یک ذهن آشفته
ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳ : توسط : شازده خانوم

مهمونم الان رفت. سرما خوردم مث... تب دارم... نفس نفس... فین فین... شر و شر عرق ... ساعت یازده باید بریم عروسی. امشب هم پروازمونه. هنوز چمدونا رو هم نبستم. سوغاتی ها وسطه خونه ولو ئه. ریخت و پاش سه روز مهمون داری رو هم بهش اضافه کن. لباس های خودمون رو هم هنوز جمع نکردم. وای گواهی نامه مو جا نذارم! پاسپورت ها کجاست؟ آهان دیروز بردیم رای دادیم باهاش. بلیط ها کوش؟ چرا من این جوری شدم؟ خوبه از سه ماه پیش می دونستم روز و ساعت پرواز رو. دعوت نامه عروسی رو چی کارش کردم؟ حالا بدون آدرس کجا می خوایم بریم؟ لباس های شسته شده رو بند جانمونه یهو! دیشب با حال خراب. تب دار و مریض تو مگا مال می دویدم. از شکلات فروشی می پریدم به اسباب بازی فروشی از اونجا به بانک از اونجا لباس فروشی... می دونم آخرشم می رسم تهران می بینم یکی رو یادم رفته. راستی شکلاتام تو یخچال جانمونه! می خواستم قبل رفتن آرایشگاه برم نشد! وای برم لاک هام رو عوض کنم واسه عروسی. عنابی که به لباس سبز نمیاد. سبیل ها رو بگو.... مردی شدم واسه خودما...الان آقای همسر زنگ زد گفت رای ها رو شمردن. یعنی ذهنی حساب کردن. تا اینجا ۶٩% محمود! بریم بچسبیم به کار مهاجرت که خونه دیگه واسه ما خونه نمی شه... دیشب وکیلمون رو تو رستوران دیدیم. دختره کی بود باهاش؟ روم نشد برگردم نگاه کنم یه فضولی درست و حسابی بکنم ها. یادم باشه برگه های درخواست سو پیشینه رو هم ببرم ایران. مدارک رو جا نذارم یهو! این ریچارد هم خوب داره اینجا دختر بازی می کنه ها... این مالایی هام مث ایرانی ها این سفیدپوستها رو می بینن هول می شن. آهان کرم ضد آفتابم رو هم بردارم راستی. خب دیگه خاله زنکی این ریچارد بیچاره رو هم کردم. برم به زندگیم برسم که خییییییییییییلی عقبم. آخ... شام چی بخوریم؟ واااای... مسواک هامون رو کی بردارم. هییییم...دیدی داشت کفش ها رو یادم می رفت جمع کنم؟ 

می شه امروز رو یه سه چهار ساعتی تمدیدش کنی خدایا؟

پ.ن.: یک دوست عزیز امروز به من گفت که ترانه شازده خانوم رو "آقای محمد صالح علا" ی عزیز که من خیلی دوسش دارم گفته. شما می دونستین؟ خواستم توی پروفایلم این توضیح رو هم اضافه کنم اما نشد. اینجا نوشتمش هم در راستای احترام به قانون کپی رایت و احترام به حق مولف و هم اینکه اگه شما هم مث من نمی دونستین بدونین.