پسر عمه زا (3)

عمه جون همچنان با بچه هاش بد بود. حرفایی می زد که دل آدم می لرزید. همه اش تو مایه های اینکه نمی خوام من مردم هم بیان و اینا...

پسر بزرگه درسش رو با موفقیت و عالی پیش می برد. نشنالیتی گرفت و کار می کرد و دیگه نیاز مالی هم نداشت. با یه دختر کانادایی ازدواج کرد. به رسم اونجا نه ازدواج اسلامی. یه عروسی حسابی گرفت توی یه رز گاردن و یه کشیش عقدشون کرد. عکس هاشو پسر کوچیکه برای من فرستاد. پدر و مادرش دیگه دق کردن. نابود شدن. اسم بچه هاشون رو می آوردی فقط داد می زدن و فحششون می دادن. عمه جون داشت دیوونه می شد. الکی واسه دلخوشی خودش می گفت حتما مسجد هم رفتن و عقد کردن. یه قرآن با ترجمه انگلیسی و دو تا سرویس طلا و جواهر خفن خرید و داد برادر شوهرش ببره برای عروسش. لابد قرار بود دختره بخونه و مسلمون شه! اما پسر بزرگه قوی کند از اینا و رفت و همونی که خودش دوست داشت شد. الان از همه نظر خیلی خیلی موفقه و زندگیش عالیه. دکتری شو گرفته توی یه رشته بیزنس. خوب پول در میاره و عالی زندگی می کنه. عاشق زنشه و معلومه داره از زندگیش لذت می بره. عکس سفر هاشو با زنش رو فیس بوک می بینم. یونان و امریکا و... بعضی هاش تفریحی و بعضی هاش برای ارائه پیپر هاشه.

پسر کوچیکه تو رابطه با استادش به مشکل خورد. باباش می گفت تنبله و همون سیستم اینجا رو ادامه داده. ولی اونجا باید کار کنی تا نتیجه بگیری. ما هم فکر می کردیم فقط می خوره و می خوابه و حتی دانشگاه هم نمی ره. اوضاعش روز به روز بد تر می شد. استادش رو عوض کرد. آخر سر رسید به اینجا که نتونسته درسشن تموم کنه. بعد گفتن قراره یه مدرکی پایین تر از فوق لیسانس بهش بدن! خلاصه بعد از چهار سال گفتن به جهنم که گند زدی. پاشو بیا. گفت دارم میام. امروز میام فردا میام.... یک سال تو راه بود. آقای همسر می گفت این پیاده هم راه افتاده بود از اونجا تا حالا رسیده بود. می گفتم پیاده که نمی شه. یه جاهایی رم باید شنا کنه. لابد موقع شنا تو تنگه هرمز گیر کرده. یه خورده تپله آخه.خلاصه این خیلی همه رو عصبی کرده بود که چرا بازی درمیاره؟ خب بگه نمی خوام بیام. چرا سر کار گذاشته همه رو؟ 

رابطه خواهری با پسر عمه هی نزدیک و نزدیک تر شده بود. هی من سر به سرش می ذاشتم و هی اون انکار می کرد که نه. هیچ خبری نیست. بعد که خیلی تابلو شد می گفت فقط از طرف اون هست. برای من مث داداشه. خلاصه... کم کم خواهری هم عشقولانی شد. البته پسر عمه هزار برابر بیشتر دوسش داشت. می پرستیدش. بهش گفته بود که از بچگی عاشقش بوده و تا قبل رفتن هم نگفته بوده چون مادر من همیشه ازدواج فامیلی رو شدیدا مسخره می کرد و می گفت مال دهاتی هاست و بچه های فامیل همه مث خواهر و برادرن و این حرفا... لابد مامان اینا رو برای پیش گیری از همینی می گفته که الان شده.

 تو این مدت خواهری دو سه باری سعی کرد که این رابطه رو تموم کنه. نشد. هر بار دوباره یه جوری شد که دلش سوخت و برگشت. بعد سر این دارم میام دارم میام ها... بعد از یک سال انتظار خواهری بهش گفت من از این انتظار بی نتیجه خسته شدم. از رابطه مجازی خسته شدم. دارم کم کم شک می کنم که اصلا تو وجود حقیقی هم داری یا نه؟ تمام. رابطه شو باهاش قطع کرد و به قول خودش از دنیای مجازیی که همه چیزش مجازی بود اومد بیرون. اومد تو زندگی واقعی. اونقدر خوب و خوش و سر زنده شد که خدا می دونه. هی می گفت چرا من زودتر این کار رو نکردم؟ چرا خر شده بودم؟ چرا داشتم خودم و زندگی مو حروم می کردم؟

 اونوقت بود که من و مامان دعا می کردیم پسر عمه همون جا بمونه و حالا حالا ها نیاد چون اگه می اومد و همدیگه رو می دیدن همه این حرفا دود می شد و می رفت هوا.

بعد یه هفته قبل از ایران رفتن من پسر عمه جان بی خبر و بی سر و صدا رفت ایران!!! من که باورم نمی شد. تا خودم رفتم و دیدمش. کلی حرف زدیم. چقددددر بزرگ شده. چقدر پخته شده. مرد شده راس راسی. به خواهری گفتم از چشمت افتاده؟ گفت: "مگه من تو ام که آدما از چشت می افتن! نه. دوسش دارم هنوزم." گفتم: "پس مبارکه؟" گفت: "چه جوری؟ وقتی هیییییچچ چی نداره. حتی لیاقت! "

اما پسر عمه ای که من تو این دو هفته دیدم و شناختم (تقریبا همه اش با هم بودیم) خیلی خیلی هم لیاقت داره. لیاقت بهترین ها رو داره. کلی از اونجا حرف زدیم و فهمیدم واقعا مقصر نبوده. چون دیگه خیلی مفصله نمی نویسم که جریان درسش چی بوده. یا جریان دیر اومدنش. ولی فوق لیسانسش رو گرفته و اومده و تقصیری هم نداشته توی تمام اینا.

یه شب که همه جوونا خونه داداشم اینا مث ساردین کف زمین ولو شده بودیم که دو ساعت باقی مونده تا صبح رو بخوابیم. دیدم تو تاریکی پسر عمه دست خواهری رو گرفته و هی می بوسه و می گه ببخشید. اشکاشم چهار بانده می اومدن پایین. من هم خودم رو زدم به خواب و خواب عروسی دیدم...

/ 21 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شایلین

چه پایان رُمنسی !![خجالت] ایشالا که خوشبخت بشن عزیزم....[لبخند]

مونا

خیلی داستان باحالی بود.انگاری که فیلم هندی دیدم.ادامشم بنویس.ایشالله که خوابت به حقیقت بپیونده خانومی[گل]

تاکاشی

شکلک اشتباه شد!!!!!!![چشمک]تینو می خواستم بذارم[نگران]

perth city

مبارک ایشاالله[هورا][هورا][دست]

آرمین

چه جالب. خدا را شکر که عاقبت به خیر شده. راستی چرا برادرها معمولا اینقدر با هم فرق دارن؟ خیلی عجیبه معمولا ضد هم درمیان. از نظر اخلاقی می گم. مثلا نمونه اش من و داداشم. اگر هر دو رو از نظر روانی بررسی کنی امکان نداره نتیجه بگیری که پسرخاله ایم چه برسه به برادر؟ اما در مورد دخترها اینطور نیست. معمولا اونایی که از نظر سنی نزدیکن با هم یا به عبارتی پشت سر همن شبیه به هم درمیان.

آرمین

چه جالب. خدا را شکر که عاقبت به خیر شده. راستی چرا برادرها معمولا اینقدر با هم فرق دارن؟ خیلی عجیبه معمولا ضد هم درمیان. از نظر اخلاقی می گم. مثلا نمونه اش من و داداشم. اگر هر دو رو از نظر روانی بررسی کنی امکان نداره نتیجه بگیری که پسرخاله ایم چه برسه به برادر؟ اما در مورد دخترها اینطور نیست. معمولا اونایی که از نظر سنی نزدیکن با هم یا به عبارتی پشت سر همن شبیه به هم درمیان.

غزال

چه خوب.....اخرش همه به همین خوبی بشه انشالله... شیرینی عروسی رو تنها نخوری خانومی[چشمک]

دیبا

اینجوری که بوش میاد پسر خوبیه این پسر عمه کوچیکه...منم بوی شام عروسی به مشامم میرسه...مبارکه... [گل]