باز هم خانه نشینی
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳ : توسط : شازده خانوم

من باز مریض شدم و موندم خونه. مرخصی های سرماخوردگی هم آآآآِیییی می چسبه... آییییی می چسبه.... خلاصه... تنها وقتی که من فرصت می کنم سری به این وبلاگ طفلکیم بزنم همین مرخصی هاست.

دو روز تعطیلی آخر هفته رو رفتیم مسافرت با دو تا از دوست هامون. یه ساحل درب و داغون و یه مسافرت بی برنامه. چون که قرار نبود شب بمونیم ولی یهویی تصمیمون عوض شد و خلاصه هیییچ هتلی هم جا نداشت و خلاصه تنها جایی که گیرمون اومد یه آپارتمان یه خوابه بود که به نظر دوست هامون خیلی هم خوب و تمیز بود ولی من دوسش نمی داشتم ولی از اونجا که خیلی شازده خانوم با ملاحظه و خوش سفر و تابع جمعی می باشم هیچ گونه بد اخلاقی و غر غری نکردم و مث بچه های خوب یه گوشه واسه خودم خوابیدم صدام هم در نیمود.دوش هم نگرفتم تا برگشتیم خونه کپک زدم رسما. ولی با همه اینها از آنجا که هیچ وقت و هیچ جا به ما بد نمی گذره و کلللی خندیدیم و رقصیدیم و شنا کردیم و اینا... بعد از آب بازی و بنانا سواری هم با لباس های خیس عین موش آب کشیده رفتیم پیتزا خوردیم. پیتزا فروشیه ایر کانش روشن بود و مغازه اش عین فریزر می موند. شازده خانوم هم که دست به سرما خوردگیش خوبه و خلاصه آنجا بود که ما مریض شدیم.  

امروز صبح خودم تهنایی خودم رو بردم دکتر! حالم که خیلی بد بود ولی خب یه نموره هم پیاز داغ مریضیم رو زیاد کردم و خلاصه تمارض و این صحبت ها... دکتره بهم ٢ روز مرخصی داده. ولی خب کارهای تو شرکت هم زیاده. فردا اگه حالم بهتر بود می رم سر کار. تازه دکتر بهم گفت نگرانم که آنفولانزای ای نباشه. اگه خوب نشدی تا دو روز دیگه دوباره بیا. خدا رو شکر که همین الانش هم خوبم. دارو ها شم نخوردم. ولی بیخودی ١۴٠ رینگتناقابل پول دارو دادم.آخه نمی شه به دکتر بگم فقط واسه مرخصی اومدم سراغت که... 

بعدش هم چون دختر خوبی بودم و خودم تهنای تهنا رفته بودم دکتر رفتم نانوایی دم خونه مون برای خودم یه مافین و یه چیزی تو مایه های شیرینی دانمارکی جایزه گرفتم. بعد اومدم خونه یه نسکافه واسه خودم درست کردم و خلاصه حسابی از خودم پذیرایی کردم. روز اولی که این خونه رو گرفتیم و این نونوایی رو دیدم با خودم فکر می کردم هر روز صبح زود می رم می دوم بعدش از این جا یه کیک می گیرم می رم خونه صبخونه می خورم.آره... خلاصه امروز بعد از دو سال ما برای اولین بار رنگ شیرینی های این نونوایی رو دیدیم. حالا ورزش صبحگاهی و دویدینش پیشکشمون...

آییییی شاکیم از این پدر و مادر آقای همسر... بیست و چهار ساعت نشسته اند می گن آقای همسر ما که داره دکتری می خونه خنگه و دختر خانومشون که از صدقه سر دانشگاه آزاد واحد دغوز آباد فوق دیپلم داره نابغه است!!!  تنها چیزی که اینها رو ناراحت می کنه اینه که بچه ها شون با هم برابر نباشن. انگار احساس می کنن تعادل دنیا به هم خورده!!! یکی نیست به اینا بگه آخه بابا مگه قراره همه آدم ها عین هم باشن؟؟؟!!! حالا یکی درس می خونه یکی نمی خونه دیگه... یا مثلا این که آقای همسر داره با این همممه زحمت و سختی خدا رو شکر خوب پول در میاره واسه اینا به جای اینکه مایه خوشحالی باشه باعث ناراحتیه. هر چی هم برای دامادشون خونه و ماشین و شرکت و... می خرن باز دلشون آروم نمی گیره. چون خودشون رو که نمی تونن گول بزنن. هر دفعه هم که زنگ می زنن کلی از اینکه دامادشون چقدر داره سخت کار می کنه و چقدر موفق و کار درست و خداست واسه ما می گن. ما هم همیشه می گیم ایشالله موفق باشن همیشه. نمی دونم چرا دل مادر آقای همسر آروم نمی گیره. چند روز پیش هم برای داماد جان مزدا تری خریدن به سلامتی.

راستی خبر خوب اینکه:

دقیقا فردای روزی که پست قبلی رو نوشتم ایجنت ما یه میل زد برامون که: مدارک ما برای مهاجرت تائید شده. از خوشحالی مرررردم رسما... فقط خیییلی نگران امتحان زبان آقای همسرم. خدا کنه بتونه نمره مورد نیاز رو بیاره. راستی ایجنتمون گفته ۶.۵ هم بشه اوکی لا...