بازی با کلمات

از طرف شهرزاد عزیز و کتایون جون به بازی کلمات دعوت شدم. یه توضیح کوتاه از چیزی که هر کدوم این کلمات به ذهن آدم میاره:

دریا: عظمت... آرامش... خشمش هم ترسناکه درست به اندازه خشم آدم های بزرگ و با آرامش...

قهوه: بوش از خودش بهتره... زیاد هوس می کنم این روزا.

غرور: این کلمه به نظر من یک درصد هم بار منفی نداره. کاش همه داشتن...

مدرسه: دنیا رو بهم بدن حاضر نیستم یه لحظه برگردم به اون زندان تنگ و تار.

دفتر مدیر: یه اتاق کوچولو لونه یه جونور روانی کوچولو که همه مث سگ ازش می ترسیدن. 

آبگوشت: مراسم خوردنش رو بیشتر از طعمش دوست دارم.... خاطره فرحزاد رفتن های قبل ازدواج با آقای همسر و خنده های خواهری که آخه فرحزاد هم شد جای دیت؟ ... ظهر جمعه های قبل از مالزی اومدنمون خونه پدری آبگوشت دست پخت من و آقای همسر... بهانه دور هم جمع شدن ها ی خوش و صمیمی ... 

قرمه سبزی: به به... باید مالزی زندگی کنی تا بدونی سبزی قرمه چه کیمیا ئیه...

ریاضی: دوسش می دارم.

آهنگ:رو من تاثیر عمیقی داره. می خواد کلاسیک باشه یا بند تنبونی... نفوذ می کنه به وجودم.

ماه رمضون: مهمونی افطاری... زولبیا بامیه... ربنای شجریان و اذان موذن زاده... سحری خوردن های بابا با دعای سحر از اون رادیوی فسقلی فکسنی که عمرش از من بیشتره.

استخر: عاشقشم به شرطی که اختصاصی باشه. بعضی استخر های تهران تو تابستون آدم رو یاد صحنه غرق شدن تایتانیک می اندازه. 

روزنامه: ورق زدن و سرسری خوندنش شب ها یا صبح های زود که هنوز کسی بیدار نشده خیلی می چسبه.

کودکی: سادگی... رک بودن و صداقتی که نه تصنعیه و نه تو ذوق می زنه.

قزوین: تصورم از این شهر کاملا تصویریه و اینجا هم اصلا و ابدا جای تشریحش نیست.

دروغ: هر وقت فکر می کنم یه جایی گیر می کنم که مجبورم یه دروغی بگم با خودم فکر می کنم ارزشش رو داره که به خاطر این مسئله دروغ بگم؟ نود و نه در صد مواقع نداره و نمی گم.

لیسانس:این روزا تو ایران همه دارن از هر بقالیی هم که شده یه دونه می گیرن ولی خب بازم لیسانس داریم تا لیسانس دیگه...

فوتبال: هر وقت سعی کردم نگاه کنم فقط تبلیغات دور زمینش رو خوندم. جذابیتش صفره واسم. البته بچه که بودم دوست داشتم همیشه ایتالیا برنده باشه.

قانون: معتقدم که حتی بدش هم بهتر از بی قانونیه. احترام می ذارم و سعی می کنم رعایتش کنم همیشه.

پرواز: هواپیما سواری رو به اندازه بچه ها دوست دارم. ولی از اون باز ترش ترسناکه به نظرم.

اشک: مال من همیشه دم مشکمه.

ازدواج:برای همه نیست. یعنی لزوما نباید آدم ازدواج کنه.

وبلاگ: من داشتنش رو به همه آدم های تهنا توصیه می کنم. (و همه آدم ها از نظر من تنها هستند. صرف نظر از تجرد و تاهل... شاد بودن یا غمگین بودن... آدم تنهاست همیشه.)

شب:    شب... سکوت... کویر...

زندگی:  در کل حال می کنم باهاش.

عشق: حرفی ندارم.

هلو: ببین حالا... هی من می خوام اینجا حرفای سیها سی نزم... نمی ذارین که!

تحصیل: موهومممممممممه! خییییییییلی هم موهوممممه. اینیی هم که می گن تحصیلات شعور نمیاره به نظرم اشتباهه. درسته آدم تحصیل کرده بی شعور هم فراوونه ولی خب همون آدم بی شعور نسبت به زمان بی سوادیش حتما یه سر سوزن بهتر شده دیگه. کلا بی شعور باسواد باز بهتر از بی شعور بی سواده.

خارج: آیییی من حرص می خورم از این کلمه که کلللل کشور های دنیا غیر از ایران رو در بر می گیره... و آییییی حرص می خورم از این آدم هایی که تا حالا پاشون رو از ایران بیرون نذاشتن و به من توصیه می کنن که با خودت دمپایی ببر خارج پیدا نمی شه! چرا؟ چون نوه عمه ناتنی هووی همسایه ما خارج زندگی می کنه اون گفته! کدوم خارج؟ قطب جنوب!

خواب: رویای فراموشی هاست... خواب را دریابیم... من که به شدددت دریافتمش.

اینترنت: اعتیاد... بلای خانمان سوز

مجلس: یه هرم زشت و تیز و نفرت انگیز... به زشتی هرم قدرت.

سال ٨٨: خدا به خیر بگذرونتش.

کلم پلو: غذایی که مامان هیچ وقت درست نکرد. اسمش رو تازه تو دانشگاه شنیدم. طریقه پختش رو هم از نجف جون یاد گرفتم.

کتاب: من یار مهربانم.

با توجه به اینکه من در گیر تکوندن خونه مون هستم و خیلی دیر رسیدم بنویسم احتمالا الان همه تون یا بازی کردین یا دعوت شدین. فقط طبق قولی که داده بودم این آقای استوانه رو دعوت می کنم که بازی رو ادامه بده.

پ.ن.١: کشو های آشپز خونه تکانیده شد امروز... به علاوه یه میز تحریری که روش شتر با بارش گم می شد و می شد ازش تاریخچه کل تحقیقات تز هردومون رو کامل در آورد.

پ.ن.٢: فردا مهمونی شله زرد پزون دعوتم! آخر عاقبت ما رو می بینین تو رو خدا؟ ایرانش از این جور مهمونی ها نمی رفتم اونوقت پاشدیم اومدیم این ور دنیا...

 

/ 29 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیناخانومی

سلام آیلتست مبارک![دست] اصطلاحش درسته؟[نیشخند] میگم ما 100 سال یک بار تو ایران مهمونی شله پزون دعوت نمی شیم اون جا چه خبره؟ شعبه دو ایرانه؟؟؟ راستی درباره اوریف لیم! عزیزم اوریف لیم از پارسال نمایندگی مجاز!!!! اوریف لیم را داره که به صورت فروش غیرفروشگاهی و توسط مشاور محصولاتشو میده!!! والا این ایرانی ها را که می شناسی جوگیرند شدید! یارو مشاورش می گفت ایران 64 امین نمایندگی اوریف لیم در ایرانه و پارسال شده نیماینده برتر!!!!!!! می دونی چرا؟ چون محصولاتی که برای مصرف 1 سال پیش بینی کرده بودند در عرض 6 ماه فروختند!!!! برای همین عمرا این جا چیزی تاریخ گذشته از اوریف لیم پیدا کنی![چشمک]

دیناخانومی

منظور این بود: ایران از پارسال نمایندگی مجاز اوریف لیم را داره![خجالت] بدین طریق اصلاح می گردد!

دیناخانومی

چرا این قدر چرند گفتم! ایران 64 امین نماینده در ایرانه؟؟؟؟؟؟؟ نه بابا منظور جهانه!!!!!!!! قضیه همون سواد و شعور و غلط املاییه![خجالت][خجالت] اونم نماینده است![خجالت]

سمیرا

وااای من نمی دونستم دم گربه هارومی برن،فکرمی کردم مدل گربه هاشونه.ناراحت شدم.[ناراحت]

مژده

ولی به نظر من آدم بی شعور بی سواد بممونه بهتره چون حداقل دیگه نمی تونه ادعا داشته باشه[نیشخند] خسته نباشی از خونه تکونی. چه حالی میده مرتب کردن میز تحریر به هم ریخته. منم الان دارم با نگاهی مغموم میزمو نگاه می کنم! که همه چی داره از سر و کولش بالا میره بدبخت[نیشخند]

نگارش

:)) خیلی خندیدممممم... تداعی هااات عالی بودن! مرسی شازده خانوم جون!

نگارش

:)) خیلی خندیدممممم... تداعی هااات عالی بودن! مرسی شازده خانوم جون!

داش آکل

يكدونه شعر كه بيشتر نبود! خوشحال شدم خوشتون اومد. منم خيلي حظ بردم خصوصا ار دكلمه ي خود فريدون مشيري. رخصت

شهرزاد

اوه پس بجز من بازم چیزخل تو دنیا هست[خنده] فکر میکردم فقط منم که عاشق مالدینی ام!!!

نام

روزهای تلخیست. روزهایی ست که دیگر , سینه لیلاها میهمان نمی پذیرد و مجانین زخم خورده , به آغوش سرگردانی پناه می آورند . روزهایست که گلهای بهاری بی هیچ حکم, رنگ میبازند و بیان مشتی احساس ناب , در قامت یک اشتباه جلوه میکند... آه , سنگینی ماتمم عاریه از کیست ؟ از سینه ی پر درد ابر ؟ از پاهای تاول زده رود ؟ یا از آن گلدانی که در غم آغوش خالی خود , ترک برداشته است ؟...آیا مزد پاک بازی های من این بود که روزگار سینه ام را بذر غم بپاشد ؟ که آسمان ,جای باران جسم نحیف مرا به میهمانی زهر دعوت کند و بذر اندوه را در وجودم شکوفا و مرا سرخورده و دل مرده سازد ؟گناهم چه بود که ریشه دیروزم را شمشیر زد و تنم را به صلیب کشیدند و قلبم را لاشخورهای پست به یغما بردند؟ سینه ای که دوست داشتن را دوست داشت, مزدش آوارگی نبود؟ بود؟[گل]