آدم ها و کفش ها
ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥ : توسط : شازده خانوم

- نمی دونم چرا اینقدر هی سرما می خورم من. ضعیف شدم فکر کنم. مامان بود فوری می گفت واسه این که هیچ چی نمی خوری. بعد یه کاری می کرد که دو کیلو وزنی که از بعد برگشتن از ایران کم کردم فوری برگرده سر جاش. سه کیلو هم برم بالا تر. اونوقت خیالش راحت می شد که من دیگه ضعیف نیستم.

- شرکت آقای همسر براشون کلاس گیتار گذاشته! هفته دیگه هم می برتشون کره. اینجا همه شرکت ها کارکنانشون رو می برن مسافرت سالانه. ولی کسایی رو می برن که دو سال سابقه کار دارن. یعنی ما نمی ریم.

- کافه پیانو هم تموم شد. بیشتر از هر چیزی من تعجب کردم که چه جوری می شه یه کتابی تو چاپ بیست و دومش هنوز غلط داشته باشه! لحنش رو هم دوست نداشتم. انگار متظاهرانه بود. مثل آدم هایی که به زور می خوان صمیمی نشون بدن خودشون رو ولی نیستن. مث لحن کسایی که به زور می خوان بگن من خیلی باحالم و واسه این کار هم تنها راهی که بلدن استفاده از کلمات رکیکه. یه جورایی هم می خواسته نوشته هاش شبیه حرکت سیال ذهن باشه ولی خب توی این کار یه تکرار های خسته کننده ای به وجود اومده. ولی یه چیزایی شو خیلی دوست داشتم. مثلا اسم گذاری فصل ها شو. به نظر من اسم چیز خیلی مهمیه. اسم خودش تنهایی می تونه یه اثر هنری باشه. هر فصلی رو که می خوندم و تموم می شد دوباره بر می گشتم اسمش رو نگاه می کردم. اسم ها واقعا خوب بودن. کلیت داستان هم خوب بود به نظرم. بعضی حرف هاش رو هم خیلی دوست داشتم. مثلا اون جا که راجع به نفرین عروسک ها می گه... یا اون جا که می گه آدم ها رو از رو کفش ها شون می شه شناخت... راستی یه چیزی. شما هم تو ذهنتون "گل گیسو" رو یه دختر چاق و زشت دیدین یا فقط من اینجوری می بینمش؟ به نظرم کافه پیانو طرح خوبی بود که می تونست یه رمان خوب بشه. اگه روش بیشتر کار می شد و پخته تر می شد. حیف که به قول خودش" ورداشتن" خام خام چاپش کردن و دادنش دست مردم. انگار واقعا عجله ای توش بوده. نکردن لااقل غلط هاشو بگیرن! 

- این که آدم ها رو از رو کفش ها شون می شه شناخت رو من خیلی وقته بهش پی بردم ها... به کفش های آدم ها دقت کنید. کل شخصیت یه نفر رو می شه توی کفش هاش دید.

- حالم از دنیایی که همه چیز... همه چیز... همه چیز... توش معامله می شه بهم می خوره. (توضیح هم ندارد)