مهمانی خانه مزدک و مهناز و کمی هم قصه احمد جون

مهمونی خونه دوست آقای همسر رو رفتیم و خوش گذشت. مزدک و مهنازبچه های خوبی بودن. از لحظه ای که دیدمشون حتی از ظاهرشون یاد یکی از فامیل ها افتادم...

مزدک داره اینجا دکترای معماری می خونه. خودش می گفت از صبح تا شب مطالعه می کرده این یک سال رو. کلی پیپر نوشته. حرفهاش حول حوش این چیز ها بود همش. خانومش مهناز تا حالا هر جا اپلی کرده رجکت شده. ایران لیسانس یه رشته ای رو به گفته خودش به صورت ناپلئونی گرفته اینه که از گرفتن پذیرش اینجا نا امید شده. می گفت اصرار مزدکه که من درس بخونم و خودم متنفرم از این کار! از هر بحثی که مربوط به دانشگاه بود زود حوصله اش سر می رفت و می گفت بسه! یه حرف دیگه بزنیم. حتی اگه موردبحث غذای رستوران دانشگاه بود!

برای مزدک مهم ترین چیز این بود که بعد برگشتن تدریس کنه تو دانشگاه و از الان دنبال کاراش بود. از نظر مهناز اینجا موندن احمقانه و وقت تلف کردن بود و معتقد بود مدرک مزدک بعدا به هیچ دردی نخواهد خورد .

مزدک اون شب دو بار تکرار کرد که من اصلا اهل تنش و دعوا نیستم و از این چیز ها بدم میاد. مهناز در راستای دلتنگی هاش گفت که من عاشق کلکلم و دلم برای دوستهام تنگ می شه. اینجا حتی کسی نیست آدم باهاش رغابت کنه! تعجب

تا آخر شب مهناز سه بار گفت که همه اموال پدرش رو مصا./.دره کردن چون خان بوده! می دونم که مزدک وضع مالی فوق العاده خوبی داره. از خانواده اصیلیه و هیچ نیاز مالیی هم به کار نداشت. ولی تا دلت بخواد آدم خاکی و افتاده ای یه. 

گفتم چه محله قشنگی دارین! مزدک گفت راجع یه چیزهای اختلاف بر انگیز صحبت نکنیم! محله شون حومه شهر و خیلی خیلی ساکت و خلوت و آرومه. مهناز گفت بالاخره من پیروز شدم. داریم میریم مرکز شهر خونه بگیریم! حالا مرکز شهر اصلا خونه نیست. همه اش اداری و تجاریه و ترافیک و شلوغیش وحشتناکه!

مزدک آرزوش بود که دیگه به ایران بر نگرده و دنبال مهاجرت بره و هی از ما درباره وکیلمون می پرسید. مهناز می گفت درس مزدک تموم شه یه روز هم حاضر نیست اضافی بمونه و از الان حسابشو داشت که چند سال و چند ماه و چند روز دیگه بر می گردن ایران. 

از شخصیت مهناز چیزی که اصلا قابل درک نبود برام ادعای تصنعی در زمینه مشر./و.ب خور بودن و به قول خودش "اینکاره بودن" بود!!! از نظر من اینکاره بودن هیچ افتخاری نیست برای هیچ کس و مخصوصا برای یک خانوم. ولی وقتی تو توی شر./ا.ب یخ می ندازی و یا ماست و خیار و لوبیا سروش می کنی خب معلومه که به قول خودت" اینکاره" نیستی.

نمی خوام بگم مزدک خیلی فرهیخته است و مهناز خیلی چیپه. آدم ها متفاوتند و این بد نیست. اصلا همینه که دنیا رو قشنگ می کنه. اگه همه مثل هم بودند که دنیا می گندید. خب غیر از یه خورده تصنعی بودن مهناز بدی دیگه ای نداشت و دختر پر انرژی و پر جنب و جوش و خوبی بود. مزدک هم پسر خوبی به نظر میاد. فقط نمی شه این دو تا رو کنار هم تصور کرد.

توی راه برگشت آقای همسر پرسید: آخه این همه تضاد؟؟؟ به نظرت اینها وجه مشترکی هم داشتن؟ آخه چی اینا رو کنار هم نگه داشته؟ گفتم: امیدوارم همدیگه رو دوست داشته باشن.

بعد بازم یاد احمد می افتم...

یاد احمد که عاشق شده بود. همون موقع که که ورزشکار و خوش تیپ بود. که هر هفته کوه می رفت. که بهترین لباس ها رو می پوشید. که دانشجوی فوق لیسانس یه رشته مهندسی تو دانشگاه تهران بود. که یه تافل خدا گرفته بود که همه جوون های فامیل در حسرتش بودند. که به هیچ جا غیر از امریکا راضی نبود برای دکتری.

تازه از سفر آلمان اومده بود و هنوز وقتش آزاد بود که یکی از دوستاش ازش خواهش کرد به جاش مدتی تدریس خصوصی بره. خودش تو یه موسسه معتبر زبان تدریس می کرد. اما این تدریس ریاضی دبیرستان بود. چقدر خندیدم وقتی برام تعریف کرد پدر و مادر این خنگول خانوم براش معلم خصوصی گرفتن که بتونه حسابان یکش رو بعد از دو بار افتادن پاس کنه. چقدر خندیدم وقتی بیچاره بازم افتاد. چقدر گریه کردم وقتی احمد عاشق خنگول خانوم شده بود!

تا یک سال همه بهش می گفتن برو بابا. فکر می کردن شوخی می کنه. وقتی دیدن جدیه همه فامیل کمر به قتل احمد بستن! من هفده سالم بود و از نظر من مهم این بود که احمد اون دختر رو دوست داره. فکر می کردم بقیه از خود راضی و سطحی اند که می گن اون به خانواده ما نمی خوره. حالا درس نخونده که نخونده. بعدا می خونه خب. حالا شما ها همتون فوق لیسانس و دکتری دارین که دارین. به مردم چه. مگه همه چی درسه؟ احمد میگه آدم های مهربونی اند. خب مامانش رو ١۴ سالگی به زور شوهر دادن! نمی تونسته درس بخونه.فکر می کردم درس نخوندن یعنی دانشگاه نرفتن. فکر می کردم باباش حتما دیپلم رو که داره. فکر می کردم  وقتی واسه احمد مهم نیست اصلا به کسی چه؟! فکر می کردم ما کس و کار احمدیم که پشتش باشیم نه اینکه به جای حمایت اذیتش کنیم.

 بقیه اش باشه برای دفعه بعد. گشنمه. برم ناهار بخورم.زبان

/ 8 نظر / 7 بازدید
زهرا

سلام به من هم سر بزنید خوشحال می شوم.

قاصدک

همیشه فکر می کردم خانوم هایی که همسرهاشون سطح تحصیلاتشون بالاست حداقل سعی من کنن اختلاف تحصیلیشون رو با همسرهاشون کم کنند . زود زود بیا قضیه احمد رو تعریف کن خیلی جالبه [لبخند]

عسل خانوم

سلام شازده خانوم امروز اومدم و کلی از نوشته هات رو خوندم و خوشحال شدم که بیشتر باهم آشنا شدیم و لینکت هم کردم.خوش به حالت که از اینجا بیرونی و با شوهرتی.حتما براتون در آینده همش چیزای خوب خوب پیش میاد من میدونم.مراقب خودتون باشید.[گل]

آسمونی

سلام شازده خانم عزیز گاهی همین تفاوتها باعث جذب آدما به هم می شه ، اما بالاخره فشار زیادی به هر دو طرف میاد ، به خصوص این که نخوان با علایق همسرشون کنار بیان و همش کل کل کنن و بجنگن برای دو طرف هیچی مهم تر از این نیست که احساس کنن همسرشون برای کار و علایقشون احترام قائله ... به خصوص آقایون [شوخی] خوش باشی [گل]

تینا

سلام خانوم خانوما زودی بقیه شو بنویس.تکلییف احمد و اون دختر چی شد؟

کاپیتانی بدون هواپیما

شازده خانم تازه چشمام گرم شده بود تا ادامه ماجرای امحد آقا خنگول خانم رو بخونم اما یهو تمومش کردی , [افسوس] ترو خدا زود بیا باقیشو بنویس بنظرم این مهناز خانم چیپ ماجرا روتون تاثیر گذاشته ها [نیشخند] که وسط ماجرا گرسنه تون شد [سبز] چقدر اون قسمتی که مهناز خانم ادعای مش.روب خوریش میشد خنده دار بود , شراب با ماست و خیار و لوبیا [خنده] ماشالله شما توی کلکل هم دستی بر آتش داریدا [متفکر]

غزال

سلام شازده خانوم من چند روزی بود درگیر بودمممممم....جات خالی با چند تا از دوستان از جمله همین عسل خانوم که برات کامنت گذاشته .......قرار داریم ....وکلی درگیر شدیم....البته تا باشه از این درگیری هااااا[چشمک] امدم دیدم دو تا پست توپ گذاشتی دمت گرممممممممممممممم[قلب] واقعا یک چیزی .....من همش پیش خودم میگفتم ...تو چقدر نیاز داری یک همدم خوب اونجا داشته باشی.....بعد دیدم نه بهتره با همسری خوش باشی چون این مدل همدم ها پیشتر روی مغز ادم پیاده روی میکنن..... ولی فکر کن اینهمه تفاوت افکار.....بعد زندگی در کنار هم باید بهشون جایزه داد .....از نوع سیمرغ بلورین.[دست] ایام به کامت

مرجان

شازده خانم میشه لطفا بگید این احمد جون کی هستش [متفکر]