بوی زندگی

- محاله که برای اولین بار خونه کسی دست خالی برم. یه جور عادت و رسم خیلی مهم شخصیه.چشمک اگه خیلی دوستش داشته باشم یا خیلی آدم حسابی و باکلاس و اینا باشه براش گل می برم. اگه اهمیت مهمونی کمتر باشه شیرینی و اگه طرف پیرزن باشه واسش ظرف و ظروف می گیرم. البته اینجا که نه گلفروشی های ایران هست و نه شیرینی فروشی هاش همه پیرزن محسوب می شن.چشمک یعنی معمولا ظرف می برم. گاهی هم شکلات. براش یه ظرف خوشگل بردم. اومد خونه ما مهمونی دید حتی پسرای مجرد هم دست خالی نیومدن. من که خب هیچ وقت توقعی از نزدیک ترین کسانم هم ندارم. مخصوصا توقع مادی. نهایتا از صمیمی ترین دوست ها و بستگان توقع دارم احساس مسئولیت عاطفی داشته باشن همین. نه بیشتر از این. که اون رو هم زندگی بهم یاد داده که هر چه از این بنی بشر بی توقع تر باشی راحت تر زندگی می کنی. اینه که اگه کاری برای کسی می کنم برای خودم می کنم. کار های بزرگ رو می گم ها وگرنه حالا یه دونه کاسه بشقاب که اصلا ارزش این حرفا رو نداره. فقط نشون می ده من چقدر آداب معاشرت بلدم و همین برای من بسه. بعد از دو ماه اومده می گه: "من اون روز وقت نشد براتون کادو بگیرم." حالا نشد که نشد. گذشت دیگه به روت نیار خب جانم. می گه: "حالا فردا یه چیزی برات میارم!" با وجود اینکه تاکید کردم این کار رو نکن فرداش ورداشته یه بسته آورده (نه حتی خونه ما ها...خونه یه نفر دیگه) می ده به من. خب تا اینجاش هم مشکلی نیست. می گه: "ببخشید دیر شد!" انگار که دقیقا یه پولی قرض گرفته بوده داره پس می ده! باور کنین من بهم بر نخورده فقط نمی دونم جواب این جمله رو چی باید بدم؟ بگم "خدا ببخشه" یا "نوش جان" یا "دور از جون"... شاید هم "دم در بده" یا مثلا "تو رو خدا بیشتر وردار"...؟ "سرت درد نکنه"...؟ "خدا قبول کنه"...؟ نمی دونم آقاجان. به خدا نمی دونم! یعنی این فرهنگ غنی ایرانی که برای هر موقعیت و وضعیتی هزار تا تعارف شابدالعظیمی و غیر شابدالعظیمی پیش بینی و طراحی کرده واسه این موقعیت هیچ پیش بینی یی نکرده! جواب این تعارف رو تو دکون هیچ عطاری هم نمی شه پیدا کرد. ولله من بلد نیستم جواب این مدل "کادو" و این مدل معذرت خواهی" چیه. شما اگه می دونین به من هم بگین.  سوال

- راستی در مورد احمد هم اصلا از دختر همسایه و شبای تابستون و این صحبت ها خبری نیست. سعیده هر روز زنگ می زنه بهش. یه روز درمیون. یه بار فحش می ده. یه بار می گه بیا توافقی جدا شیم. آممممما... از اون طرف... توی جمع دوست های احمد یه خانوم امریکایی بود که ما هم ایران که رفته بودیم یه بار باهم کوه رفتیم و دیدیمش. اینقدر این دختر گل و دوست داشتنی و بی عقده (چیزی که واقعا این روزا کمیابه) بود که خدا می دونه. پدرش امریکاییه و مادرش ایرانی. ١۶ سالگی اومده ایران و تازه اون موقع فارسی یاد گرفته. ناگفته پیداست که نصف پسر های اون جمع به چشم گرین کارت بهش نگاه می کردن. ولی خب تریپی با هیچ کدومشون نداشت و تلاش ها بی نتیجه بود. حالا... خبر رسیده که این دخمله و مخصوصا مادرش خیلی علاقه مندند که نوع رابطه رو با احمد عوض کنن. احمد هم نظرش اینه که البته که داشتن زن امریکایی خوبه ولی نه ٣۵ ساله اش! من هم کمافی السابق دلم می خواد دستم بهش برسه و کتکش بزنم که چرا اینقدر بی لیاقته... آخه خودش هم که ١۴ سالش نیست. ٣٠ سالشه. اصلا مگه شناسنامه مهمه؟

- یه چیز خیییییلی باحالی هم بود که می خواستم حتما بنویسمش که الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد.

- آخ جون. پاشم برم جمعه بازار.نیشخند

- داییم همیشه در مورد یه خدا بیامرزی می گفت: "وقتی باهاش حرف می زنی احساس می کنی ته یه چاه عمیق گیر کردی هیچ وقت هم نمی تونی بیای بیرون."من وبلاگ هایی رو دوست دارم که ازش بوی زندگی میاد. مث خونه هایی که از پنجره آشپزخونه اش بوی پیاز داغ می پیچه تو کوچه...

 

 پ.ن.١: تابلوئه که دو بار با ایرانی ها رفت و آمد کردیم. نه؟

پ.ن.٢:سو تفاهم پیش نیاد یه وقت براتون ها.حرف من سر بالا و پاین زندگی و زورهای خوب و روزهای بد که برای همه آدم ها هست نیست.این ها بعد از خوندن یه وبلاگی به ذهنم اومد که یه دونه کامنت هم واسش نگذاشتم و سریعا محل رو ترک کردم. اصلا هم نویسنده اش من رو نمی شناسه. وگرنه وبلاگ های شما که از پنجره اش همیشه بوی فسنجون و قرمه سبزی میاد... 

پ.ن.٣: افسردگی یک بیماری خیلی موذی و به شدت مسری است. به راحتی سرایت می کند. حتی از طریق اینترنت. مواظب خودتان باشید.

پ.ن.۴: شاد زیستن هنر است.

پ.ن.۵: شد من توی یه پستم اسم خوردنی ها رو نیارم؟ فکر کردین خیلی آدم شکمویی هستم. نه؟ درست فکر کردین.از خود راضی 

 

/ 31 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کتایون

جوابش یک نگاه عاقل اندر سفیهه[نیشخند]

دیناخانومی

سلام والا من همین طور هاج و واج نگاهش می کردم! آخه من تعارفات معمول را هم بلد نیستم چه برسه به غیر معمول!!!!!!!! مثلا یارو میگه خوشحال شدم از دیدنتون من میگم ممنون مرسی![زبان][خجالت] میگم حالا تو ایران نیستی ما که هستیم! یک آدرس بده بریم از طرف تو و طرف خودمون یک کتک مفصل به این احمد بزنیم تا دل همه آل وبلاگ خنک بشه![منتظر]

ماه بانو

شازده جان حالا از گفتنی های بنده بشنو: اولش ما این مدت که نبودیم داشتیم درس می خوندیم امتحان اسپیکینگ بدیم که امروز امتحان دادیم و بعد یک راست اومدیم تمام پستهایتان را خواندیم. دومندش وبلاگمان را هم با تلاش زیاد بستیمش که یکی دیگه با یه موضوع جدید افتتاح کنیم یکی که به قول شما بوی زندگی ازش بیاد چون متاسفانه به افسردگی خوکی مبتلا شده بود[اوه] سومندش حالا چی کادو آورده بود این آدم خوش مشرب معاشرتی؟ [من نبودم]

سمیرا

من جای شمابودم کادورونمی گرفتم،کادوبرای شماتوی خونه یکی دیگه؟!کاملاً مشخصه که طرف می خواسته رفع تکلیف کنه.

تاکاشی

راستش در اون سن و موقیتی نیستم که یا تنها دوست صمیمی که دارم تعارف تیکه پاره کنم !و تنها هم بعضی اوقات فقط با اون رفت و آمد داریم و می ریم بیرون . . . خوشیختانه تعارف هم نمی کنیم و تعرف حالیمون نبید[نیشخند]

بنفشه خاتون

از آشنایی با شما بسی بسیار خوشوقت شدم.اینجانب خود یک شکمویی هستم که بیا وبیین[نیشخند]

کتایون

ببینم کادو پرده داد بهت [تعجب] می خواستی بگی تو که اومدی خونمون دیدی پرده داریم. حالا این رو چیکار کنم؟ ( راستی نکنه پرده نداشتی [متفکر])

کتایون

منم همین رو می گم دیگه. می زدی تو پوزش و می گفتی : حالا اگر خونمون نیومده بودی پرده رو می دادی یک چیزی ولی تو که اومدی دیدی پرده داریم چرا باز پرده خریدی؟ جلوی بقیه سکه یک پولش می کردی. انقده سر این موضوع حرص خوردم که ممکنه الان بلیط بگیرم بیام اونجا خودش رو پرده کنم برگردم[عصبانی]. حالا اگر از ایکیا پرده گرفته یه ذره تخفیف می دم بهش[چشمک].

محسن

سلام جیگرا من همتونو دوست دارم