بازی با کلمات
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧ : توسط : شازده خانوم

از طرف شهرزاد عزیز و کتایون جون به بازی کلمات دعوت شدم. یه توضیح کوتاه از چیزی که هر کدوم این کلمات به ذهن آدم میاره:

دریا: عظمت... آرامش... خشمش هم ترسناکه درست به اندازه خشم آدم های بزرگ و با آرامش...

قهوه: بوش از خودش بهتره... زیاد هوس می کنم این روزا.

غرور: این کلمه به نظر من یک درصد هم بار منفی نداره. کاش همه داشتن...

مدرسه: دنیا رو بهم بدن حاضر نیستم یه لحظه برگردم به اون زندان تنگ و تار.

دفتر مدیر: یه اتاق کوچولو لونه یه جونور روانی کوچولو که همه مث سگ ازش می ترسیدن. 

آبگوشت: مراسم خوردنش رو بیشتر از طعمش دوست دارم.... خاطره فرحزاد رفتن های قبل ازدواج با آقای همسر و خنده های خواهری که آخه فرحزاد هم شد جای دیت؟ ... ظهر جمعه های قبل از مالزی اومدنمون خونه پدری آبگوشت دست پخت من و آقای همسر... بهانه دور هم جمع شدن ها ی خوش و صمیمی ... 

قرمه سبزی: به به... باید مالزی زندگی کنی تا بدونی سبزی قرمه چه کیمیا ئیه...

ریاضی: دوسش می دارم.

آهنگ:رو من تاثیر عمیقی داره. می خواد کلاسیک باشه یا بند تنبونی... نفوذ می کنه به وجودم.

ماه رمضون: مهمونی افطاری... زولبیا بامیه... ربنای شجریان و اذان موذن زاده... سحری خوردن های بابا با دعای سحر از اون رادیوی فسقلی فکسنی که عمرش از من بیشتره.

استخر: عاشقشم به شرطی که اختصاصی باشه. بعضی استخر های تهران تو تابستون آدم رو یاد صحنه غرق شدن تایتانیک می اندازه. 

روزنامه: ورق زدن و سرسری خوندنش شب ها یا صبح های زود که هنوز کسی بیدار نشده خیلی می چسبه.

کودکی: سادگی... رک بودن و صداقتی که نه تصنعیه و نه تو ذوق می زنه.

قزوین: تصورم از این شهر کاملا تصویریه و اینجا هم اصلا و ابدا جای تشریحش نیست.

دروغ: هر وقت فکر می کنم یه جایی گیر می کنم که مجبورم یه دروغی بگم با خودم فکر می کنم ارزشش رو داره که به خاطر این مسئله دروغ بگم؟ نود و نه در صد مواقع نداره و نمی گم.

لیسانس:این روزا تو ایران همه دارن از هر بقالیی هم که شده یه دونه می گیرن ولی خب بازم لیسانس داریم تا لیسانس دیگه...

فوتبال: هر وقت سعی کردم نگاه کنم فقط تبلیغات دور زمینش رو خوندم. جذابیتش صفره واسم. البته بچه که بودم دوست داشتم همیشه ایتالیا برنده باشه.

قانون: معتقدم که حتی بدش هم بهتر از بی قانونیه. احترام می ذارم و سعی می کنم رعایتش کنم همیشه.

پرواز: هواپیما سواری رو به اندازه بچه ها دوست دارم. ولی از اون باز ترش ترسناکه به نظرم.

اشک: مال من همیشه دم مشکمه.

ازدواج:برای همه نیست. یعنی لزوما نباید آدم ازدواج کنه.

وبلاگ: من داشتنش رو به همه آدم های تهنا توصیه می کنم. (و همه آدم ها از نظر من تنها هستند. صرف نظر از تجرد و تاهل... شاد بودن یا غمگین بودن... آدم تنهاست همیشه.)

شب:    شب... سکوت... کویر...

زندگی:  در کل حال می کنم باهاش.

عشق: حرفی ندارم.

هلو: ببین حالا... هی من می خوام اینجا حرفای سیها سی نزم... نمی ذارین که!

تحصیل: موهومممممممممه! خییییییییلی هم موهوممممه. اینیی هم که می گن تحصیلات شعور نمیاره به نظرم اشتباهه. درسته آدم تحصیل کرده بی شعور هم فراوونه ولی خب همون آدم بی شعور نسبت به زمان بی سوادیش حتما یه سر سوزن بهتر شده دیگه. کلا بی شعور باسواد باز بهتر از بی شعور بی سواده.

خارج: آیییی من حرص می خورم از این کلمه که کلللل کشور های دنیا غیر از ایران رو در بر می گیره... و آییییی حرص می خورم از این آدم هایی که تا حالا پاشون رو از ایران بیرون نذاشتن و به من توصیه می کنن که با خودت دمپایی ببر خارج پیدا نمی شه! چرا؟ چون نوه عمه ناتنی هووی همسایه ما خارج زندگی می کنه اون گفته! کدوم خارج؟ قطب جنوب!

خواب: رویای فراموشی هاست... خواب را دریابیم... من که به شدددت دریافتمش.

اینترنت: اعتیاد... بلای خانمان سوز

مجلس: یه هرم زشت و تیز و نفرت انگیز... به زشتی هرم قدرت.

سال ٨٨: خدا به خیر بگذرونتش.

کلم پلو: غذایی که مامان هیچ وقت درست نکرد. اسمش رو تازه تو دانشگاه شنیدم. طریقه پختش رو هم از نجف جون یاد گرفتم.

کتاب: من یار مهربانم.

با توجه به اینکه من در گیر تکوندن خونه مون هستم و خیلی دیر رسیدم بنویسم احتمالا الان همه تون یا بازی کردین یا دعوت شدین. فقط طبق قولی که داده بودم این آقای استوانه رو دعوت می کنم که بازی رو ادامه بده.

پ.ن.١: کشو های آشپز خونه تکانیده شد امروز... به علاوه یه میز تحریری که روش شتر با بارش گم می شد و می شد ازش تاریخچه کل تحقیقات تز هردومون رو کامل در آورد.

پ.ن.٢: فردا مهمونی شله زرد پزون دعوتم! آخر عاقبت ما رو می بینین تو رو خدا؟ ایرانش از این جور مهمونی ها نمی رفتم اونوقت پاشدیم اومدیم این ور دنیا...