ویدای کوچک ما

شما اگه یه دختر مدرسه ای هفده ساله بیاد بهتون بگه که می خوام ازدواج کنم چون برادرم ازدواج کرده بهش چی میگین؟ اگه رک و راست بیاد بهتون بگه: "چرا برادرم چیزی داشته باشه و من نداشته باشم؟ چطور تا اون گفت به حرفش گوش دادین؟ شما از اولم همش فرق می ذاشتین!"

خب مسلما نمی گین چشم! ولی مامان آقای همسر که هرگز در زندگیشون به دختر خانومشون نه نگفته بودند نمی شد یه دفعه بعد ١٧ سال بگن نه. می شد؟ ابرو

به آقای همسر گفتن و اون آتیش گرفت. عصبانی گفت به این بچه بگین بشینه درسشو بخونه. زندگی دیگه بازی نیست... آدم از رو حسودی ازدواج نمی کنه! ویدا کنکور داره امسال. لا اقل کنکورش رو بده!

من که اصلا باورم نشد. گفتم یه چیزی گفته الکی. اما آقای همسر از آنجا که بهتر از من می شناختش گفت کار خودشو می کنه.

کنکور ویدا گذشت. یه انتخابی کرد که قطعا قبول شه. پسره هم عمران آزاد قبول شد یه شهرستان دور.

واقعا اومدن خواستگاری! داماد چند ساله باشه خوبه؟ ١٨ ساله! از کجا پیدا شده باشه خوبه؟ پسر همسایه پشتی بود. اولین دوست پسر خانوم بودن در١۴ سالگی! مخم داشت سوت می کشید. چهارده سالگی؟؟؟ انتخاب چهارده سالگی؟؟؟ راستی من اگه می خواستم تو ١۴ سالگی یکی رو انتخاب کنم؟ کی بود؟ لابد امید پسر همسایه مون. همبازی وسطی و دوچرخه سواری های تابستون! ٩ سالم بود وقتی بهش قول دادم بزرگ شدم باهاش عروسی کنم! یادمه که الکی هم جوابش رو ندادم ها... یه کم فکر کردم. دیدم خب خوشگله... مامانش هم با من خیلی مهربونه... گفتم باشه. نیشخند الان امید با دختر عمه اش ازدواج کرده. یه مغازه داره. لوازم یدکی ماشین می فروشه.

انگار پدر و مادر آقای همسر هم مثل خودش می دونستن که هر چی ویدا بخواد همونه. شب قبل از خواستگاری ما مامان آقای همسر از نگرانی و دلشوره تا صبح نخوابیده بود و دعا خونده بود و ... اما برای اینها انگار هیچ کس دلهره ای نداشت. انگار بازی بود. از روز قبل رفتم کمکشون. اما فقط من بودم که هول بودم. انگار فقط همسایه پشتی داره میاد خونه مون یه سر. همین! نه بیشتر از این! من بودم که تند تند کارد و چنگال ها رو برق می انداختم. من بودم که وسواس داشتم همه چی عالی باشه. آخه عادت کرده بودم خواستگاری یعنی این. گفتم میوه و شیرینی رو ما می خریم. با چه زور و اصراری آقای همسر رو بردم خرید. آقای همسری که می خواست بره بزنه تو گوش پسر همسایه! میوه از یکی از بهترین میوه فروشی ها گرفتیم که همیشه میوه های عید یا مراسم مهم رو از اونجا می خریم. کلی راه رفتیم که شیرینی رو از قنادی محبوب خودم بگیریم. چقدر چک و چونه زدم با آقای همسر تا راضیش کردم یه لباس یه کم رسمی تر بپوشه. 

بالاخره اومدن. داماد که از در اومد تو من منتظر بودم پشت سرش کس دیگه ای هم بیاد. اما وقتی ویدا زیر گوشم گفت" وای... اینم جیگر من!!! " وارفتم. می دونستم داماد هجده ساله است ولی خب امیدوار بودم ١٨ ساله ای باشه که  ٢۴ ساله به نظر میاد نه ١۵ ساله! 

جلسه خواستگاری به همه چیز شبیه بود غیر از خواستگاری. از اول تا آخر این دوتا نی نی رو دعوا کردن هر دو خانواده که اگه بعد ازدواج درس نخونین پوستتون رو می کنیم. یعنی چی؟ حالا کو تا ازدواج؟ این اولین خواستگار ویداست! اصلا کی به اینا جواب مثبت دادن؟ ویدا رو مبل بالا پایین می پرید سر جاش. پاهاشو محکم تاب می داد. هی به خواهر پسره چشمک می زد. خدایا بشین بچه. چرا این جوری می کنی؟ نگران گاهی هم برای آقای داماد شکلک در می اورد. آخر سر هم بزرگتر ها به این دو طفل اتمام حجت کردن و فرمودند پس فردا نگین من خسته شدم و من بریدم ها! خودتون خواستین ها... نزنین زیرش فردا ها... بابای پسره گفت اصلا برین تو اتاق ویدا حرفهاتون رو با هم بزنین!!! حرفهاتون؟؟؟ هر دو طرف می دونستن که اینها از ١۴ سالگی دوست بودن. چه حرفی الان؟؟؟؟تعجب

ویدا دست میثم رو کشید و برد تو اتاقش و به گفته خودش عروسک های در و دیوار اتاقش رو نشونش داد و بعد اومدن بیرون.

جلسه خواستگاری تموم شد. به همین سادگی.

/ 20 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مولانا

سلام. والا من دختر 5 سالم گفت مي خوام شوهر كنم .... راستش شوكه شدم... بي خيال

پریا

پس تقصير پدر مادرشه در اصل. اونا هرچي خواسته براش مهيا كردن كه آخرش شده اين. ولي آخه شوهررررر؟؟؟؟![تعجب] در حقيقت ميشه گفت كه از پسش برنميان.[متفکر]

پی کلمه

شازده خانم عاقل باشن / اینقدر بلند بلند مینویسن شازده خانم عاشق باشن/کوچلوتر مینویسن و هی حذف میکنن به اندازه دنیای ویدا و میثم . تو صاحب کلمه هستی / روزمرگی نداری / تو صاحب لحظه هایی هستی که مرا پی کلمه کشاندی / تو به اندازه تولدت کلمات متولد میشی / گفتم میشی / یاد رنگ.....

مالزي نشين (مانيا)

من فك كردم خودم كه بيست سال و 9 ماهم بوده كوچيك بودم!!! تازه ما سه سال هم نامزد بوديم...! (اين كه توو اون پُسته گفتم ما 4 ساله ميشيم، با احتساب همين سه ساله ها!! زياد پير نبيني منو! آخه البته ما سه سال رو هم در كنار هم مي‌زيديم! (آقاي عشقولي اومده بود خونه ما)...) ولي خدايي به خودم اميدوار شدم!! حالا منتظر بقيه اش استيم... زود باش...

سارا

ای واااای خاک عالم یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟ آدم باورش نمیشه که این جریانات واسه نزدیکهای خودمون اتفاق بیفته. عادت کردیم این چیزا رو تو داستانها ببینیم! طفلی همسرت خوب حق داشت فکر کنم منم اگه جاش بودم دلم میخواست پسره رو جرواجر کنم[نیشخند] حالا بگو ببینم الان این دو تا در چه حالی هستن؟ مزدوج شدن؟ یا اینکه این قضایا اخیرا اتفاق افتاده؟؟

سارا

ضمنا منو ببخش که برات تند تند کامنت نمیگذارم. نمیتونم از شرکت وبلاگها رو باز کنم اما همیشه روی گودر میخونمت و حسابی لذت میبرم از نوشته هات. اون جایی هم که گفتی میخوای نی نی دار بشی خیلی شیرییین بود. کاش اوضاع جوری بشه که این اتفاق بیفته. راستی این کوئوردینیتری هم باید شغل جالب و هیجان انگیزی باشه ها! فکر کنم ممن اگه جای تو بودم به خاطر حقوق بالاتر حتما وسوسه میشدم که امتحانش کنم. البته این که میخوای حتما در زمینه تخصص خودت کارکنی خیلی عالیه و مطمئنا توی دراز مدت این بیشتر به نفعته. من هم رشته ام کامپیوتر بوده ولی از روز اول در زمینه زبان و ترجمه کارم رو شروع کردم و الان بگی از مطالبی که 6-7 سال پیش خوندم چیزی یادمه ...[اوه] و کامپیوتر هم که خودت میدونی رشته ایه که روز به روز در حال پیشرفته و من با اون سیستم عامل داس بالا اومدم[نیشخند] الان فکر نکنی سن نن جونتو دارم هاااااااااااا[نیشخند] قضیه اش رو میدونی؟ این مناظره ها رو میدیدین؟

سمیرا

[تعجب] امیدوارم شانس بزنه و مشکلی براشون پیش نیاد.

آسمونی

[متفکر] وای دوست جون کاش بعضی مامان بابا ها می دونستن این که زیادی مطابق میل فرزندشون رفتار می کنن گاهی چقدر به ضرر خودشون و بیشتر از اون بچه شون عمل می کنن . منم پدر و مادرای این جوری زیاد دیدم ... بعضی شون هی می گن بچه مون خیلی غاقله و باعث می شه بچه فکر کنه واقعا عاقله و هر تصمیمی بگیره درسته ! و نمی دونن چه اثر بدی داره این اعتماد به نفس کاذب ! [قلب]