کولی بازی های شازده خانوم
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩ : توسط : شازده خانوم

از من می شنوید وقتی روی کاناپه لم دادید و دارید سریالتون رو نگاه می کنید دستتون رو تو موهای پشت سرتون فرو نکنید!

 چون ممکنه مثل من عادت داشته باشید با مو های ریز و نرم روی گردنتون بازی کنید. بعد شاید در حال ور رفتن با اون موها دستتون بخوره به یه برجستگی کوچیک. اونوقته که تا آخر اون قسمت هیچی از سریال نمی فهمید و همه فکرتون می مونه پیش اینکه اون برجستگی جای نیش پشه ای چیزیه یا نه. یعنی تا اخر اون قسمت مقاومت می کنین که به همسرتون چیزی نگید و به خودتون هم تلقین می کنید که اصلا براتون مهم نبوده و حتما نیش یه حشره است و شما هم همیشه به نیش حشرات حساسیت داشتین و حتما واسه همینه که اینقدر ورم کرده!

 بعد می بینید اون قسمت سریال تموم شد و شما هیچی ازش نفهمیدید. ممکنه اون وقت مقاومتتون تموم شه و به همسرتون بخواین پشت گردنتون رو نگاه کنه و ببینه که این برجستگیه جای نیش حشره است حتما دیگه؟... نه؟... اونوقت ممکنه همسرتون با تظاهر به بی اهمیتی قضیه بگه: "نه عزیزم. جای نیش نیست. یه توده کوچولوئه دقیقا زیر پوستت. مث جوش!" بعد ممنکه جرات خودتون بیشتر بشه و هی وارسیش کنین و ببینین نه خیر... اصلا هم اندازه جوش نیست... خیلی هم عمیق تر و بزرگتر از اینه که بخواد جوش باشه! بعد همسرتون با صدایی که سعی می کنه معلوم نباشه نگرانه بگه فردا صبح می ریم دکتر. ولی یه جوشه و هیچی نیست و از این حرفها...

بعد چون شب تعطیلیه سه چهار قسمت دیگه از سریالتون رو هم ببینید ولی یه ذره هم ازش نفهمید چون فکرتون می ره پیش مادر همسرتون که طفلک تا حالا دو بار عمل کرده و از بدنش غده هایی در آورده که همیشه گفتن چیز مهمی نیست. اون وقت به این فکر کنید که چه حالی داشته بعد از هر عملش تا نتیجه پاتولوژی معلوم بشه. بعد می فهمید که الان جای هیجان انگیز سریاله و شما باید الان کلی تعجب کرده باشین ولی به جاش بغض کردین. بغضتون رو غورت می دین. 

سعی می کنید سریال نگاه کنید ولی این دفعه فکرتون می ره پیش پسر عموی بابا تون که یه غده بدخیم افتضاح دقیقا پشت گردنش داشت و خودش هم کاملا وضعیت خودش رو می دونست و اتفاقا همین یه ماه پیش هم فوت شد و... بیچاره مادرش... چی کشید! بعد ممکنه فکر کنید اگه من نباشم مامانی که تا حالا مرگ پدر و مادر و خواهر و براذرش رو دیده... یعنی طاقت میاره مرگ دخترش رو هم؟

بعدش شاید فکر کنید خواهری که این همه بهتون نزدیکه بعد شما چقدر تنها می شه... خواهری که همیشه نزدیک ترین دوستتون بوده... خواهری که از ایران رفتنتون هم اینقددددر براش سنگین و سخت بوده... خواهری که همین الان هم دوریش اینقددددر سخته براتون...

 بعدش خیلی جدی به این فکر کنید که اگه شما نباشید چه بلایی سر همسرتون میاد؟ چقدر از این قضیه ضربه می خوره؟ یعنی می تونه زود خودش رو جمع و جور کنه؟ بعد دلتون بخواد که بهش بگید اگه این طوری شد دوست دارین که... بعد به خودتون بگین بهتره که الان خفه شین و شب به این قشنگی رو کوفتش نکنید. اینه که همه حرف ها تون رو غورت بدین و به این فکر کنید که همسرتون چه آدم قویی ئه و تازه خانواده اش رو هم داره و اونا تنهاش نمی ذارن. بعدش ممکنه فکر کنین که دلتون می خواد بعد شما با یه آدم خیلی خیلی مهربون ازدواج کنه. بعد توی آدم هایی که می شناسید بگردید و یهو ته دلتون خوشحال بشید از این که دختر خاله خنگ و بی ریختش خدا رو شکر بالاخره ازدواج کرد وگرنه مادر همسرتون با اون اصراری که همیشه می گفت اون دختره خوشگله حتما دلش می خواسته اون رو بگیره برای پسرش! بعد خوشحال تر بشید از این که دختر عموی آویزونش هم خدا رو شکر نامزد کرده چون با اون نیم وجب قدی که اون دختر عموهه داره اگه با همسر شما ازدواج می کرد بچه هاتون حتما همه کوتوله از آب در می اومدن. بعد یادتون بیاد که بچه های همسرتون و زن بعدیش دیگه بچه شما محسوب نمی شن! بعد خدا رو شکر کنید که با این همه نی نی دوستی تون هنوز بچه ندارید وگرنه یه کوچولوی بی پناه رو چه جوری تو این دنیا رها می کردین؟... بعد شما چی به سرش می اومد؟...

بعد بگردید دنبال یه آدم حسابی برای همسرتون... یه نفر که همه جوره متناسب و خوب باشه. بعد  توی دوست هاتون یه نفر رو هم پیدا کنید که از همه خوشگل تر و مهربون تر و فهمیده تر و ...است. بعد یادتون بیاد که اون هم دیگه مجرد نیست. بعد به خودتون بگید که کاری نداره. خب شوهر اون رو هم می کشم! بعد به این تخیلات بی سر و ته خودتون بخندید در صورتی که اصلا جای خنده دار سریال نبوده و شما هم زل زده بودید به تلویزیون و تظاهر می کردید که دارید سریال نگاه می کنید!

بعد دلتون برای پدر تون بسوزه که وقتی ازش دور شدید بیشتر فهمیدید که چققققدر دوستتون داره و دوستش دارید. بعد دلتون بخواد که کاش الان اینجا بود و بغلش می کردید. بعد دلتون بسوزه از این که موقع خداحافظی محکم تر بغلش نکردید و بیشتر تو بغلش نموندید....

بعد یه تری دی کامل از مراسم ختم خودتون بزنید و بیشتر از همه از تصور گریه برادرتون جیگرتون کباب شه!  

بعدش فکر می کنید که نهایتا چه دنیای مزخرفیه که همش باید برای از دست دادن هامون زجر بکشیم و اصلا چه بهتر که شما زودتر از همه برید و آخر سر خوشحال هم بشید از این که دارید می میرید!

بعدش در حالی که هییییچ چی از سه قسمت سریالی که دیدید نفهمیدید می رید می خوابید. اونوقت صبحش بیدار می شید و احساس می کنید یه چیزی رو سینه تون سنگینی می کنه ولی یادتون نمیاد چی؟ یه غصه ای که یادتون نیست... بعد دوباره از روی عادت دستتون رو می کنید تو موهای پشت سرتون و موهای ریز و نرم روی گردنتون یادتون میاره که دیشب چه عزاداری ها واسه خودتون کردید و چه کولی بازی ها در آوردید(البته تو دلتون) . بعد ممنکه بگردید دنبال غده مربوطه و ببینید که دیگه سر جاش نیست! ممکنه همسرتون هم چشم هاشو باز نکرده دستش رو بندازه پشت گردنتون و مثلا نوازشش کنه ولی یواشکی دنبال اون غده هه بگرده و... بعله! خبری نیست!

خب چه کاریه که شب تعطیلی تون رو کلا خراب کنید و سریال عزیزتون رو هم از دست بدید و هیچی ازش نفهمید و تازه همسر بیچاره تون رو هم الکی این همه نگران کنید؟

من که می گم وقتی روی کاناپه لم دادید و دارید سریالتون رو نگاه می کنید دستتون رو تو موهای پشت سرتون فرو نکنید!


 
آدم ها و کفش ها
ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥ : توسط : شازده خانوم

- نمی دونم چرا اینقدر هی سرما می خورم من. ضعیف شدم فکر کنم. مامان بود فوری می گفت واسه این که هیچ چی نمی خوری. بعد یه کاری می کرد که دو کیلو وزنی که از بعد برگشتن از ایران کم کردم فوری برگرده سر جاش. سه کیلو هم برم بالا تر. اونوقت خیالش راحت می شد که من دیگه ضعیف نیستم.

- شرکت آقای همسر براشون کلاس گیتار گذاشته! هفته دیگه هم می برتشون کره. اینجا همه شرکت ها کارکنانشون رو می برن مسافرت سالانه. ولی کسایی رو می برن که دو سال سابقه کار دارن. یعنی ما نمی ریم.

- کافه پیانو هم تموم شد. بیشتر از هر چیزی من تعجب کردم که چه جوری می شه یه کتابی تو چاپ بیست و دومش هنوز غلط داشته باشه! لحنش رو هم دوست نداشتم. انگار متظاهرانه بود. مثل آدم هایی که به زور می خوان صمیمی نشون بدن خودشون رو ولی نیستن. مث لحن کسایی که به زور می خوان بگن من خیلی باحالم و واسه این کار هم تنها راهی که بلدن استفاده از کلمات رکیکه. یه جورایی هم می خواسته نوشته هاش شبیه حرکت سیال ذهن باشه ولی خب توی این کار یه تکرار های خسته کننده ای به وجود اومده. ولی یه چیزایی شو خیلی دوست داشتم. مثلا اسم گذاری فصل ها شو. به نظر من اسم چیز خیلی مهمیه. اسم خودش تنهایی می تونه یه اثر هنری باشه. هر فصلی رو که می خوندم و تموم می شد دوباره بر می گشتم اسمش رو نگاه می کردم. اسم ها واقعا خوب بودن. کلیت داستان هم خوب بود به نظرم. بعضی حرف هاش رو هم خیلی دوست داشتم. مثلا اون جا که راجع به نفرین عروسک ها می گه... یا اون جا که می گه آدم ها رو از رو کفش ها شون می شه شناخت... راستی یه چیزی. شما هم تو ذهنتون "گل گیسو" رو یه دختر چاق و زشت دیدین یا فقط من اینجوری می بینمش؟ به نظرم کافه پیانو طرح خوبی بود که می تونست یه رمان خوب بشه. اگه روش بیشتر کار می شد و پخته تر می شد. حیف که به قول خودش" ورداشتن" خام خام چاپش کردن و دادنش دست مردم. انگار واقعا عجله ای توش بوده. نکردن لااقل غلط هاشو بگیرن! 

- این که آدم ها رو از رو کفش ها شون می شه شناخت رو من خیلی وقته بهش پی بردم ها... به کفش های آدم ها دقت کنید. کل شخصیت یه نفر رو می شه توی کفش هاش دید.

- حالم از دنیایی که همه چیز... همه چیز... همه چیز... توش معامله می شه بهم می خوره. (توضیح هم ندارد)


 
منو چند تا دوست داری؟
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۳ : توسط : شازده خانوم

- بابا هی گفتین این "لاست" جذابه... هی گفتن شروعش کنی دیگه نمی تونی از پاش بلند شی... گفتن شب و روز برات نمی ذاره... روزها تو بیداری رویاش رو می بینی شب هام خوابش رو... من هم که کلا از هر چیزی که تبش یهو هممممه رو بگیره بدم میاد. نمی دونم چه جوری بگم. نه اینکه لجباز باشم یا خودم رو بخوام جدا کنم ها. از این که بی اراده با یه موجی مثل مد یا یه همچین چیزی که همممه رو می بره برم بدم میاد. ندیدمش. گذاشتیمش برای وقتی که از ایران برگشتیم که اون موقع حسسسابی سرگرممون کنه و فکر مون رو از همه عالم جدا کنه. سیزن یکش که به نظر من در حد" خانواده دکتر ارنست" بود. نه اینکه قشنگ نبود ها... نه! ولی هیجان خاصی نداشت. اونجوری هم نبود که آدم رو از زندگی منفک کنه و خواب و خوراک رو از آدم بگیره. حالا داریم سیزن دو رو می بینیم. یعنی یه کم هیجان انگیز شده.

- سی ام اکتبر "ستار" داره میاد مالزی! یعنی شازده خانوم داره می ره کنسرت ستار؟! یعنی ستار آهنگ شازده خانوم رو هم می خونه؟ شازده خانوم وقتی به این فکر می کنه قیافه اش دقیقا همین شکلی می شه... نیشخند

- معلوم شد پروژه کجای ویتنامه: "هو چی مین سی تی" یا همون "سایگون" دومین شهر بزرگ ویتنامه. توی جنوبشه یعنی از نظر آب و هوا عین همین مالزی خودمونه. من دوست داشتم تو شهر شمالیه (هانوی) باشه که هم پایتخته هم لا اقل در سال یه فصل سرد (حالا سرد نه. خنک!) هم داره. این روزا صبح تا شب عکس های ویتنام رو نگاه می کنم. کلا که جای داغونیه. حسابی پر جمعیت و کثیف. خیابون هاش که کلا مال موتور سوارهاست و تک و توک یه ماشینی هم رد می شه! موتور سوار هایی که اندازه یه وانت بار موتورشون کردن. مثلا دارن با موتور یخچال می برن! تنها فست فود موجود اونجا هم "کی اف سی" یه! یعنی غیر اون همه رستوران ها از اینان که یه سری چهار پایه پلاستیکی چیدن تو پیاده رو و رشته می فروشن!

- یکی از کتابام تموم شد. ناراحت "فرزند پنجم" داستان بدی نبود. من دوستش داشتم. ولی ترجمه در حدی بود که اگه متن اصلی دم دستم نبود اصلا نمی فهمیدم چی داره می گه؟

- دیشب نشستیم با آقای همسر موقعیت های پیش رو مون رو نوشتیم و امتیاز های هر کدوم رو برسی کردیم و به هر امتیاز وزن دادیم و در صد موفقیت توی هر بخش زندگی و میزان نزدیکی به هر خواسته در هر شرایط و ... آخرش رسیدیم به یه سری ضریب و در صد بی خاصیت که هیچ سر و کاری با احساس آدم ندارن. نمی گم کار بدیه ها... من دوست ندارم. آخه قراره این نوشته ها چی رو به من بگن که خودم نمی دونم؟ خب نوشتنش خوبه... آدم رو از سر در گمی در میاره. من نوشتن رو خیلی دوست دارم. ذهنم که یه کم شلوغ می شه فوری می شینم همه شو می ریزم رو یه کاغذ تا بتونم یه نفسی بکشم. خیلی کار خوبیه. من با اون عدد هاش مشکل دارم. هیچ وقت از نسبت دادن کمیت به احساسات خوشم نیومده. از همون بچگی ها... از همون وقتی که هر آدم مربوط و نا مربوطی که به آدم می رسید می پرسید: "منو چند تا دوست داری؟"  


 
ژانگولرهای آشپزانه
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩ : توسط : شازده خانوم

- بادمجون تپلی و فلفل دلمه ای خریدم که دلمه درست کنم. برای اولین بار. از ایران مرزه خشک آوردم که کوفته تبریزی درست کنم. اونم برای اولین بار. آرد گندم خریدم حلوا بپزم. اینو حرفه ای بودم توش. اگه یادم نرفته باشه. هوس شله زرد هم کردم. اونم درست می کنم. دیدم آرد دارم. بیکینگ پودر و وانیل و یه چیزی که ایشالله جوش شیرین باشه هم خریدم که کیک درست کنم. از بچگی کیک هام نظیر نداشت. ده سالم که بود هر هفته کیک درست می کردم. همه اعضای خانواده مشتریش بودن. عصر ها چایی و کیک من همه رو جمع می کرد دور هم. یاد اون روزا به خیر... به قول یه نفر: خوش به حال اون روزا!

- خدا قصه گوی قصه های خوب برای بچه های خوب را بیامرزد. خداحافظ آقای آذر یزدی.

- شرکت آقای همسر بهش پیشنهاد داده بفرستتش ویتنام. کسی می دونه ویتنام کجاست؟ یعنی چه جور جاییه واسه زندگی؟ من رو که فقط یاد فیلمای جنگی می اندازه.با این پیشنهاد حقوقی که دادن باید جای داغونی باشه. هر چند هر جهنم دره ای هم که باشه من دلم می خواد بریم. خیلی خیلی پیشنهاد وسوسه کننده ایه... مدیر پروژه می کننش. یه پروژه خیلی عظیم که پنج سال طول می کشه. یعنی یه سابقه کار عاااالی. برای رزومه کاریش خیلی خوب می شه. خونه و ماشین هم می دن بهش. ماهی حدود شش ملیون تمون هم حقوق. از اون ور درسه از دست می ره. خب از طرفی هم بیرون ایران دکتری مال کسیه که می خواد کار آکادمیک بکنه. آقای همسر ما هم که روحیاتش اصلا به این کارا نمی خوره و عاشق کار توی کارگاهه. بهش می گم: "دکتری رو می خوای چی کار؟ می خوایم ماست بندی وا کنیم مدرکمون رو قاب کنیم بزنیم به دیوارش؟"

- غزل (همسر برادر گرامی) شماره دختر خاله دوستش رو داده که من اینجا از افسردگی درش بیارم! آخه یعنی چی؟ خب دوست دارم کمکش کنم ولی آخه چه جوری؟ من چه جوری به یه غریبه زنگ بزنم بگم: "الو سلام. من فامیل دوست پسر خاله ات هستم. لطفا افسرده نباش!"

- نگرانم. یعنی دیشب چی گذشته؟ نگران چند تا خانواده عزا دار شدن؟ چند نفر د.ستگیر شدن؟ کیا دیگه به خونه بر نمی گردن؟


 
پسر عمه زا (3)
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸ : توسط : شازده خانوم

عمه جون همچنان با بچه هاش بد بود. حرفایی می زد که دل آدم می لرزید. همه اش تو مایه های اینکه نمی خوام من مردم هم بیان و اینا...

پسر بزرگه درسش رو با موفقیت و عالی پیش می برد. نشنالیتی گرفت و کار می کرد و دیگه نیاز مالی هم نداشت. با یه دختر کانادایی ازدواج کرد. به رسم اونجا نه ازدواج اسلامی. یه عروسی حسابی گرفت توی یه رز گاردن و یه کشیش عقدشون کرد. عکس هاشو پسر کوچیکه برای من فرستاد. پدر و مادرش دیگه دق کردن. نابود شدن. اسم بچه هاشون رو می آوردی فقط داد می زدن و فحششون می دادن. عمه جون داشت دیوونه می شد. الکی واسه دلخوشی خودش می گفت حتما مسجد هم رفتن و عقد کردن. یه قرآن با ترجمه انگلیسی و دو تا سرویس طلا و جواهر خفن خرید و داد برادر شوهرش ببره برای عروسش. لابد قرار بود دختره بخونه و مسلمون شه! اما پسر بزرگه قوی کند از اینا و رفت و همونی که خودش دوست داشت شد. الان از همه نظر خیلی خیلی موفقه و زندگیش عالیه. دکتری شو گرفته توی یه رشته بیزنس. خوب پول در میاره و عالی زندگی می کنه. عاشق زنشه و معلومه داره از زندگیش لذت می بره. عکس سفر هاشو با زنش رو فیس بوک می بینم. یونان و امریکا و... بعضی هاش تفریحی و بعضی هاش برای ارائه پیپر هاشه.

پسر کوچیکه تو رابطه با استادش به مشکل خورد. باباش می گفت تنبله و همون سیستم اینجا رو ادامه داده. ولی اونجا باید کار کنی تا نتیجه بگیری. ما هم فکر می کردیم فقط می خوره و می خوابه و حتی دانشگاه هم نمی ره. اوضاعش روز به روز بد تر می شد. استادش رو عوض کرد. آخر سر رسید به اینجا که نتونسته درسشن تموم کنه. بعد گفتن قراره یه مدرکی پایین تر از فوق لیسانس بهش بدن! خلاصه بعد از چهار سال گفتن به جهنم که گند زدی. پاشو بیا. گفت دارم میام. امروز میام فردا میام.... یک سال تو راه بود. آقای همسر می گفت این پیاده هم راه افتاده بود از اونجا تا حالا رسیده بود. می گفتم پیاده که نمی شه. یه جاهایی رم باید شنا کنه. لابد موقع شنا تو تنگه هرمز گیر کرده. یه خورده تپله آخه.خلاصه این خیلی همه رو عصبی کرده بود که چرا بازی درمیاره؟ خب بگه نمی خوام بیام. چرا سر کار گذاشته همه رو؟ 

رابطه خواهری با پسر عمه هی نزدیک و نزدیک تر شده بود. هی من سر به سرش می ذاشتم و هی اون انکار می کرد که نه. هیچ خبری نیست. بعد که خیلی تابلو شد می گفت فقط از طرف اون هست. برای من مث داداشه. خلاصه... کم کم خواهری هم عشقولانی شد. البته پسر عمه هزار برابر بیشتر دوسش داشت. می پرستیدش. بهش گفته بود که از بچگی عاشقش بوده و تا قبل رفتن هم نگفته بوده چون مادر من همیشه ازدواج فامیلی رو شدیدا مسخره می کرد و می گفت مال دهاتی هاست و بچه های فامیل همه مث خواهر و برادرن و این حرفا... لابد مامان اینا رو برای پیش گیری از همینی می گفته که الان شده.

 تو این مدت خواهری دو سه باری سعی کرد که این رابطه رو تموم کنه. نشد. هر بار دوباره یه جوری شد که دلش سوخت و برگشت. بعد سر این دارم میام دارم میام ها... بعد از یک سال انتظار خواهری بهش گفت من از این انتظار بی نتیجه خسته شدم. از رابطه مجازی خسته شدم. دارم کم کم شک می کنم که اصلا تو وجود حقیقی هم داری یا نه؟ تمام. رابطه شو باهاش قطع کرد و به قول خودش از دنیای مجازیی که همه چیزش مجازی بود اومد بیرون. اومد تو زندگی واقعی. اونقدر خوب و خوش و سر زنده شد که خدا می دونه. هی می گفت چرا من زودتر این کار رو نکردم؟ چرا خر شده بودم؟ چرا داشتم خودم و زندگی مو حروم می کردم؟

 اونوقت بود که من و مامان دعا می کردیم پسر عمه همون جا بمونه و حالا حالا ها نیاد چون اگه می اومد و همدیگه رو می دیدن همه این حرفا دود می شد و می رفت هوا.

بعد یه هفته قبل از ایران رفتن من پسر عمه جان بی خبر و بی سر و صدا رفت ایران!!! من که باورم نمی شد. تا خودم رفتم و دیدمش. کلی حرف زدیم. چقددددر بزرگ شده. چقدر پخته شده. مرد شده راس راسی. به خواهری گفتم از چشمت افتاده؟ گفت: "مگه من تو ام که آدما از چشت می افتن! نه. دوسش دارم هنوزم." گفتم: "پس مبارکه؟" گفت: "چه جوری؟ وقتی هیییییچچ چی نداره. حتی لیاقت! "

اما پسر عمه ای که من تو این دو هفته دیدم و شناختم (تقریبا همه اش با هم بودیم) خیلی خیلی هم لیاقت داره. لیاقت بهترین ها رو داره. کلی از اونجا حرف زدیم و فهمیدم واقعا مقصر نبوده. چون دیگه خیلی مفصله نمی نویسم که جریان درسش چی بوده. یا جریان دیر اومدنش. ولی فوق لیسانسش رو گرفته و اومده و تقصیری هم نداشته توی تمام اینا.

یه شب که همه جوونا خونه داداشم اینا مث ساردین کف زمین ولو شده بودیم که دو ساعت باقی مونده تا صبح رو بخوابیم. دیدم تو تاریکی پسر عمه دست خواهری رو گرفته و هی می بوسه و می گه ببخشید. اشکاشم چهار بانده می اومدن پایین. من هم خودم رو زدم به خواب و خواب عروسی دیدم...


 
پسر عمه زا (2)
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧ : توسط : شازده خانوم

اون روز توی فرودگاه ما فهمیدیم که پسر عمه بزرگه تمام قوانین سفت و سخت خونه پدری رو زیر پا گذاشته. عمه از رفیق بازیاش گفت... از دوست دختر هاش... از مهمونی های عرق خوریی که تا عمه جون سرش رو بر می گردونده و یه لحظه غافل می شده تو خونه شون می گرفته... همه این کارا شاید برای یه پسر اون سنی عادی باشه ولی تو قاموس خانواده عمه جون جنایت محسوب می شد. 

یک سال بعد پسر عمه کوچیکه لیسانسشو گرفت. برادرش رفته بود اونجا و با یه استادی صحبت کرده بود و چون روابط عمومی قویی هم داشت همه چیز رو به خوبی پیش برده بود. این جوری شد که از پذیرش گرفتن برای فوق لیسانس هم فقط و فقط زحمت حاضر شدن در جلسه آزمون تافل رو کشید. درس هم نخوند ها. یه بار امتحان داد و یه نمره عالی آورد. برادرش همه کاراشو براش درست کرد. باز ما توی فرودگاه بودیم و خداحافظی... این بار عمه جون و شوهرش هم داشتن می رفتن. به خاطر اینکه شوهر عمه جان دو ترم تدریس گرفته بود اونجا. البته این بهانه بود. می رفتن که به زندگی پسر ها سر و سامون بدن. پسر عمه ام خیلی بهم ریخته بود. داغون داغون.با همه خداحافظی کرد و به خواهرم که رسید پشتشو کرد و رفت! اینقدر دل خواهرم گرفت که حد نداشت. یادمه یه امتحانی رو پیچونده بود و اومده بود که به خدافظی برسه. یادمه تنها درسی رو که در کل تحصیلش افتاد همون یه درس بود. اونوقت این خدافظی؟ سر در نمی آوردم. به خواهری دلداری می دادم که: "اصلا بچه های عمه جون بی ادب و ضد اجتماعن و اگه غیر از این بودن عجیب بود!" ولی خودم می دونستم که این جوری نیستن.

عمه اینا یه سال اونجا موندن. بعد یه سال رفتن پسر بزرگه رو که تو این مدت ارتباطشون فقط این بود که پول براش بفرستن رو دیدن. نیمچه آشتی ئی کردن. براش خونه گرفتن. وسایل خونه خریدن و خونه شو چیدن و مرتب کردن. پسر کوچیکه هم رفت خوابگاه. عمه اینا برگشتن. من با پسر کوچیکه چت می کردم. به بزرگه یکی دو بار ای-میل زدم دیدم اصلا پایه نیست یک کلمه فارسی صحبت کنه. یه جوریم شد. دیگه باهاش حرف نزدم. 

هر چی بزرگه راحت تو اون جامعه حل شده بود و تو اون فرهنگ جا افتاده بود کوچیکه سختش بود. تنها بود. بزرگه یه دوست ایرانی هم نداشت. کوچیکه یه دونه هم دوست غیر ایرانی نداشت. با من طولانی چت می کرد. دلم براش می سوخت. خیلی تنها و  بی کس بود. داشت مریض می شد. همه اش می خوابید. افسرده شده بود. شب تا صبح می نشستم باهاش حرف می زدم. رسما دلقکی می کردم که یه کم بخنده. کم کم خواهری هم اومد و سه تایی می گفتیم و می خندیدیم. خیلی به هم نزدیک شده بودیم. حتی نزدیک تر از زمانی که ایران بود. بعضی وقتا می شد که عمه جون حالشو از من و خواهرم می پرسید. ترسیدم سو تفاهمی بشه. هم برای خودش و هم برای عمه اینا. کم کم  رابطه من باهاش کم شد. در عوض خواهری تازه آشتی کرده بود باهاش...

باز هم ادامه دارد.  


 
پسرعمه زا (1)
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦ : توسط : شازده خانوم

عمه جون دوتا پسر داره. یکی شون دقیقا همسن من. یکی شون یه سال کوچیکتر. شش سالم بود که شوهر عمه ام دکتراش رو تموم کرد و از انگلیس برگشتن. رفتنشون رو یادم نیست چون خیلی کوچیک بودم. اما اولین باری که دیدمشون رو خوب یادمه... هر دو شون از بچگی خوشگل بودن. ولی کوچیکه خوشگلتر. هر دو تا باهوش. کوچیکه باهوش تر. هر چی بزرگه عصبی و پرخاشگر و بد اخلاق کوچیکه آروم و پرمحبت... بزرگه فوتبالیست و بسکتبالیست و خلاصه ورزشکار. کوچیکه هنرمند و اهل موسیقی و تار و... در عوض مشهور به تنبلی. باباش همیشه شاکی بود که این زندگیش کلا روبروی تلویزیون به صورت درازکش روی کاناپه می گذره. شاکی بود که از این همه هوش و استعداد بهره ایی نمی بره. شاکی بود که داره نبوغش رو به هدر می ده. بی هیچ زحمتی تو آزمون تیزهوشان قبول شد و رفت "علامه حلی". بی هیچ زحمتی همیشه جز شاگردای خوب مدرسه بود. بزرگه یک عالم تست زد و زحمت کشید ولی تیزهوشان قبول نشد. رفت یه مدرسه خوب دیگه.

نوبت کنکور شد.

 بزرگه شب و روز نداشت از اول دبیرستان تلاش کرد... زحمت کشید.. وقت گذاشت... تا مکانیک شریف قبول شد. بعد از کنکور کل چهار سال دانشگاه رو داشت ناراحتی های معده شو که از عصبیت دوران کنکور به وجود اومده بود درمان می کرد. پدرشون به پسر بزرگه اش افتخار می کرد.

کوچیکه تا شب کنکور هم کاناپه شو ترک نکرد. پدرش داشت از دستش سکته می کرد. ذره ای تلاش نکرد. ذره ای به خودش زحمت نداد. خونه شون یا عزا بود یا دعوا. پدرش با اینکه می دونست وضعیت درسیش تو مدرسه خوبه ازش قطع امید کرد. چون هیچ تلاشی نمی کرد. با بی خیالی تمام کنکور رو هم رد کرد. برق شریف قبول شد! پدرش باز هم ازش گله می کرد ولی خب دیگه گلایه هاش هم با افتخار بود: "این با این هوشش اگه یک صدم پشتکار برادرش رو هم داشت..."

شوهر عمه جان ما طبق گفته خودش آرزوش این بود که پسر هاش هم مثل خودش که فوق لیسانسش و دکتری شو  از دانشگاه های درجه یک امریکا و انگلیس گرفته راهش رو ادامه بدند. ایشون شدیدا هم دیکتاتور تشریف دارن. یه شدید می گم یه شدید می شنوید ها... تو خونه شون فقط یه کار معنی داشت. مطالعه. هر کار دیگری از نظر جناب دکتر وقت تلف کردن محسوب می شد. ما.هواره نمی گرفت که فقط وقت تلف کنه. از نظرش دوست و رفیق زیاد داشتن اتلاف وقت بود و مانع پیشرفت بچه ها بود و کاری نا پسند. از همه شور ترش این بود که تو خونه شون فقط یه گوشی تلفن وجود داشت و اون هم وسط هال بود. آقای دکتر معتقد بود تا وقتی که بچه ها تو این خونه زندگی می کنن باید با هر کسی هم که ارتباط دارن و حرف می زنن همین وسط خونه حرف بزنن. حق هم ندارن گوشی رو ببرن تو اتاقشون! به همه این کارهاشم افتخار می کرد. با همه اینا شوهر عمه جان از اون آدم های خوش صحبت و خیلی دوست داشتنیه. از اونا که از مصاحبتش سیر نمی شی. کلا آدم تاثیر گذاری هم هست. یعنی حرفش شدیدا نفوذ داره. من بچگی هام از خونه شون که بر می گشتم تا یه هفته درس خون بودم. حتی آقای همسر هم اوایل که دیده بودش می گفت: "آدم این شوهر عمه تو که تو مهمونی می بینه با خودش می گه کاش کتابامو آورده بودم اینجا درس می خوندم!"

یادمه از دبیرستان تو گوش همه ما می خوند که بعد لیسانس نباید ایران موند. برای فوق لیسانس باید رفت یه جای بهتر.یه بار که حسسسابی رفته بود بالای منبر و در این زمینه داد سخن می داد که خدا نکنه هیچ کدومتون بدبخت بشین و اینجا بمونین و اینا... پسر کوچیکه اش برگشت گفت: " آخه باید علاقه ای هم باشه!" کم پیش می اومد پسر عمه ها با پدر شون موافق نباشن. یا لااقل اون موقع ما این جور فکر می کردیم. همیشه هر دوشون پامنبری حرفاش بودن و فقط تائید و تصدیق می کردن. اینه که این حرف خیلی عجیب بود. شوهر عمه ام با تعجب پرسید: "یعنی نیست؟" و جواب شنید که: "نه! نیست."

پسر عمه بزرگه لیسانسش تموم شد. با اینکه زبانش عالی بود ولی باز هم تلاش کرد و کلی کلاس رفت و خوند تا یه تافل خوب گرفت. جوری اپلی کرده بود که اصلا کنکور فوق ایران رو هم نداده بود. یعنی اگه نمی شد می رفت سربازی! معده درد های عصبیش پدرشو در آورد تا جواب پذیرشش اومد. روز پروازش توی فرودگاه اولین باری بود که ما مسائل داخلی خونه عمه جون رو فهمیدیم. عمه بهش گفت برو و دیگه سرقبر من هم نیا. پسر عمه بزرگه رفت کانادا و الان شش ساله که پشت سرش رو هم نگاه نکرده...

 

ادامه دارد.

  


 
هوم سیک درمانی
ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٥ : توسط : شازده خانوم

من خوبم. صبح ها برای خودم صبونه دبش درست می کنم. فیلم می بینم. بعد از ظهر ها می رم بیرون. خرید خونه رو می کنم. می رم ورزش می کنم. با آقای همسر گردش می ریم. می ریم رستوران ژاپنی با اون چوبا غذا می خوریم و کلی می خندیم. می ریم سینمای سه بعدی کارتون "آیس ایج ٣" رو می بینیم و بیشتر از همه بچه های توی سینما ذوق زده می شیم. کم کم برگشتیم به روال زندگی مالزی. خیلی زودتر و خیلی راحت تر از اونی که فکرش رو می کردم.

 فقط نمی دونم چه جوری شد که این دو هفته دوری از اینترنت اعتیادم رو که کاملا درمان کرد هیچ. حتی سمت اینترنت رفتن و روشن کردن کامپیوتر هم سختم شده. اگه شما هم معتاد اینترنتید یه مسافرت برید. خیلی موثره!

شایدم به خاطر کتابای فارسی ئیه که از ایران آوردم. من هنوزم خوندن رو کاغذ رو بیشتر از خوندن تو مانیتور دوست دارم. واسه خودت راحت لم میدی رو کاناپه و کتابتو می ذاری رو شیکمت. نه سنگینه و نه چشماتو می سوزونه. هر وری هم بخوای می چرخی و هی وول می زنی واسه خودت. کتابامو نم نم می خونم که تموم نشن. همچین مزه مزه شون می کنم... آروم آروم...گذاشتمشون رو میز نهارخوری و دلم نمیاد بذارم تو کتابخونه تو اتاق خواب. دلم می خواد همش جلوی چشم باشن. دلم می خواد هی ببینمشون و فکر کنم: "اووووووه.... هنوز چقدر چیز های خوب خوب دارم که بخونم!"

طی یه شهر کتاب رفتن بدوبدویی و تقریبا یه عبور سریع از میدون انقلاب اینا رو موفق شدم بخرم و با خودم از ایران آوردم:

خداحافظ گاری کوپر/ هفته ای یه بار آدمو نمی کشه (از سلینجر عزیزم که همه کتاباشو دوست دارم) / کافه پیانو(نخندین! خب وقتی یه چیزی اینقدر گل می کنه آدم وسوسه می شه بخونتش)/ خیلی خوشبختم خانوم صادقی/ فرشته ها بوی پرتقال می دهند (اسمشو تو یه وبلاگی که خیلی دوسش دارم دیده بودم و یادم مونده بود.) / دفترچه ممنوع (صد سال پیش می خواستم بخونمش و نشده بود. داشتم می خریدم غزل بهم گفت چرته! حالا می خونم بهتون می گم راست گفته یا نه.)/ زندگی مطابق خواسته تو پیش می رود (اینم قبلا خونده بودم. چون خیلی دوستش داشتم و چون نویسنده اش رو می شناسم و دوست دارم خریدم. دوباره خوندنش هم لذت بخشه)/ فرزند پنجم (انگلیسی شو برای آقای همسرر کادو خریده بودم. ترجمه اش رو هم خریدم که با هم بخونه. دوست داره یه کتاب انگلیسی رو همزمان با ترجمه اش بخونه.)

بادبادک باز رو هم خریده بودم که وقتی آقاهه از وزن کیف دستیم ایراد گرفت مجبور شدم بذارمش ایران. قطر ایر ویز خیلی در مورد اضافه بار سخت گیر شده. وزن بار دستی رو هم دیگه چک می کنن. من هم دادمش به خواهری گفتم بخونه و بعدا خودش برام بیاره مالزی. شاید فرجی شد و بالاخره اومدن. دو تا کتاب زویا پیرزاد رو هم که واسه من مث کتاب دعا اند و هر از گاهی از هر جاش که شد باز می کنم و می خونم رو داشتم می آوردم که نشد. یه جور عجیبی بهم آرامش می دن. انگار خود خود زندگی اند. انگار از زندگی خودت مرخصی گرفتی رفتی تو زندگی یه نفر دیگه. انگار واسه چند دقیقه اون یه نفر دیگه می شی. خودت رو فراموش می کنی. حیف که اونا رو هم مجبور شدم بذارم که بارم کم بشه.

- آهای غزل خانوم. همسر محترم برادر ما

شما یک آدم سینمایی هستی. ما به سلیقه شما اعتماد داشتیم ها. زشته به خدا. آخه دلشکسته هم شد فیلم که شما به ما توصیه می کنی حتما ببینیم و به اسم لوس و آبکی و پوستر ننرش توجه نکنیم که خیلی فیلم محشری است! چی بگم ولله! متفکر

پ.ن. : یه پسر عمه دارم که خیلی پسر گل و ماهیه. این جور که بوش میاد داریم باز دوباره با هم فامیل می شیم! نیشخندخیلی دلم می خواد ازش بنویسم. می نویسم به زودی.


 
من برگشتم
ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱ : توسط : شازده خانوم

سلام

من برگشتم. تلخم. بی حوصله ام. دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. دوتا از چمدون ها هنوز باز هم نشده. اونایی هم که دیشب باز کردم هنوز وسایلش نرفته تو کمد و وسط خونه ولوئه. حتی حوصله نکردم واسه خودم تنهایی صبحونه درست کنم. آخه صبحونه رو که نباید تنهایی خورد. باید حداقل مامان و بابا و غزل و هدیه خواهرم باشن. دلم صبونه های مامانم رو می خواد. دور میز آشپز خونه... سر و صدا و خنده بچه ها... آدم چه زود بد عادت می شه ها. شایدم به چیزای خوب زود عادت می کنه. نمی دونم.

ایران هر چی که بود و هر خبری که بود خوش گذشت. مگه تو خونه آدم بهش بد می گذره؟ گیرم که حالا اولین باری که رفتم خونه برادرم از وسط گوله و آتیش رد شدم. گیرم که تو خونه اش با در و پنجره های بسته گاز اشک آور چشم و بینی همه مون رو می سوزوند. آدم به اینا هم عادت می کنه. نمی دونم عاقبت این جنگ های خیابونی چی می شه اما از خدا می خوام که به مردم ما کمک کنه و به خانواده هایی که عزیزاشون رو از دست دادن صبر بده.

خوشحالم که این روزها رو ایران بودم. چیز هایی به چشم خودم دیدم که خوابش رو هم نمی دیدم. خیلی دوست داشتم از ایران هم وبلاگ بنویسم اما اینترنت نبود رسما. یه چیز هایی تو کاغذ نوشتم. شاید اینجا گذاشتمش. شاید هم نه. برنامه ام این بود که چند تا از دوستای وبلاگیم رو ببینم حتما.خب مسلما توی این اوضاع ایران "برنامه ام اینه..." جمله خنده داریه و اصلا معنی نمی ده. همین جا ازتون معذرت می خوام که نتونستم. حالا شکلاتهای سوغاتی تون رو خواهرم داره نوش جان می کنه. امیدوارم دفعه دیگه که میام ایران آرامش برقرار شده باشه و بتونم همه تون رو ببینم.

می گم چه خوبه که من اینجا رو دارم و می تونم با شما ها حرف بزنم و از تنهایی و غصه نترکم ها....  

دلم برای همه تون خیلی خیلی تنگ شده بود.