یک قدم دیگر برای مهاجرت

اقای همسر امتحانش رو داد. نمره اش دقیقا شد ۶.۵-۶.۵-۶.۵- ۶.۵

وقتی زنگ زد بهم نتیجه امتحانش رو گفت سر کار بودم. گریه ام گرفت. پر شده بودم از حس های متضاد و عجیب غریب. خوشحالی و ذوق و دلتنگی و امیدواری و دلی که یک عاااااااالم گرفته بود. نمی دونم چرا.

منتظریم که هفته دیگه قوانین جدید رو استرالیا اعلام کنه. احتمالا قدم بعدی اپلی کردن برای ویزا هست.

احتمالا حدود ٢ ماه دیگه می ریم ایران. از ایران هم که برگردیم یه مسافرت کاری می ریم با شرکت که می دونم خییییییلی حال می ده. منتظر روزهای خوبم و لحظه شماری می کنم. ولی انگار زمان نمی گذره اصلا. این روزها خیییییییییییییییییلی دلم مامان می خواد. دلم خواهری رو می خواد. دلم ایران می خواد.... فقط دلم اصلا قوم الظالمین نمی خواد که از همین فاصله هم هر هفته تلفنی یه نیش و ازاری ازشون می رسه. این یکی رو از ایران اومدن دوست ندارم اصلا.

خواهری و پسر عمه زا در مرحله پیش خواستگاری به سر می برند. با مخالفت شدید شوهر عمه جان. ببینیم چی می شه تا ما بریم ایران.

امروز از صبح تا شب خونه بودم و فقط اینترنت بازی کردم. همه بدنم درد می کنه . احساس می کنم خشک شدم جلوی کامپیوتر. در عوض شب قراره با دوستامون بریم ددر دودور. یه جای باحال. احتمالا یه رستوران عربی... گشت و گذار طرف های بوکیت بینتانگ... قلیون.... چایی....بعدش هم  خونه.... سریال ایرانی (مسخره نکن!)... بعدش هم لالا...

هفته دیگه هم مهمون دعوت کردم. خدا به دادم برسه. نا ندارم روزای تعطیل از جام تکون بخورم چه برسه به اینکه بخوام مهمونی بدم.

سابقه کارم داره به یک سال می رسه. ولی احتمالا یه کم دیگه هم کار می کنم... بعدش نی نی...

می دونم بی سر و ته و نا مفهومه نوشته هام. فقط باید اینا رو می نوشتم که یادم نره الان کجام. دغدغه هام چی ان؟ نگرانی هام چی ان؟ جایگاهم کجاست؟ خوبه که آدم هر از چند وقتی اینا رو از خودش بپرسه و بعد خودش رو با خودش (فقط و فقط با خودش نه با هیچ کس دیگه) مقایسه کنه. با یک سال قبلش... با ده سال قبلش... با سال بعد که چی می شه و چی قراره بشه؟

پ.ن.١.: من هر وقت فرصتی پیدا بشه که سری به اینترنت بزنم به خیلی ها تون سر می زنم ولی دیگه کامنت نمی ذارم. همین قدر که می دونم خوب و خوشید خوشحالم. 

پ.ن.٢: مسی جونم من تو و کارین گلت رو یادم نرفته. ولی وبلاگت برام باز نمی شه. از این ادرس جدیده هم اسباب کشی کرردی رفتی؟ یه خبری از خودت بهم بده. دلم براتون تنگ شده.

/ 13 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بیدار

سلام. خوشحالم که اوضاع بروفق مراده. منم به خاطر همون قوم مزبوره که وست ندارم با همسری برم ایران. [چشمک]

صدف

خوشحالم برات ایشالله که به مقصودت برسی و همه چی خوب پیش بره. وای منم اصلا به همون علت دوست ندارم برم ایران

جوینده!

به تبریک می گم اساسی[مغرور] امیدوارم هر روز موفق تر از دیروز باشید هر دوتون و به لطف خدا به همه اون چیزایی که میخواین برسین و از زندگیتون لذت ببرین موفق و پیروز باشید هر دوتون مخصوصا شما معمار بزرگ[چشمک]

رها-ستایش

به امید موفقیت[قلب]

ماه بانو

ما هم خوشیم به خوشی شما شازده خانم. با کامنت و بی کامنت فرقی نداره[گل]

ممول

قربونت برم چرا انقدر کم نویس شدی ؟ امیدوارم هر چی خوبی و شادی و موفقیت هست سر راهتون باشه [ماچ]

غزالمامان رونیکا

امیدوارم هر کجا هستی فقط بخندی و روزهای خوش رو ببینی ..نازنینم....بوس بوس

باران

کجایی خانوم ،کم پیدا؟!!!همیشه سالم و شاد باشی‌ گلم

بابک

تبریک می گم. پیش به سوی مرحله بعد با شتاب

ماه بانو

گاهی خبری بده شازده خانم جان دلتنگ می شیم بابا