دنیای این روزای من...
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧ : توسط : شازده خانوم

این نوشته ها لیست یه سری اتفاقاته که شاید برای کسی جالب نباشه. می نویسم که یادم نره.

هزار و یک اتفاق کوچیک و بزرگ... مهاجرت به استرالیا که همچنان اندر خم یک کوچه است چون بعد از اینکه آقای همسر نمره مورد نظر رو آورد قوانین تغییر کرد. الان آیلتس ٧ می خواهند! و جمعه هم قراره امتحان بده. آسون نیست ولی زبانش در حد هفت هست. خدا کنه بیاره ٧ رو. خسسسسسسته شدم از بلا تکلیفی. دیگه از این پاسپورت ایرانی متنفرم که اینقدر بی ارزش و بی اعتباره که حتی باهاش نمی شه از ویدیو کلوپ فیلم اجاره کرد! هر جایی می خوای بری پاسپورتت رو که می بینن وحشت می کنن... شاید برای نیوزیلند اقدام کنیم. به همین زودی ها. اگه جور بشه البته... همچنان به شدت هر چه تراکتور تر کار می کنیم هر دو... آقای همسر که من هیچ وقت نفهمیدم ٢۴ ساعتش مگه چند ساعته که به این همه کار رو می تونه با هم هندل کنه این روزها خیلی درس می خونه در ضمن. چند تا مقاله چاپ کرده تا حالا. همین روزها هم برای پرزنتیشن مقاله اش می خواست برم امریکا. کللللللللی ذوق کردم براش ولی بهش ویزا ندادن! با اینکه دعوت نامه و هزار تا مدرک سابمیت کرده بود! مزایای این پاسپورت ایرانی باارزشمون رو این روزها با گوشت و پوستم دارم درک می کنم اینجا...اون ماشین قرمزه که دوسش داشتم رو چند ماهیه خریدم. با حقوق خودم. یه زمین هم توی ایران خریدم بازم با حقوق خودم. خانواده آقای همسر به همون رویه خودشون ادامه داده اند و همچنان منتظر داغون شدن ما هستند که سرمون به سنگ بخوره و بر گردیم. برای داماد جان هم تازگی یه خونه بزرگ تر خریدند به قیمت ٣۵٠ ملیون که خونه قبلی شو بده اجاره. این در حالیه که به پسرشون حتی یک ریال کمک نمی کنند که خدا اون روز رو نیاره که محتاج کمکشون باشیم. من هم فقط می گم مبارکه و ایشالله بهترش رو بخرین. و کلللللی حرصشون می گیره از اینکه من حسود نیستم و با این کار ها بر نمی گردم ایران زیر سایه همایونی زندگی کنم. مریض شده ام. آسم گرفته ام اینجا! ١٠ روز بیمارستان بستری بودم و هنوز هم تحت نظر دکترم. اینقدر که هوای اینجا افتضاحه.فکر می کنم از اینجا که برم خوب می شم. البته نظر دکترم هم همینه. راستی خواهری و پسر عمه زا بعد از کلی عشقولانگی بهم زدند. پسر عمه جان اینقدری مرد نبود که جرات کنه مخالف خواست پدر قدم از قدم برداره باباش هم سر لج افتاده بود که هر کسی که بگی فقط این دختر نه چون خودتون بریدید و دوختید و ما رو اصلا آدم حساب نکردید! حالا هم هر دو شون داغون داغونند.

سفری در پیش دارم که اگر به سلامت برگردم می شه به فمیلی پلانینگ فکر کرد...چشمک

برای سیما: نه عزیزم ریچارد قرار نبوده برای ما کار پیدا کنه. هر چند که می گفت این کار رو هم می تونه بکنه وقتی ما ویزا گرفتیم. ولی پرونده ما برای مهاجرت بود و هنوز هم به اون مراحل نرسیده بود. در ضمن جواب نداده بودم چون هیچ آدرسی از خودت نذاشته بودی. نه ایمیل و نه وبلاگ. حالا اینجا نوشتم امیدوارم که ببینیش.