قصه احمد

یک سال احمد با خانواده اش بحث کرد تا راضی بشن فقط این دختر رو ببینن.

به بهانه تدریس یک بار آوردش خونه تا مادرش ببیندش. سعیده زشت بود و هیچ ظرافت دخترونه ای نداشت. مثل اینکه تن یه مرد لباس دخترونه کرده باشی. خانواده احمد (و نه خود احمد) از سادگی خوششون می اومد و سعیده دقیقا نقطه مقابل بود.

احمد عاشق شده بود.

 درس رو ول کرده بود. دیگه حرفی از رفتن و دکتری نمی زد. حتی همون تز فوق لیسانسشم تموم نمی کرد. دیگه ورزش نمی رفت. کوه نمی رفت. از دوستاش دور شد. تنهای تنها شد. تدریس زبان توی موسسه به اون خوبی رو ول کرد و رفت تو مدرسه پسرونه درس داد. (خواست سعیده بود. چون اون موسسه کلاساش مختلط بود.) احمد دیگه خوش لباس و شیک پوش نبود. شلخته و بی سلیقه لباس می پوشید. یک عالم لباس خوب داشت ولی فقط کهنه ها رو می پوشید. ( که اینم خواست سعیده بود. می ترسید احمد خوش تیپ باشه)

از اون روزا همش جو متنشنج یادمه. احمد جلوی خانوادش حسابی وایساد و با همه سخت دعوا کرد. بیچاره شده بود بحث روز.

مجبورشون کرد برن خواستگاری. با بد ترین روحیه و قیافه های غمزده رفتن و داغون تر برگشتن. انگار از عزا برگشته بودن. معلوم بود نتیجه چیه.

راستی تحقیق هم کردن در مورد خانواده سعیده. باباش معتاد بود و  فقط سواد خوندن و نوشتن داشت. پدر و مادرش هر روز دعوا و کتک کاری داشتن و همسایه ها از دستشون عاصی بودن. می گفتن قدیم پدره مادره رو کتک می زده. حالا که پیر شدن روز مادره می چربه و اون کتکش می زنه. بیشتر به نظر جک یا شوخی می اومد. من باورم نمی شد. ولی احمد خودش همه اینا رو می دونست و چندین بار رفته بود برای حل اختلاف!!!

احمد می گفت سعیده با خانوادش فرق داره و خیلی دختر خوبیه. خیلی سختی کشیده و من می خوام بهش کمک کنم.

چندین بار احمد یه زور اینا رو برد خواستگاری و هر بار بد تر از قبل. می رفتن اونجا می گفتن امکان نداره.

مادر سعیده چند بار به مامان من زنگ زد و خواهش کرد که ما خانواده احمد رو راضی کنیم!!! می گفت اگه نشه احمد خودشو می کشه!!!

هر جا که احمد بود سعیده بهش زنگ می زد. خونه فامیل یا مسافرت یا هر جا. فرقی نمی کرد. با کسی هم حرف نمیزد. عین یه مزاحم اینقدر زنگ می زد تا احمد برداره. چک می کرد که کجاست. 

بالاخره بعد دو سال کشمکش شدید و اعصاب خورد کن احمد خانوادش رو راضی کرد. مادر احمد یه مهمونی گرفت و خانواده سعیده رو هم دعوت کرد. یادمه سعیده با مانتو شلوار مدرسه اومده بود با یه رو سری سیاه. ناخوناشو از ته گرفته بود و هیچ آرایشی هم نکرده بود. مانتو و رو سریشم در نیاورد. گفتم که این جوری نبود ولی چون می دونست مامان احمد از سادگی خوشش میاد این کارا رو کرده بود.

بعد مهمونی باز دعوا بود و دعوا و دعوا.... اما احمد کوتاه نیومد.

از مامان من خواستن باهاش حرف بزنه. احمد مامان رو خیلی قبول داره. مامان بهش گفت با سعیده برین پیش یه مشاور خوب. رفتند. مشاور بهشون گفته بود این ازدواج "های ریسکه". تصمیم احمد عوض نشد. چقدر هی مهمونی گرفتن. برنامه کوه و پیک نیک گذاشتن که احمد با دخترای دیگه آشنا بشه. همه دختر های خوشگل و شیک و با کلاس از خانواده های خیلی خوب. اما خب این ترفند خاله زنکی هم جواب نداد. 

یه ماه بعدش بعله برون بود. ما بچه ها همه خونه احمد اینا مونده بودیم و بزرگتر ها رفته بودن. تا آخر شب زدیم و رقصیدیم. آخرش بزرگتر ها عصبانی برگشتن و ما همه آروم نشستیم یه گوشه. معلوم شد خانوادی سعیده گفتن مهریه باید ١٣۶١ سکه باشه و احمد باید خونه و ماشینش رو هم به اسم سعیده بکنه!!! این هام بی هیچ حرفی پاشدن اومدن بیرون و گفتن دیگه پامونو اونجا نمی ذاریم.تموم شد.

وضع مالی احمد خوب بود و خانوادشم از نظر مالی وضع خوبی داشتن و خانواده سعیده هم که معلومه...از این نظر هم خیلی فاصله داشتن با هم ...  

فرداش مادر سعیده و خودش به همه زنگ زدن و معذرت خواهی کردن و باز هم اصرار که باشه. هر چی شما بگین! به خاطر احمد قبول می کنیم! مهریه شد ١٠٠ سکه.

چند وقت بعدش خیلی بی سر و صدا و باز هم با وجود مخالفت خانواده احمد عقد کردن. سعیده تمام تلاششو می کرد که اونی باشه که خانواده احمد دوست دارن. چیزی که خودش نبود. جوری لباس می پوشید که اونها دوست داشته باشن. جوری حرف می زد که اونها بپسندن.به زور دیپلمش رو گرفت و تو یه دانشگاهی و یه رشته ای که احمد همیشه مسخره می کرد! شروع کرد به درس خوندن. ولی خب به هر حال اسمش این بود که داره میره دانشگاه. کم کم شد محبوب خانواده احمد. همه می گفتن دربارش اشتباه می کردیم.

احمد فوق لیسانس رو تموم کرد. یه دفتر خرید و ایران موندگار شد. کارش گرفت. اوضاع مالیشون حسابی پیشرفت کرد. درس سعیده تموم شد. ظاهرا همه چیز خوب بود. غیر از اینکه رفتار احمد و بیشتر از اون رفتار سعیده تصنعی بود. همه سعیده رو دوست داشتن و باهاش خوب بودن. همه چی خوب بود. یا لا اقل به نظر این طور می اومد. ... تا...

تا یکی دو ماه پیش که از مامان پرسیدم چه خبر؟ گفت احمد و سعیده دارن جدا می شن!

سعیده خسته شده. احساس می کنه هفت هشت سال از عمرش رو باخته. دیگه نمی خواد تظاهر کنه و همونی شده که خودش بوده. حتی حرف زدنش برگشته به همون ادبیات خانواده خودش. گفته دیگه یک ثانیه هم نمی خوام این زندگی رو تحمل کنم. فقط از احمد پول می خواد که بره. خانواده سعیده تا حالا چند بار احمد رو کتک زدن. با تهدید و زور می خوان که ماشین و خونه و دفتر رو به اسم سعیده کنه و مهریه اش رو هم تبدییل به ١٣۶١ سکه بکنه. احمد تا حالا نذاشته بود کسی بفهمه چون می دونست هر کی بشنوه می گه ما گفتیم بهت. خودت کردی. سعیده دیگه هیچ تظاهری نمی کنه و فقط می گه بریده. طلاق می خواد. بار آخر سعیده به همراه خانواده اش احمد رو به قصد کشت زدنش و حالا احمد هم اصلا فکر نمی کنه که سعیده با خانواده اش هیچ فرقی داره.  

/ 9 نظر / 40 بازدید
perth city

چقدر تاسف انگیزه و ناراحت کنندست.

perth city

امید وارم اخر عاقبتشون به خیر بشه هر چی که باشه.

کاپیتانی بدون هواپیما

اول شازده خانم ممنون که زود ادامه ماجرای احمد آای عاشق پیشه رو نوشتید... عجب دنیاییه ,‌اون اواخر ماجرا منتظر بودم که بخ خوبی و خوشی تموم بشه اما [نگران] به هر حال سرنوشت بعضی وقتا بازی های بدی رو به سر آدمها میاره راستی شازده خانم من که گفته بودم توی این رشته ای که میخوام درس بخونم هند بهتر از مالزیه , مگرنه که مازی خیلی عالیه این روزا هم همه ملت به جای دبی دارن بار و بندیل رو میبندند میرن مالزی [رویا] اما اصل ماجرا اینجاست که نه من قصد هند موندن دارم نه شما مالزی ایشالله هرچه زودتر از استرالیا خاطرات زیباتون رو بنویسید

غزال

چقدر متاسف شدم....نه برای احمد بلکه برای مادر و پدر احمد که با چه ارزوهای بزرگی پسر تربیت کردن حالا شده یک ادمی که هدفش رو اشتباه انتخاب کرده..... انشالله که درهای خوشبختی به روی احمد وخانواده اش باز بشه[افسوس]

آسمونی

سلام دوست عزیزم خیلی دردناک بود ولی قابل پیش بینی ... هم دلم برای احمد نسوخت ، چون خودش خواسته بود و هم سوخت چون اسیر همچین کسی شده بود .... چه راحت آدما می تونن زندگی همو تباه کنن ! [ناراحت] کاش آدما یا عاشق نشن یا عاشق کسی از جنس خانواده ی خوشون شن... [گل]

آسمونی

راستی با اجازتون لینکتون کردم [قلب]

دیناخانومی

سلام چی بگم! از این احمدها زیادند!!!! می دونی سعیده ها و مادرسعیده ها هم زیادند! فکر می کنند اگه با کلک با یک خانواده خوب وصلت کنند نونشون تو روغنه نمی دونند خودشون هم این وسط بازنده اند! آدمی زاده! همش فکر می کنه این حرف ها مال بقیه است! شامل حال اون نمیشه!

شیدا

با تو غريبه نيستم که با تو بغض عشق را غزل غزل گريستم [گل]

آليس

سلام خوشحالم که با وبلاگت آشنا شدم به منم سر بزنین خوشحال میشم شاید بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم