگه ای هم که نمونده بود. اون جلسه هم یه مهمونی معمولی شد و گذشت. فقط آخرش قرار گذاشتن که پس فرداش همه رو دعوت کنن و بعله برون اصلی باشه.

اون مهمونی هم برگزار شد و ویدا خوشحال بود که داره این نمایش رو رهبری می کنه.

آهان اینم بگم: از همه جالب تر توی بعله برون این بود که ویدا آخرش به من گفت نوار بذاریم برقصیم!!!  گفتم ویدا جان جو خیلی سنگینه الان وقت رقص نیست. دور تا دور همه نشسته بودن آب دهنت رو قورت می دادی صداش می اومد. گفت: "نه! باید برقصیم الان! من دلم می خواد برقصم ولی عروسم نمی شه. تو شروع کن تا بعد منم بیام!"خانواده میثم هم که همگی مذهبی شدییید بودن. من از تصور این که تو سالنی که یه ورش خانوم های چادری سفت و سخت نشسته اند (البته یه ور سالن این جوری بود و یه ورش هم فامیل خودمون بودن.) تنهایی اون وسط قر بدم اینقدر خندیدم که کبود شدم. بعد فکر می کنین چی شد؟ ویدا که دید از من آبی گرم نمی شه ظبط رو روشن کرد و شخصا وارد عمل شد!!! 

خب دیگه با این روند بهتره توضیح ندم چه جوری (با وجود مخالفت های شدید آقای همسر)سه روز بعد از این عقد محضری کردن و میثم از محضر اومد خونه ویدا اینا و شب هم موند و در اتاق ویدا اقامت گزید و تا یک هفته از کمد آقای همسر بهش لباس خونه می دادن که پوشه و آقای همسر هر لباسی رو که اون یه بار پوشیده بود داد به خودش و به مامانش و ویدا هم گفت که دیگه حق ندارن این کار رو بکنن. بعد از اون میثم رفت از خونه شون لباس ها ش رو هم آورد و بعد از سه سال هنوز تو اتاق ویدا زندگی میکنه.

لازم نیست که بگم درسش رو هنوز تموم نکرده و حالا حالا ها هم تموم نمی کنه. لازم نیست که بگم از خرج خورد و خوراک و پول تو جیبی تا لباس عید و لباس عروسی و پول عمل دماغش و لپ تاپ خریدنش و ... و هزینه مسافرت ها و شهریه دانشگاه آزادش رو هم پدر آقای همسر می ده. و حتما لازم نیست که بگم که براش ماشین و خونه خریدن که از بقیه داماد های فامیل چیزی کم نداشته باشه و دخترشون احساس کمتر بودن از کسی رو کنه. اینم لازم نیست که بهتون بگم که بعد از عروسی ما که با پس انداز خودمون گرفتیم پدر آقای همسر براشون عروسی گرفت بدون هیچ مناسبتی فقط چون ویدا دلش عروسی خواسته بود. چون پسره می ره شهرستان و در آمدی هم نداره و نمی تونن برن خونه خودشون. خونه ای که حتی قسط های اون خونه رو هم پدر آقای همسر می ده. 

و حتما مشخصه که آقای همسر دیگه حتی به حرف من هم حاضر نشد بریم ایران و توی این عروسی شرکت کنه. و مسلما من هم دیگه اصراری نکردم.

بعد از عقد ویدا و میثم آقای همسر میثم رو کاملا به عنوان یه عضو خانواده پذیرفت. دیگه کسی حق نداشت میثم رو مسخره کنه. هر چقدر هم که بچه و مسخره باشه. هر چی که بود دیگه همسر ویدا بود و از نزدیکان ما! گیرم که تو خونه شر و شر عرق می ریزه و پلیورش رو در نمیاره که مو هاش خراب نشه. گیرم که توی عروسی یهو می ره سوار کول دایی خانومش می شه که بامزگی کرده باشه! ما نه تنها هیچ وقت مسخره و تحقیرش نکردیم بلکه همیشه هم بهش احترامی گذاشتیم خیلی خیلی فراتر از حد خودش. تا یاد بگیره که محترم باشه. ولی خب پدر و مادر آقای همسر بیشتر از هر کسی سعی دارند که این دامادشون رو به ما اثبات کنن! 

واما آخرین خبر از ایران که آقای همسر رو از دست پدر و مادرش شاکی کرده بود عبارت بود از اینکه: پدر آقای همسر یک شرکت تاسیس نموده به اسم این گل پسر و با پول خودش و اعتبار خودش کار می گیره و چون میثم میره دانشگاه خودش هم نظارت می کنه و کار رو اجرا می کنه امممما...

به همه (حتی به ما!!!) می گن : میثم هم شرکت زده!!!

 

/ 10 نظر / 11 بازدید
سينا

نه بعضي خانواده‌ها كه داماد را اونقدر تحقير ميكنن كه خورد ميشه و نه اينجوي البته اينجوري بهتر از موردي هست كه من گفتم

آسمونی

[تعجب] وای چه جالب !! دوست جون ، خب البته اونا هم حالا که این اتفاق افتاده دوس دارن دخترشون احساس خوشبختی کنه ... شبیه این ماجرا توی خانواده ی همسر من ( البته نه به این صورت که بچه باشن) سالها قبل از ازدواج ما افتاده ...خانواده عروس خونه ، ماشین و همه چیز خریدن . داماد مرد خوبیه ،‌اما خب بعداز این همه سال وقتی حرفی پیش بیاد ، عروس فکر می کنه چه فداکاری هایی که نکرده و جوابی ندیده ... انشاا... که خوشبخت شن [لبخند]

مژده

عجب شانسی داره این میثم خان!! آقای همسر برادر مجرد نداره شازده جون؟ من دختر خوبی هستما[نیشخند] مطمئنن از میثم بهترم[زبان] ولی بی شوخی حتما میثم هم خوبی هایی داره که پدر و مادر آقای همسر دیدن لیاقت این لطف ها رو داره یعنی ایشالا که اینطوری باشه و خوشبخت باشن

پریا

وای من دارم حرص میخورم الان![عصبانی] یعنی چی که بچه رو انقد لوس کنه آدم؟![عصبانی]

قاصدک

,لی شازده جون خودمونیم ها حسابی خوش به حال این اقا میثم شده من هم جای ایشون بودم 18 سال که چه عرض کنم توی 14 سالگی می رفتم خواستگاری دخترش و هر طور که شده باهاش ازدواج می کردم عجب شانسی دارن مردم [نیشخند]

مالزي نشين (مانيا)

يه كم اعصابم درست شد. اومدم ببينم اين ويدا خانوم چه كرده. بابا؟؟؟؟ شازده خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعيته اينا؟! ... برا من قابل هضم بود البته![خنثی] آخه يكي از اقوام ما هم همين كار رو كرد. البته بچه نبود زياد. فقط جو گير بود. بعد از دوسال نامزدي و دوسال هم عروسي كردن و اينا... كه پدر زن خونه و ماشين و شركت و همه چي داد بهشون، طلاق گرفتن! ولي دختره اين قد احمق بود كه بازم بعد از يه سال رفت عقدش شد! فك كن!!!!!!!! ولي بازم بعد از يه سال برگشت! و الان يه سال و انديه كه جداست و ميگه كه واقعا حالا سر عقل اومدم! يعني فك كن! بعد از شش سال و نيم!!!

کاپیتانی بدون هواپیما

آقای همسر دیگه خواهر ندارن ؟ [نیشخند] کاش زودتر آشنا شده بودم [خجالت] خدا شانس بده [متفکر]

ویدا

من منکر این نیستم که پول بده ولی واقعا انقدر که بعضی ها خودشون رو هلاکش می کنن ارزشش رو نداره واقعا ارزشش رو نداره خدا کنه که ویدا جون عاقبت به خیر بشه و آقا میثم بعد از چند سال دیگه نخواد از این شانس طلاییش دوباره استفاده کنه !!!!![وحشتناک]