پسرعمه زا (1)

عمه جون دوتا پسر داره. یکی شون دقیقا همسن من. یکی شون یه سال کوچیکتر. شش سالم بود که شوهر عمه ام دکتراش رو تموم کرد و از انگلیس برگشتن. رفتنشون رو یادم نیست چون خیلی کوچیک بودم. اما اولین باری که دیدمشون رو خوب یادمه... هر دو شون از بچگی خوشگل بودن. ولی کوچیکه خوشگلتر. هر دو تا باهوش. کوچیکه باهوش تر. هر چی بزرگه عصبی و پرخاشگر و بد اخلاق کوچیکه آروم و پرمحبت... بزرگه فوتبالیست و بسکتبالیست و خلاصه ورزشکار. کوچیکه هنرمند و اهل موسیقی و تار و... در عوض مشهور به تنبلی. باباش همیشه شاکی بود که این زندگیش کلا روبروی تلویزیون به صورت درازکش روی کاناپه می گذره. شاکی بود که از این همه هوش و استعداد بهره ایی نمی بره. شاکی بود که داره نبوغش رو به هدر می ده. بی هیچ زحمتی تو آزمون تیزهوشان قبول شد و رفت "علامه حلی". بی هیچ زحمتی همیشه جز شاگردای خوب مدرسه بود. بزرگه یک عالم تست زد و زحمت کشید ولی تیزهوشان قبول نشد. رفت یه مدرسه خوب دیگه.

نوبت کنکور شد.

 بزرگه شب و روز نداشت از اول دبیرستان تلاش کرد... زحمت کشید.. وقت گذاشت... تا مکانیک شریف قبول شد. بعد از کنکور کل چهار سال دانشگاه رو داشت ناراحتی های معده شو که از عصبیت دوران کنکور به وجود اومده بود درمان می کرد. پدرشون به پسر بزرگه اش افتخار می کرد.

کوچیکه تا شب کنکور هم کاناپه شو ترک نکرد. پدرش داشت از دستش سکته می کرد. ذره ای تلاش نکرد. ذره ای به خودش زحمت نداد. خونه شون یا عزا بود یا دعوا. پدرش با اینکه می دونست وضعیت درسیش تو مدرسه خوبه ازش قطع امید کرد. چون هیچ تلاشی نمی کرد. با بی خیالی تمام کنکور رو هم رد کرد. برق شریف قبول شد! پدرش باز هم ازش گله می کرد ولی خب دیگه گلایه هاش هم با افتخار بود: "این با این هوشش اگه یک صدم پشتکار برادرش رو هم داشت..."

شوهر عمه جان ما طبق گفته خودش آرزوش این بود که پسر هاش هم مثل خودش که فوق لیسانسش و دکتری شو  از دانشگاه های درجه یک امریکا و انگلیس گرفته راهش رو ادامه بدند. ایشون شدیدا هم دیکتاتور تشریف دارن. یه شدید می گم یه شدید می شنوید ها... تو خونه شون فقط یه کار معنی داشت. مطالعه. هر کار دیگری از نظر جناب دکتر وقت تلف کردن محسوب می شد. ما.هواره نمی گرفت که فقط وقت تلف کنه. از نظرش دوست و رفیق زیاد داشتن اتلاف وقت بود و مانع پیشرفت بچه ها بود و کاری نا پسند. از همه شور ترش این بود که تو خونه شون فقط یه گوشی تلفن وجود داشت و اون هم وسط هال بود. آقای دکتر معتقد بود تا وقتی که بچه ها تو این خونه زندگی می کنن باید با هر کسی هم که ارتباط دارن و حرف می زنن همین وسط خونه حرف بزنن. حق هم ندارن گوشی رو ببرن تو اتاقشون! به همه این کارهاشم افتخار می کرد. با همه اینا شوهر عمه جان از اون آدم های خوش صحبت و خیلی دوست داشتنیه. از اونا که از مصاحبتش سیر نمی شی. کلا آدم تاثیر گذاری هم هست. یعنی حرفش شدیدا نفوذ داره. من بچگی هام از خونه شون که بر می گشتم تا یه هفته درس خون بودم. حتی آقای همسر هم اوایل که دیده بودش می گفت: "آدم این شوهر عمه تو که تو مهمونی می بینه با خودش می گه کاش کتابامو آورده بودم اینجا درس می خوندم!"

یادمه از دبیرستان تو گوش همه ما می خوند که بعد لیسانس نباید ایران موند. برای فوق لیسانس باید رفت یه جای بهتر.یه بار که حسسسابی رفته بود بالای منبر و در این زمینه داد سخن می داد که خدا نکنه هیچ کدومتون بدبخت بشین و اینجا بمونین و اینا... پسر کوچیکه اش برگشت گفت: " آخه باید علاقه ای هم باشه!" کم پیش می اومد پسر عمه ها با پدر شون موافق نباشن. یا لااقل اون موقع ما این جور فکر می کردیم. همیشه هر دوشون پامنبری حرفاش بودن و فقط تائید و تصدیق می کردن. اینه که این حرف خیلی عجیب بود. شوهر عمه ام با تعجب پرسید: "یعنی نیست؟" و جواب شنید که: "نه! نیست."

پسر عمه بزرگه لیسانسش تموم شد. با اینکه زبانش عالی بود ولی باز هم تلاش کرد و کلی کلاس رفت و خوند تا یه تافل خوب گرفت. جوری اپلی کرده بود که اصلا کنکور فوق ایران رو هم نداده بود. یعنی اگه نمی شد می رفت سربازی! معده درد های عصبیش پدرشو در آورد تا جواب پذیرشش اومد. روز پروازش توی فرودگاه اولین باری بود که ما مسائل داخلی خونه عمه جون رو فهمیدیم. عمه بهش گفت برو و دیگه سرقبر من هم نیا. پسر عمه بزرگه رفت کانادا و الان شش ساله که پشت سرش رو هم نگاه نکرده...

 

ادامه دارد.

  

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کتایون

سلام شازده خانوم من یه دوستی دارم که به محض دیدن یک غلط املائی بلافاصله خودکارش رو در میاره و یه خط قرمز زیرش می کشه و می گه فلانی تو دیگه چرااااا؟ این دوست من یه دوستی داره که با شما دوسته. اون دوست شما هم ممول خانومه[چشمک] می تونی از ممول بپرسی. از اونجائیکه مشتری هستیم و شرایط زندگیم 8 ماهه که مثل شماست و کلی همذات پنداری دارم خدمتتون [پلک]خواستم بگم شازده تو دیگه چراااا؟ ...."علامه حلی" منتظر بقیه اش باشیم یا نه؟ چه جوری قراره فامیل بشین آیا؟

perth city

من نفهمیدم چرا عمتون بهش گفت برو دیگه سر قبر من هم نیا!!! سرنوشت پسر کوچیک چی شد [سوال]؟

کاپیتانی بدون هواپیما

شازده خانم من الان دوتا شاخ رو سرم سبز شده .... متعجبم مگه شوهر عمه نمیگفت باید یرید اونور آب حالا چی شده عمه جان میگفت برو دیگه برنگرد اما فکر کنم این ماجرا ادامه داره آخه توی پست قبلیتون نوشته بودید دارید باز با پسر عمه تون فامیل میشید منتظر بودم یعه جریان خواستگاری هم بخونم ... حالا کوچیکه هست یا بزرگه ؟ راستی کوچیکه کجاست ؟

سانیا

ا یعنی چی ؟ چرا به بزرگه این رو گفتن می دونی این جور موقعا فکر می کنم اگه آدم برای خودش زندگی کنه بهتره تا به خواست دیگران........

محمد

سلام! 1-خوب و روون می نویسی. 2-این حس فضولی و سر در اوردن از مسائل داخلی ادمها ،حس غریبیه.!!!.حتمآ ،بقیه ماجرا رو دنبال میکنم. در باره نظرتون: 3-اگه همه ماجرای ایران خانوم رو خونده بودین.حتمآ دعا میکردین که بچه منگول نباشه

انار خانوم

از نظر دیکتاتور بودنش که شبیه شوهر خاله من و شوهرمه.شوهر خاله های جفتمون!!!توی خونشون عین پادگان نظامیه.بچه ها هم سرباز منم همون سوالی که برای بقیه پیش اومد[نیشخند] زودتر ادامه رو بنویس

پریا

بعد اونوقت اون پسر عمه ای که قراره باهاتون فامیل بشه دوباره، کدومه؟![ابرو]

نقطه ته خط

حالا این پسر عمه کوچیکه کجاس ؟ ایرانه ؟ چه بلایی سرش اومد؟

تاکاشی

اعضای هر روز بیشتر از هم دور می شوند . . . [ناراحت]

تاکاشی

اعضای خانواده منظورم بود![نیشخند]