سوپ پر فلفل
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱ : توسط : شازده خانوم

صبح در کابینت رو باز کرد که قند برداره. چشمش به ته مونده بسته رشته فرنگی افتاد که پارسال از ایران آورده بودم.

- توپولو جونم.... برام سوپ درست می کنی... هوس سوپ کردم... خیلی وقته نخوردیم ها...

- چشم عزیزم. چه سوپی می خوای برات درست کنم؟

- از اون سفیدا نه. از اون قرمزا. ( یعنی سوپ جو نمی خوام. سوپ ورمیشل می خوام.)

شب سر شام با ذوق وشوق یه قاشق از سوپش می خوره می گه فلفل قرمز نداریم؟ می گم: "چرا عزیزم داریم. تو کابینته. ولی این سوپ پر فلفله ها. از بس ناهار غذای مالایی خوردی به فلفل عادت کردی." همچنان که داره فلفل رو میاره میگه ما تو دینگولستان * هم که دانشجو بودیم عادت کرده بودم به فلفل زیاد. با یکی از بچه ها...

اقلا پونصد بار این داستان رو شنیده ام. لا اقل به تعداد دفعاتی که بعد از آشنایی با آقای همسر غذای تند خوردم.

ادامه شو خودم می گم: با فلانی هر روز می رفتین رستوران ایران که از این ساندویچی کثیف ها بود ساندویچ کالباس می خوردین سس فلفلش رو خالی می کردین.فلفلدونش رو هم خالی می کردین....

می گه نه! می خواستم بگم با یکی دیگه از بچه ها می رفتیم ساندویچی سحر و سوسیس می خوردیم و فلفلش رو خالی می کردیم.

می گم: جدی؟؟؟ همیشه که می گفتی می رفتین رستوران ایران؟؟؟

می گه: ها؟ خب... آره...خب... مث حمید لولایی که دستش رو شده بود وقتی می گفت: "دیشب بابا اومد به خوابم. گفت منصور گفتم بعله آقا بذارین دستتون رو ببوسم." همه می گفتن حتما گذاشت. چون همه می دونستن چی می خواد بگه اونم یه موقع ها خوابش رو عوض می کرد که تکراری نباشه. یه بار می گفت گذاشت یه بار می گفت نه! این دفعه رو نذاشت...خب... من هم گفتم یه تنوعی به این خاطراتم بدم... تو همه شو حفظ شدی!

  قهقهه 

سوپ پر فلفل پرید تو دماغم اینقدر که خندیدم.

* دینگولستان اسم شهری است که من و آقای همسر هر دو در اونجا دانشجو بودیم. چون ما یک شازده خانوم بچه معروف می باشیم اسم شهر محل تحصیل خود را لو نمی دهیم.از خود راضی


 
مهربانی را بیاموزیم اگه زحمتی نیست
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸ : توسط : شازده خانوم

ذهن همه موجودات زنده تا حدی این قابلیت رو داره که وقایع رو ثبت و یاد آوری کنه. ذهن ما (باز هم منظور همه موجوداته) بر اساس وقایعی که برامون پیش میاد و تکرار می شه قوانینی برای خودش می سازه. مثلا حیوانات توی سیرک یاد می گیرن اگه بدون و بپرن و ملق بزنن بعدش فلان جایزه رو بهشون می دن. یا اگه نپرن از تو آتیش شلاق می خورن. به این می گن شرطی شدن. این شرطی شدن نه مختص آدم هاست و نه حیوانات. ما آدم ها هم نسبت به شرایط و جواب هایی که از محیط اطرافمون می گیریم شرطی می شیم.

این روزها فکر می کنم خیلی از قوانینی که ما برای موفقیت و ناموفق بودن ساختیم و نسخه هایی که براش می پیچیم صرفا شرطی شدنه. ما صد نفر رو دیدیم که از اون راه ایکس رفتن و عاقبتش ایگرگ بوده. پس ذهن ما یه قانون می سازه: اگه ایکس آنگاه ایگرگ.

مجموعه این قوانین ساختار ذهن ما رو می سازن. حالا فکر کنین یه نفر از راه ایکس بره و به ایگرگ نرسه. فکر می کنین چی می شه؟ خب اکثر آدم ها دلشون می خواد اون به نقطه ایگرگ برسه فقط به این دلیل که ساختار های ذهنی خودشون به هم نریزه. تا احساس عدم امنیت نکنن. تا بتونن بگن : "آخیییش. دیدی دنیا همون دنیاییه که خودم می شناختم."  تا احساس خطر نکنن ! 

خیلی خودخواهانه است. نه؟

توی فامیل آقای همسر یه پسری هست که از اول عمرش نقش بچه بده فامیل رو بازی کرده. اونقدر درس نخون بوده که با سلام و صلوات به دیپلم رسیده. کل دوران دبیرستان رو به لات بازی و دعوا با این و اون گذرونده. قبولی دانشگاش معجزه بوده. هر چقدر هم رشته بی خود و شهر پرت و ... کل دوره دانشگاه رو هم به سلامتی به دختر بازی گذرونده. حالا چی؟ شما هم منتظرید که بگم بد بخت شده؟ نه! حالا خدا رو شکر ازدواج کرده. خانوم خوبی داره. کار آزادی رو با حمایت برادرش شروع کرده و شدیدا موفقه. واقعا زحمت می کشه و خوب کار می کنه و حسسسسابی هم خوب پول در میاره. یه زندگی خیلی خیلی  خوب و آروم. خانواده خوب. در آمد خوب. سطح زندگی خوب.

اما همه منتظرن.انگار اون حق اونها رو خورده که خوشبخته. انگار سهم خوشبختی اونها رو دزدیده. خیلی متاسف شدم وقتی فهمیدم فقط و فقط به همین دلیل خیلی ها منتظرن تا زمین بخوره. در واقع آرزو می کنن یه روزی زمین بخوره.

یه دوستی داشتم که تعریف میکرد یه شب بچه اش مریض شده بوده. مادر بزرگ بچه تشخیصی می ده بر خلاف نظر دکتر بچه. تا صبح لحظه به لحظه حال بچه بد تر می شه و مادر بزرگ شاد تر از اینکه حرفش داره ثابت می شه. دوستم می گفت پیر زن حاضر بود این بچه بمیره ولی حرفش اشتباه از آب در نیاد و خدای نکرده تجربیاتش در این زمینه زیر سئوال نره.

در مورد خودمون. یه نفر هست که یک ساله آرزوی زمین خوردن ما رو داره چون توی تصمیمات خانوادگی مون توی این سه سال همیشه بر خلاف نظر اون عمل کردیم. این تصمیماتی که می گم کاملا خصوصی بوده. یک ساله آرزوش اینه که بد بختی ما رو ببینه. این یک سال گذشته که خدا رو شکر روز به روز موفق تر بودیم و هر موفقیت ما به وضوح ناراحتش کرده. از هر خبر شادی ما بی رودرواسی ناراحت شده.  این آدم متاسفانه اونقدر به ما نزدیکه و اونقدر برای ما عزیزه که من فقط می تونم براش دعا کنم که یاد بگیره هر کس به راه اون نرفت محکوم به شکست نیست. یاد بگیره از شادی و خوشبختی نزدیکانش شاد باشه حتی اگه از راهی خلاف فرمایشات اون زندگی می کنند. یاد بگیره برای عزیزانش آرزوی موفقیت کنه حتی اگه با قوانین اون بازی نمی کنن. یاد بگیره کمی با خودش مهربون تر باشه. با این همه کینه زندگی کردن جدا بیچاره کننده است.

- هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت از زمین خوردن هیچ کسی خوشحال نشدم و نمی شم.

- یاد بگیریم اگر کسی زمین خورد... اگر دستش رو نگرفتیم... لا اقل لگدی هم بهش نزنیم که هیچ وقت نتونه پاشه!

- یاد بگیریم هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت منتظر زمین خوردن هیچ کس نباشیم. باور کنین دنیا خیلی خیلی جای بهتری می شه. 


 
خرید می کنیم...
ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦ : توسط : شازده خانوم

- نرفتم امتحان بدم. به همین سادگی. به همین خوشمزگی!

موندم خونه یه صبحونه دبش نوش جان کردم. فیلم سفید برفی رو از ماهواره تماشاکردم. الان هم که باید سر جلسه امتحان باشم دارم وبلاگ می نویسم. ١۵٠ دلار هم ریختیم توی جوق ( همون جوب آب). فدای سرم.

دیدین وقتی یه کاری یا یه مرحله ای از زندگی کش میاد و بهش گره می افته و بی خودی طولانی می شه چقدر مسخره و اعصاب خورد کن می شه؟ کلافه حکایت فوق لیسانس خوندن ماست. بگذریم... دوست ندارم زیاد حرفشو بزنم.

- ما این روز ها هی میریم برای این و اون سوغاتی بخریم. هی می بینیم خودمون که بهتریم. مژه برای خودمون می خریم. نیشخند اینه که من در چند روز گذشته یه پیرهن مهمونی و سه تا تاپ و دو تا تی شرت و یه کیف و یه شلوار جین و کلی خورده ریز خریدم حالش رو بردم. از خود راضی تازه آقای همسر داشت برام یه کفش توپس هم می خرید که با التماس و به صورت خر کش از مغازه آوردمش بیرون. هیچ وقت حساب کتاب نمی کنه. می گم: "کلی خرج داریم. یه دونه سوغاتی نخریدیم هنوز." می گه: " خدا می رسونه." همیشه همینو می گه.

 پیرهنی که تازه گرفتم  عین پیرهنی بود که پارسال یک خانم فروشنده محترم در مرکز خرید آرین توی میر داماد بعد از اینکه کلی قربون صدقه قد و بالای ما رفت و از لباس بی نظیرش تعریف کرد به ما انداخت به قیمت ١٨٠ هزار تومان. خب من هم دیروزش رسیده بودم ایران و فرداش هم عروسی برادرم بود. می شد نخرم؟ کلی هم کلاهم رو انداختم هوا که بین اون همه لباس شاخ و برگ دار که بعضی هاش هم گل داده بود و میوه هم داده بود یک لباس شیک و ساده پیدا کردم. بعد عین همون رو از یه برند امریکایی اینجا خریدم ۴٠ تومان. اون برند رو من می شناختم و آقای همسر نه. برای همین آقای همسر از فروشنده پرسید: این امریکاییه؟ فروشنده گفت : "نه! نه! میکسه." یعنی مثلا مال امریکاست ولی توی چین دوخته شده. جالبه که اینو هیچ جای لباس هم ننوشته. یعنی اگه نمی گفت ما نمی فهمیدیم. حالا تو ایران لباسی رو که روش زده "مید این چاینا" اگه اینقدر بی ادب باشی که خدای نکرده زبونم لال از فروشندش بپرسی : "بلانسبت دور از جون شما مثل اینکه این لباس اسپانیایی نیست؟" با لگد از مغازش می اندازتت بیرون.

- اخبار رسیده از ایران حاکی از آن است که خواهر گرامی ما می خوان مماخ مبارک رو به تیغ جراحان بسپارند. صد ساله این بچه می خواد بینی شو عمل کنه هی ما نمی ذاریم. بالاخره کار خودشو کرد. هر چند از این کارا خوشم نمیاد ولی خب تنها ایراد ظاهرش غوز روی بینیشه که اونم برداره ملکه زیبایی می شه عسل من.بغل اممما... ایرادش اینه که من برسم ایران با یک خواهر مماخ عملی روبرو می شم. اونوقت چه جوری با کلله بپرم  تو بغلش؟

- خوابم رو برای آقای همسر تعریف کردم. خندیدن فرمودن: آدم می ترسه! عجب تصمیم ...ی قراره بگیریم پس. نیشخند ( ا... نه دیگه بی ادب! ... آقای همسر ما از اون حرفا که نمی زنه که! ... جای خالی را با کلمه یه خورده کمتر بی ادبی یی پر کنید. چشمک )

- مامان من زنگ زد به آقای همسر تسلیت بگه. کلی باهاش خوش و خرم صحبت کرد و خندید. شبش خواهرم اومد اینترنت برای عرض تسلیت به آقای همسر. کلی با هم چت کردن و گفتن و خندیدن و سر به سر هم گذاشتن و خلاصه خونه رو گذاشتن رو سرشون. تموم که شده آقای همسر به من می گه: "می گم زاغارت نیس که من اصلا ناراحت نیستم . هان؟ اینقد می خندم زاغارت نیس؟اگه هست بگو ها!" ... از خنده مرده بودم. گفتم نه فدای چشات. زاغارت نیست... تو همیشه بخند...." 

 نمی دونه چرا همیشه بهش می گم "فدای چشات". هیچ وقت بهش نمی گم.

     


 
یک شب امتحان بی دلشوره
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٥ : توسط : شازده خانوم

فردا تافل دارم. نمی دونم با خودم لج کردم؟ با زندگی؟ با چی؟ کاش لا اقل خودم می فهمیدم مرگم چیه؟

کتاب ها و جزوه های تافلی رو که پارسال تو ایران بستم دیگه اینجا باز نکردم. می دونم یه نگاه سطحی هم بهشون بندازم اوضاعم کلللللی بهتر می شه. راحت ٨٠ رو میارم. حتی بالاتر. دفعه قبل همه اسکیل هاو رو بالای ٢٠ زدم غیر از یکیش. شدم ۶۶.

آهای آقای تیموری عزیز. مدرس محترم ریدینگ تافل در موسسه زبان آریان پور. ما شما را خیلی دوست داریم ها. دلمان می خواست خبر این شاهکار بزرگمان را به گوش شما برسانیم. منتهی عمرا به شما زنگ یا ای- میل بزنیم که بگوییم نمره ریدینگ ما ٢ شده!  دو !!!  آره ٢.

چی فکرکردین؟ ما کللی پیش شما آبرو داریم. شاگرد خوب کلاس شما بوده ایم. حالا یه کاره ورداریم از این ور دنیا ای-میل بزنیم که آبروی خودمان را ببریم؟ نه. عمرا این کار را بکنیم. 

آره. گفتم که یه وقت منتظر نمونی. همین!نیشخند


 
اون بی تربیتی که در سایه نشسته است و به ما می نگرد!
ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٢ : توسط : شازده خانوم

حالم خوب نیست. روی مبل دراز می کشم تا آقای همسر میل ها شو چک کنه و بعدش یریم بخوابیم...

چه باغ قشنگیه. هر ور رو نگاه می کنی سر سبز و زیباست. انگار خود خود بهشته. هزار تا کوچه باغی داره. یکی از یکی سر سبز تر. این پرنده های رنگ و وارنگ چی ان که تا حالا ندیدم. هر کوچه باغی رو نگاه می کنیم و توش نمی ریم. اینقدر قشنگن نمی تونیم تصمیم بگیریم از کدوم بریم. دل رو می زنیم به دریا و یکی رو انتخاب می کنیم. یه پیچ سر سبز تنده و بعد از اون.. دیگه هیچچی نیست! بیابون برهوت... خرابه... خشک... خنده مون می گیره. خنده عصبی... غش غش می خندیم با آقای همسر...

با صدای خنده خودم از خواب می پرم.

دوباره خوابم می بره... دوباره خواب بد می بینم... دوباره می پرم.

اینبار با صدای تلفن. جواب نمی دم. دوباره زنگ می زنه. آقای همسر بهش می رسه و جواب می ده. خواب و بیدارم من. تقریبا می شنوم. داره با پدرش حرف می زنه. داره دوباره چشمام گرم می شه که می شنوم: ااااا... فوت شد! کی؟

از جام می پرم. می رم می شینم کنار آقای همسر و دستشو می گیرم و نوازش می کنم. می دونم یا پدر مادرش مرده یا مادر پدرش. اولی بد حاله شدیدا و دومی دو ساله با سرطان ریه زندگی می کنه ولی سرحاله. از هر دو قطع امید کرده بودن... معلوم می شه که دومی بوده. با پدر و مادر آقای همسر صحبت می کنم و بهشون تسلیت می گم. خدا رو شکر روحیه پدر آقای همسر عالیه.

من عاشق این اخلاق پدر آقای همسرم. مامانش می گه خانواده پدری آقای همسر بی محبتن ولی به نظر من برعکسه. پدر آقای همسر قدر آدم ها رو تا زنده اند می دونه. تا بتونه زیاد به دیدن کسانی که دوستشون داره می ره. تا بتونه محبتش رو نشون می ده. وقتی هم طرف مرد تموم شد! نه خودش رو عذاب میده نه دیگران رو. تا مادرش بود همیشه فکر و ذکرش این بود که یه جوری بره شهرشون و ببیندش. در مورد خواهر برادر هاشم همین طوره. ولی مثلا هنوز چهلم خواهرش هم نشده بود که می گفت جوون ها تو مهمونی ها برقصن و خودش هم می رفت می رقصید. عاشق شادیه این مرد.

آقای همسر می گه خدا رو شکر که هم خوب زندگی کرد. هم طولانی. خوب هم رفت. نه درد کشید. نه محتاج کسی شد. یک ساعت قبل از خواب حرف می زنیم. راجع به مادر بزرگ... راجع به مرگ... راجع به پذیرش مرگ هم برای خود آدم و هم برای عزیزان. می گم "ما مرگ رو ندیده می گیریم و سعی می کنیم فراموش می کنیم. اینه که وقتی پیش میاد غافل گیر می شیم. نمی تونیم بپذیریمش به عنوان جزئی از زندگی و برامون فاجعه می شه."

بعدش با خودم فکر می کنم من که خودم می دونم واقعا فاجعه هست... من که می دونم تلخ تر از مرگ عزیزات چیزی تو دنیا نیست...چشیدم طعمش رو.... آره. طعم مرگ تلخه... تلخ تلخ... تلخیی که با هیچ چی شیرین نمی شه. شاید فقط باید بذاری طعم این تلخی کم کم برات عادت بشه. دیدی بعضی مزه ها رو وقتی زیاد می خوری دیگه حسش نمی کنی؟  

می ترسم توی این دوری تلخی این خبر اذیتش کنه. می ترسم ناراحتی تو دلش بمونه و خالی نشه.

صبح چشمامو باز نکرده دنبال یه لباس مشکی می گردم. می پوشم و میام بیرون. آقای همسر رومی بینم که یه تی شرت قرمز پوشیده و داره می خونه: تو عزیز دلمی.. تو عزیز دلمی...

می رم لباسم رو عوض کنم.

 


 
دغدغه این روزهای شازده خانوم
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۱ : توسط : شازده خانوم

این روزها شازده خانوم شدیدا در حل این مسئله مانده که علم بهتر است یا ثروت؟نیشخند

سئوال سختی نبود اون روزا که تو ایران بودم. تو خانواده ای بزرگ شدم که همیشه تحصیلات جز مهم ترین ارزش هاش بوده. شاگرد اول دانشگاه بودم. عاشق رشته ام بودم. ترم آخر کارشناسی معدلم ٢٠ شد. چقدر از دست برادرم خندیدم. کارنامه مو که ترجمه کرده بودم دید. گفت: خجالت بکش!!! تو کارنامت با کارنامه کلاس اول دبستانت هیچ فرقی نکرده!‌ کی می خوای بزرگ شی تو دختر؟ نه افتاده یی... نه مشروطی یی...ابرو

 اینا رو که الان گفتم دیگه معلومه که من با چه عزم جزمی اومده بودم که تا دکتری مو از یه دانشگاه معتبر نگرفتم بر نگردم. مژه نه؟

خب حالا :

توی این روزهای بحران جهانی و رکود اقتصادی در سراسر دنیا و... آقای همسر ما یک کار خیلی خیلی خوب پیدا کرده در یک شرکت شدددددیدا رو به پیشرفت. قراردادش یک ساله است و از الان دارن التماسش می کنن برای تمدیدش. اگه تمدیدش کنه حقوقش که الان هم عالیه دو برابر می شه. بهش لپ و تاپ و... و هزار جور امکانات می دن و بعدش سریعا می تونه بازم کارش رو ارتقا بده و یه ماشین خوب هم بهش می دن با حقوق چند برابر. شرکتی که توش کار می کنه یه شرکت خیلی بزرگه که خیلی قویه و آینده عالیی داره. اونها حاضر نیستن آقای همسر ما رو از دست بدن از خود راضی و هر کاری می کنن که نگهش دارن. من رو هم دعوت کردن برای مصاحبه که استخدامم کنن. رفتم و صحبت کردم و کار رو قبول نکردم. حالا هنوز هم پیگیر اون هستند بماند. به آقای همسر می گن ملیت اینجا رو بگیرید و از مهاجرت به استرالیا صرف نظر کنین!

ما دو تا انتخاب داریم. (البته به لطف نبودن در فضای میهن عزیزتر از جان! هزار و یک انتخاب داریم ابله که دو تاشو حالا من میگم. یعنی مطرحاش تو خونه ما فعلا اینان. )

١- کار رو ول کنیم و بریم شهری که دانشگامون اونجاست. توی خوابگاه دانشگاه زندگی کنیم. به آقای همسر یک فاند می دن که زندگی مون رو به سختی تامین کنه. یعنی واقعا در حد حداقل نیاز های حیاتی! دوساله درس هر دومون تموم شه و بعد بریم استرالیا یا ایران کار و زندگی کنیم با مدرک بالاتر. شرایط  کاری مون بهتر می شه و کار آکادمیک و تدریس هم در کنار کار اصلی میتونیم داشته باشیم.. ( روی کمک هیچ کس حساب نمی کنیم. پدر من این روزها در شرایطی نیست که خیلی رو کمکش حساب کنم و غرور آقای همسر هم هرگز اجازه نمی ده. هر دو مون هم حاضریم از گشنگی بمیرم ولی پدر آقای همسر که وضع مالیش عالیه و توپ هم تکونش نمی ده به ما کمک نکنه. البته ایشون هم اصراری نداره کمک کنه هاچشمک

 ٢ - هردومون درس رو ول کنیم. آقای همسر به کارش برای این شرکت ادامه بده و همین جا موندگار شیم. می تونیم یه خونه عالی یه جای خیلی خوب بخریم. می دونم که می تونیم زندگی در سطح خیلی بالای جامعه داشته باشیم. بچه دار بشیم و در رفاه زندگی کنیم و بتونیم بهترین امکانات رو برای بچه مون فراهم کنیم. مهد کودک اینتر نشنال عالی و.. دغدغه مالی هم نداشته باشیم. حتی استرالیا هم که جور شد بریم و بررسی کنیم و اگه شرایط کاری به خوبی اینجا نبود همین جا موندگار شیم. اگه نه که سال دیگه می تونیم بریم استرالیا. 

می دونم که تحمل سختی رو دارم. ( یه سختیی می گم و یه سختیی می شنوید ها... باید تو غربت باشی تا بفهمی سختی یعنی چی...) می دونم که کم نمی آرم. می دونم من و آقای همسر می تونیم توی سخت ترین شرایط هم با همدیگه خوش باشیم. می دونم آدم قویی هستم. می دونم دو سال لباس خوب نخریدن و رستوران شیک نرفتن و مسافرت و تفریح لوکس نداشتن نمی تونه باعث بشه من افسردگی بگیرم. می دونم می تونیم درسمون رو با هر سختی تموم کنیم. فقط نمی دونم چرا این روزها همش فکر می کنم ارزشش رو داره؟متفکر

قبلا شک نداشتم که ارزش داره. به هر قیمتی. اما الان...

مگه آدم برای چی درس می خونه؟ سواد؟پول؟ احترام؟ شغل؟ موقعیت اجتماعی؟ اطلاعات؟ 

اگه همش رو داشته باشی چی؟ 

اصلا نداشته باشی! مگه آدم چند سال زندست؟ چند سالش رو جوونه؟سوال 


 
مامانمو می خوام!
ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩ : توسط : شازده خانوم

- ما دلمان مامانمان را می خواهد... و خواهرمان را.ناراحت

- ما کلی غصه خوردیم وقتی آلیسون با آن صدای زیبا و مو های به اون خشگلی حذف شد اونوقت کریس بی خاصیت اول شد! جدا که امریکایی های عزیز بی سلیقه تشریف دارن.قهر آهای ملت امریکا...به خدا اگر دنی اول نشود من دیگر اسم شما را هم نمی آورم!

- ما داریم فکر می کنیم که ما اصلا خارجکی بشو نیستیم. و چون ما همواره در زندگی با خودمان رو راست بوده ایم و هرگز به خودمان دروغ نگفته ایم اینه که بهتره زود تر بار و بندیلمان را جمع کنیم برویم ور دل مامانمان تا این دل وامونده هی مامانمان را از ما نخواهد... و خواهرمان را.

- ما با آقای همسرمان رفتیم مدارکمان را به دانشگاه جدید تحویل دادیم. کلی هم توی ضل آفتاب پیاده راه رفتیم و دوندگی کردیم. البته نه به اندازه ایران ها... منتهی ما اینجا پر رو شده ایم و دلمان می خواهد همه کارها را خودشان بکنند و دیگر برای کارهای اداریمان مزاحم ما نشوند.  زبان قرار است یکی دو ماه دیگر جواب پذیرشمان را بدهند.

- به توصیه آقای همسر ما برای خودمان هم یک لیست از خوردنی ها نوشتیم و فهمیدیم که شدیدا هوس آش گوشت انقلاب را کرده ایم و کباب چنجه اسپییوی درکه و زبان رستوران اسکان و کباب ترکی نشاط و کباب کوبیده اسفندیاری و کله پاچه افق یوسف آباد. ( بعله... ما یک شازده خانوم کله پاچه خور قهار هستیم.نیشخند

- ما فیلم کنعان را دیدیم و خیلی دوستش داشتیم. این فروتن را انگار خدا آفریده برای اینکه عاشق باشد و هی زنش از دستش بخواهد برود. رادان هم خیلی خوش تیپ می باشد. ما دلمان خواست نقد فیلممان اینقدر خاله زنکی باشد. به شما چه؟

- ما داریم فکر می کنیم که چون آدم دلیی هستیم و همیشه تصمیمات مهم زندگی را با دلمان گرفته ایم اینه که بهتره زودتر ببینیم دلمان چه می خواهد. جان؟... چی؟... شما از کجا می دانید؟... چی گفتید؟..گفتیدمامانمان را؟ و خواهرمان را؟

- ما نمی دانیم این روزها چرا همش غذایمان می سوزد.

-ما همین الان یادمان آمد که همین ده خط بالاتر دروغ گفته ایم که همیشه با خودمان رو راست بوده ایم. خجالت ما یک بار دیگر هم در زندگیمان سعی کرده ایم سر خودمان را گول بمالیم. همان موقع که دانشجو بودیم. که آقای همسر سالی یک بار از ما خواستگاری می کرد و ما می گفتیم نه. که به خودمان می گفتیم من دوستش ندارم. که به خودمان می گفتیم آدم خوبی نیست. می گفتیم به درد ما نمی خورد....

- ما در دو هفته گذشته سه کیلو وزن کم کرده ایم. چون ما رژیم گرفته ایم برای اینکه ایران آمدیم راحت باشیم و همه اش بخوریم.از خود راضی

- ما دلمان خواست امروز خودمان را جمع ببندیم. چیه؟ اشکالی داره؟ گفتیم شاید این جوری خودمان هم باورمان شود که ما دونفریم یا حتی بیشتر! چشمک آنوقت یه کم یادمان برود که چقدر تنها هستیم.

- ما دلمان مامانمان را می خواهد... و خواهرمان را.ناراحت


 
آهای همه!
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧ : توسط : شازده خانوم

- آهای مردم مالزی!

شما خیلی کار بدی می کنید که یک فرهنگ داخلی را به روابطتان با خارجی ها تعمیم می دهید. قهر یعنی چی که این آقای همسایه هر روز ظهر که من و می بینه می گه : سلام. نهار خوردی؟

 یعنی چی که این خانومی که توی جیم کار می کنه هر روز عصر که می خوام حوله هامو بهش تحویل بدم و بیام بیرون به من میگه : "هلو دال. هو یو هد یور دینر؟"

البته ما خیلی خوشحال می شویم که شما به ما بگویید "دال". نیشخند اما دیگه به شام و نهار ما چه کار دارید؟ حالا تو کشور این چینی ها غذا پیدا نمی شده احوال پرسی شون " شام خوردی؟ نهار خوردی؟" بوده بعدا این فرهنگ رو برای شما هم سوغاتی آوردن به ما چه؟ خوبه من هم از فردا وقتی آقای همسایه رو دیدم بهش بگم: سلام. حال شما؟ چطورین؟ خوبین؟ خانومتون چطوره؟ پسر بزرگه تون خوبه؟ دخترتون خوبه؟ پسر کوچیکه چطوره؟ خانومش خوبه؟ نوه کوچولوتون خوبه؟ سرما خورده بود خوب شد به سلامتی؟ این باجناغتون بود هفته پیش اینجا بود حالش خوبه؟ پسر دایی هاتون خوبن؟ نوه عمه مادر بزرگ هووی ناتنی همسایه دیوار به دیوار خاله کوچیکه برادر همکارتون خوبن؟ ... نمکدونتون خوبن؟ فلفلدونتون خوبن؟ 

- آهای دوستان و آشنایان و بستگان عزیزی که در ایران هستید و دلتون برای این آقای همسر ما قد یه نخود شده!

این آقای همسر یه لیست بلند بالا درست کرده (البته فرمودن و من براشون نوشتم) من باب اینکه کجاها بریم کله پاچه بخوریم و کجا ها بریم جگر بخوریم و کباب کجا فراموش نشه و آش کجا رو جا نندازیم خدای نکرده و ...و مامان بنده براشون لازانیا درست کنن و دایی شون دیزی و زن دایی جان ما خورشت فسنجون و خاله خودشون آش سماق و ...

بعد دیشب به من می دونین چی میگه؟ می گه تو چرا هیچ چی برای خودت نمی نویسی؟ هیچ چی هوس نکردی؟ میگم نه عزیزم. می فرمایند: جددددددی؟ پس به چه انگیزه ای داری می یای ایران؟ تعجب

من هم بیام ایران به همه تون می گم این آقای همسر چی گفته... صبر کن آقای همسر...  از خود راضی

- آهای دوستان اینترنتی عزیزی که قصه احمد رو خوندین!

احمد روزهای اولی که از خونه اش اومد بیرون دچار پرش های عضلانی و پرش چشم و یک بار هم حالتی شبیه تشنج شد. کاشف به عمل آمد که سعیده یه پودری رو پنهانی به خورد احمد می داده که به تشخیص دکتر این گیاه اعتیاد آور بوده و قطع ناگهانیش این عوارض رو داشته. ناراحت البته سعیده خانم وقتی دستش رو شد به احمد گفته بوده که تو این دارو رو خودت از دکتر علفی!!! تعجب گرفتی حالا یادت رفته. منم یواشکی بهت می دادم که تقویت شی!!! بعد از اون هم از جاهایی از خونه که به عقل جن هم نمی رسه مقادیر متنابهی جادو جنبل پیدا شده. البته ما شنیده بودیم مادر بزرگ سعیده اهل این کار هاست و باور نکرده بودیم. ولی من واقعا فکرش رو هم نمی کردم که یه دختر جوون و تحصیل کرده هم دست به دامن این کارها بشه. سبز

احمد این روزها زده تو خط کتاب های "چگونه زندگی خود را حالش را ببریم " و این جور چیز ها. چشمک احمدی که توی این هفت هشت سال حتی فریم عینکش رو هم عوض نمی کرد و شکل پیر مرد ها شده بود دوباره سر حال و خوش تیپ شده. قلب دوباره لیدر شده و بچه های فامیل رو جمع می کنه و کوه می بره. دوباره مهمونی ها رو شرکت می کنه و روابطش رو گسترش داده. خلاصه طبق اخبار و گزارش های رسیده از ایران شده همون احمد قبلا قبلنااااا... 

-آهای شازده خانوم تننننننننبل!

به سلامتی مرخصی گرفتی درس که نمی خونی. جیم رفتن رو که راه به راه به هوای استخر خونه می پیچونی. ده پونزده روز دیگه امتحان تافل داری و به بهانه اینکه نمره قبلی تو قبول کرده دانشگاه بی خیال زبان و اینهام که شدی. کارای خونه رو هم که همیشه عقیده داشتی" حیفه آدم خودش رو پیر کنه براش" و آقای همسر هم که همیشه این تنبل بازیتو تشویق کرده. میشه لا اقل زحمت بکشی گاهی قدم رنجه کنی بری خرید چهار تا دونه سوقاتی بخری؟ پس فردا می خواین دستاتونو تکون بدین برین ایران؟؟؟عصبانی


 
قصه احمد
ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦ : توسط : شازده خانوم

یک سال احمد با خانواده اش بحث کرد تا راضی بشن فقط این دختر رو ببینن.

به بهانه تدریس یک بار آوردش خونه تا مادرش ببیندش. سعیده زشت بود و هیچ ظرافت دخترونه ای نداشت. مثل اینکه تن یه مرد لباس دخترونه کرده باشی. خانواده احمد (و نه خود احمد) از سادگی خوششون می اومد و سعیده دقیقا نقطه مقابل بود.

احمد عاشق شده بود.

 درس رو ول کرده بود. دیگه حرفی از رفتن و دکتری نمی زد. حتی همون تز فوق لیسانسشم تموم نمی کرد. دیگه ورزش نمی رفت. کوه نمی رفت. از دوستاش دور شد. تنهای تنها شد. تدریس زبان توی موسسه به اون خوبی رو ول کرد و رفت تو مدرسه پسرونه درس داد. (خواست سعیده بود. چون اون موسسه کلاساش مختلط بود.) احمد دیگه خوش لباس و شیک پوش نبود. شلخته و بی سلیقه لباس می پوشید. یک عالم لباس خوب داشت ولی فقط کهنه ها رو می پوشید. ( که اینم خواست سعیده بود. می ترسید احمد خوش تیپ باشه)

از اون روزا همش جو متنشنج یادمه. احمد جلوی خانوادش حسابی وایساد و با همه سخت دعوا کرد. بیچاره شده بود بحث روز.

مجبورشون کرد برن خواستگاری. با بد ترین روحیه و قیافه های غمزده رفتن و داغون تر برگشتن. انگار از عزا برگشته بودن. معلوم بود نتیجه چیه.

راستی تحقیق هم کردن در مورد خانواده سعیده. باباش معتاد بود و  فقط سواد خوندن و نوشتن داشت. پدر و مادرش هر روز دعوا و کتک کاری داشتن و همسایه ها از دستشون عاصی بودن. می گفتن قدیم پدره مادره رو کتک می زده. حالا که پیر شدن روز مادره می چربه و اون کتکش می زنه. بیشتر به نظر جک یا شوخی می اومد. من باورم نمی شد. ولی احمد خودش همه اینا رو می دونست و چندین بار رفته بود برای حل اختلاف!!!

احمد می گفت سعیده با خانوادش فرق داره و خیلی دختر خوبیه. خیلی سختی کشیده و من می خوام بهش کمک کنم.

چندین بار احمد یه زور اینا رو برد خواستگاری و هر بار بد تر از قبل. می رفتن اونجا می گفتن امکان نداره.

مادر سعیده چند بار به مامان من زنگ زد و خواهش کرد که ما خانواده احمد رو راضی کنیم!!! می گفت اگه نشه احمد خودشو می کشه!!!

هر جا که احمد بود سعیده بهش زنگ می زد. خونه فامیل یا مسافرت یا هر جا. فرقی نمی کرد. با کسی هم حرف نمیزد. عین یه مزاحم اینقدر زنگ می زد تا احمد برداره. چک می کرد که کجاست. 

بالاخره بعد دو سال کشمکش شدید و اعصاب خورد کن احمد خانوادش رو راضی کرد. مادر احمد یه مهمونی گرفت و خانواده سعیده رو هم دعوت کرد. یادمه سعیده با مانتو شلوار مدرسه اومده بود با یه رو سری سیاه. ناخوناشو از ته گرفته بود و هیچ آرایشی هم نکرده بود. مانتو و رو سریشم در نیاورد. گفتم که این جوری نبود ولی چون می دونست مامان احمد از سادگی خوشش میاد این کارا رو کرده بود.

بعد مهمونی باز دعوا بود و دعوا و دعوا.... اما احمد کوتاه نیومد.

از مامان من خواستن باهاش حرف بزنه. احمد مامان رو خیلی قبول داره. مامان بهش گفت با سعیده برین پیش یه مشاور خوب. رفتند. مشاور بهشون گفته بود این ازدواج "های ریسکه". تصمیم احمد عوض نشد. چقدر هی مهمونی گرفتن. برنامه کوه و پیک نیک گذاشتن که احمد با دخترای دیگه آشنا بشه. همه دختر های خوشگل و شیک و با کلاس از خانواده های خیلی خوب. اما خب این ترفند خاله زنکی هم جواب نداد. 

یه ماه بعدش بعله برون بود. ما بچه ها همه خونه احمد اینا مونده بودیم و بزرگتر ها رفته بودن. تا آخر شب زدیم و رقصیدیم. آخرش بزرگتر ها عصبانی برگشتن و ما همه آروم نشستیم یه گوشه. معلوم شد خانوادی سعیده گفتن مهریه باید ١٣۶١ سکه باشه و احمد باید خونه و ماشینش رو هم به اسم سعیده بکنه!!! این هام بی هیچ حرفی پاشدن اومدن بیرون و گفتن دیگه پامونو اونجا نمی ذاریم.تموم شد.

وضع مالی احمد خوب بود و خانوادشم از نظر مالی وضع خوبی داشتن و خانواده سعیده هم که معلومه...از این نظر هم خیلی فاصله داشتن با هم ...  

فرداش مادر سعیده و خودش به همه زنگ زدن و معذرت خواهی کردن و باز هم اصرار که باشه. هر چی شما بگین! به خاطر احمد قبول می کنیم! مهریه شد ١٠٠ سکه.

چند وقت بعدش خیلی بی سر و صدا و باز هم با وجود مخالفت خانواده احمد عقد کردن. سعیده تمام تلاششو می کرد که اونی باشه که خانواده احمد دوست دارن. چیزی که خودش نبود. جوری لباس می پوشید که اونها دوست داشته باشن. جوری حرف می زد که اونها بپسندن.به زور دیپلمش رو گرفت و تو یه دانشگاهی و یه رشته ای که احمد همیشه مسخره می کرد! شروع کرد به درس خوندن. ولی خب به هر حال اسمش این بود که داره میره دانشگاه. کم کم شد محبوب خانواده احمد. همه می گفتن دربارش اشتباه می کردیم.

احمد فوق لیسانس رو تموم کرد. یه دفتر خرید و ایران موندگار شد. کارش گرفت. اوضاع مالیشون حسابی پیشرفت کرد. درس سعیده تموم شد. ظاهرا همه چیز خوب بود. غیر از اینکه رفتار احمد و بیشتر از اون رفتار سعیده تصنعی بود. همه سعیده رو دوست داشتن و باهاش خوب بودن. همه چی خوب بود. یا لا اقل به نظر این طور می اومد. ... تا...

تا یکی دو ماه پیش که از مامان پرسیدم چه خبر؟ گفت احمد و سعیده دارن جدا می شن!

سعیده خسته شده. احساس می کنه هفت هشت سال از عمرش رو باخته. دیگه نمی خواد تظاهر کنه و همونی شده که خودش بوده. حتی حرف زدنش برگشته به همون ادبیات خانواده خودش. گفته دیگه یک ثانیه هم نمی خوام این زندگی رو تحمل کنم. فقط از احمد پول می خواد که بره. خانواده سعیده تا حالا چند بار احمد رو کتک زدن. با تهدید و زور می خوان که ماشین و خونه و دفتر رو به اسم سعیده کنه و مهریه اش رو هم تبدییل به ١٣۶١ سکه بکنه. احمد تا حالا نذاشته بود کسی بفهمه چون می دونست هر کی بشنوه می گه ما گفتیم بهت. خودت کردی. سعیده دیگه هیچ تظاهری نمی کنه و فقط می گه بریده. طلاق می خواد. بار آخر سعیده به همراه خانواده اش احمد رو به قصد کشت زدنش و حالا احمد هم اصلا فکر نمی کنه که سعیده با خانواده اش هیچ فرقی داره.  


 
مهمانی خانه مزدک و مهناز و کمی هم قصه احمد جون
ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥ : توسط : شازده خانوم

مهمونی خونه دوست آقای همسر رو رفتیم و خوش گذشت. مزدک و مهنازبچه های خوبی بودن. از لحظه ای که دیدمشون حتی از ظاهرشون یاد یکی از فامیل ها افتادم...

مزدک داره اینجا دکترای معماری می خونه. خودش می گفت از صبح تا شب مطالعه می کرده این یک سال رو. کلی پیپر نوشته. حرفهاش حول حوش این چیز ها بود همش. خانومش مهناز تا حالا هر جا اپلی کرده رجکت شده. ایران لیسانس یه رشته ای رو به گفته خودش به صورت ناپلئونی گرفته اینه که از گرفتن پذیرش اینجا نا امید شده. می گفت اصرار مزدکه که من درس بخونم و خودم متنفرم از این کار! از هر بحثی که مربوط به دانشگاه بود زود حوصله اش سر می رفت و می گفت بسه! یه حرف دیگه بزنیم. حتی اگه موردبحث غذای رستوران دانشگاه بود!

برای مزدک مهم ترین چیز این بود که بعد برگشتن تدریس کنه تو دانشگاه و از الان دنبال کاراش بود. از نظر مهناز اینجا موندن احمقانه و وقت تلف کردن بود و معتقد بود مدرک مزدک بعدا به هیچ دردی نخواهد خورد .

مزدک اون شب دو بار تکرار کرد که من اصلا اهل تنش و دعوا نیستم و از این چیز ها بدم میاد. مهناز در راستای دلتنگی هاش گفت که من عاشق کلکلم و دلم برای دوستهام تنگ می شه. اینجا حتی کسی نیست آدم باهاش رغابت کنه! تعجب

تا آخر شب مهناز سه بار گفت که همه اموال پدرش رو مصا./.دره کردن چون خان بوده! می دونم که مزدک وضع مالی فوق العاده خوبی داره. از خانواده اصیلیه و هیچ نیاز مالیی هم به کار نداشت. ولی تا دلت بخواد آدم خاکی و افتاده ای یه. 

گفتم چه محله قشنگی دارین! مزدک گفت راجع یه چیزهای اختلاف بر انگیز صحبت نکنیم! محله شون حومه شهر و خیلی خیلی ساکت و خلوت و آرومه. مهناز گفت بالاخره من پیروز شدم. داریم میریم مرکز شهر خونه بگیریم! حالا مرکز شهر اصلا خونه نیست. همه اش اداری و تجاریه و ترافیک و شلوغیش وحشتناکه!

مزدک آرزوش بود که دیگه به ایران بر نگرده و دنبال مهاجرت بره و هی از ما درباره وکیلمون می پرسید. مهناز می گفت درس مزدک تموم شه یه روز هم حاضر نیست اضافی بمونه و از الان حسابشو داشت که چند سال و چند ماه و چند روز دیگه بر می گردن ایران. 

از شخصیت مهناز چیزی که اصلا قابل درک نبود برام ادعای تصنعی در زمینه مشر./و.ب خور بودن و به قول خودش "اینکاره بودن" بود!!! از نظر من اینکاره بودن هیچ افتخاری نیست برای هیچ کس و مخصوصا برای یک خانوم. ولی وقتی تو توی شر./ا.ب یخ می ندازی و یا ماست و خیار و لوبیا سروش می کنی خب معلومه که به قول خودت" اینکاره" نیستی.

نمی خوام بگم مزدک خیلی فرهیخته است و مهناز خیلی چیپه. آدم ها متفاوتند و این بد نیست. اصلا همینه که دنیا رو قشنگ می کنه. اگه همه مثل هم بودند که دنیا می گندید. خب غیر از یه خورده تصنعی بودن مهناز بدی دیگه ای نداشت و دختر پر انرژی و پر جنب و جوش و خوبی بود. مزدک هم پسر خوبی به نظر میاد. فقط نمی شه این دو تا رو کنار هم تصور کرد.

توی راه برگشت آقای همسر پرسید: آخه این همه تضاد؟؟؟ به نظرت اینها وجه مشترکی هم داشتن؟ آخه چی اینا رو کنار هم نگه داشته؟ گفتم: امیدوارم همدیگه رو دوست داشته باشن.

بعد بازم یاد احمد می افتم...

یاد احمد که عاشق شده بود. همون موقع که که ورزشکار و خوش تیپ بود. که هر هفته کوه می رفت. که بهترین لباس ها رو می پوشید. که دانشجوی فوق لیسانس یه رشته مهندسی تو دانشگاه تهران بود. که یه تافل خدا گرفته بود که همه جوون های فامیل در حسرتش بودند. که به هیچ جا غیر از امریکا راضی نبود برای دکتری.

تازه از سفر آلمان اومده بود و هنوز وقتش آزاد بود که یکی از دوستاش ازش خواهش کرد به جاش مدتی تدریس خصوصی بره. خودش تو یه موسسه معتبر زبان تدریس می کرد. اما این تدریس ریاضی دبیرستان بود. چقدر خندیدم وقتی برام تعریف کرد پدر و مادر این خنگول خانوم براش معلم خصوصی گرفتن که بتونه حسابان یکش رو بعد از دو بار افتادن پاس کنه. چقدر خندیدم وقتی بیچاره بازم افتاد. چقدر گریه کردم وقتی احمد عاشق خنگول خانوم شده بود!

تا یک سال همه بهش می گفتن برو بابا. فکر می کردن شوخی می کنه. وقتی دیدن جدیه همه فامیل کمر به قتل احمد بستن! من هفده سالم بود و از نظر من مهم این بود که احمد اون دختر رو دوست داره. فکر می کردم بقیه از خود راضی و سطحی اند که می گن اون به خانواده ما نمی خوره. حالا درس نخونده که نخونده. بعدا می خونه خب. حالا شما ها همتون فوق لیسانس و دکتری دارین که دارین. به مردم چه. مگه همه چی درسه؟ احمد میگه آدم های مهربونی اند. خب مامانش رو ١۴ سالگی به زور شوهر دادن! نمی تونسته درس بخونه.فکر می کردم درس نخوندن یعنی دانشگاه نرفتن. فکر می کردم باباش حتما دیپلم رو که داره. فکر می کردم  وقتی واسه احمد مهم نیست اصلا به کسی چه؟! فکر می کردم ما کس و کار احمدیم که پشتش باشیم نه اینکه به جای حمایت اذیتش کنیم.

 بقیه اش باشه برای دفعه بعد. گشنمه. برم ناهار بخورم.زبان


 
یک هفته شازده خانومی
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢ : توسط : شازده خانوم

هیچ خبر خاصی نیست. برای همینه که نمی نویسم.

حال آقای همسر خوبه. دوشنبه یه ذره دل درد داشت ولی از سه شنبه دیگه کاملا خوب شد.

سه شنبه آقای همسر مرخصی گرفت رفتیم سفارت. از مدارک تحصیلی مون ۴ سری کپی تایید شده گرفتیم. آخه ممکنه دانشگاهمون رو عوض کنیم. این کار کلی مزایا داره منتها ایرادش اینه که یه سال عقب می افتیم. یعنی یک سال دیر تر درسمون تموم می شه. و این از این نظر خیلی بده که من و آقای همسر شددددددیدا دلمون نینی می خواد. نیشخند چون تا درس من تموم نشه از نینی خبری نیست. شیطونه می گه بی خیال این درس و دانشگاه بشم کلا ها... ابرو بلیط و برگه اشتغال به تحصیلمون رو هم سفارت نشون دادیم و اجازه خروج از کشور آقای همسر  و من رو دوباره تو پاسپورت هر دو تا مون زدند. ٢۴ خرداد داریم میریم ایران. هوووووورا. هورا

چهار شنبه هم موندم خونه و کلاس ورزشم رو نرفتم. خجالت در راستای جبران این تنبل بازی تصمیم گرفتم تنهایی برم شنا. آخه تا حالا همیشه با آقای همسر دوتایی رفته بودیم استخر خونه مون. اوایل هر روز می رفتیم اما از وقتی رفت سر کار شد فوقش هفته ای یه بار. آقای همسر همش به من میگه برو تنهایی ولی نمی دونم چرا می ترسیدم! خجالت خنده داره ها. می رفتم پایین تو محوطه می نشستم برای هوا خوری. مردم رو نگاه می کردم. خیلی دختر ها تنها میان شنا. حتی دیروقت. ساعت ١٢ - ١ شب هم که از بیرون میای میبینی یه دختر تنها تو استخره. از نظر امنیت هییییچ مشکلی وجود نداره اینجا. تازه نگهبانی های ساختمون ما هر ١ ساعت تو کل مجموعه گشت می زنند. استخر که دیگه جلوی چشمشونه. ولی این احساس عدم امنیت انگار رفته تو وجودمون. خلاصه با یه ترس و لرزی برای اولین بار تهنایی رفتم استخر. تازه کلید خونه رو لای لباسام پیچیدم و قایم کردم. هر لحظه سرم رو از آب می آوردم بیرون و به وسایلم نگاه می کردم. انگار همه می خوان کلید منو بدزدن! نگران خلاصه توی آب موندم تا آقای همسر اومد. کلی تشویقم کرد که به ترسم غلبه کردم. مژه  من هم به روی خودم نیاوردم که ترسیده بودم دزد بره خونه مون!!! زبان آخه اینجا تقریبا محاله این چیز.

دیروز آقای همسر تعطیل بود. از تعطیلی های رسمی اینها فقط ١٠ روزش رو در سال کارگاه ساختمانی رو تعطیل می کنند. اینه که آقای همسر همه تعطیلات رو هم میره سر کار. دیروز هم به مناسبت روز کارگر کارگاه تعطیل بود. کللللی خوش گذروندیم. صبح همش تلویزیون دیدیم. نهار لوبیا پلو درست کردم. بعد از صد سال یک لوبیا پلوی توپ خوردیم با سالاد شیرازی. از خود راضی بعد از ظهر دایی آقای همسر زنگ زد و کمی حرف زدیم. این داییش خیلی مهربون و با معرفته. از الان دعوتمون کرد که رفتیم ایران به صرف آبگوشت خوشمزه بریم خونه اش. آخه عاشق آشپزیه و غذا هاش هم حرف نداره. بعد مامان آقای همسر زنگ زد و کمی صحبت کردیم. بعدش با آقای همسر که شدیدا از دست کارهای مامانش و خبر هایی که بهش می دن کفری بود کمی تا قسمتی غیبت کردیم. (این غیبت ها داستانش مفصله بعدا کامل می نویسم.) تو اوج آفتاب بعد از ظهر هم رفتیم استخر و شنا کردیم و کلللللی خوش گذشت. بعدش رفتیم "کی ال سی سی" گردش. یه کادو برای دوستی که فردا می ریم خونه شون خریدیم. شب هم برگشتیم خونه مون لوبیا پلومون رو خوردیم.

امشب هم خونه دوست آقای همسر دعوتیم. آقای همسر و این دوستش از کلاس زبان دانشگاه با هم آشنا شدن. توی محل کار از آقای همسر  خیلی راضی هستند. ٨٠ % کار پروژه رو آقای همسر به عهده گرفته و ٢٠ % رو یک مهندس مالایی انجام می ده و حقوق یکسانی هم می گیرن. اینجا سرعت کار خیلی مهمه و از اون طرف این مالایی ها آدم های کندی هستند و کلا اهل چلنج نیستند. اینه که از وقتی آقای همسر اومده سرعت کار اینها شدیدا بالا رفته و از این بابت خیلی خوشحالن. از طرفی یکی از صاحبهای این شرکت ایرانی ها رو آدم های باهوشی می دونه. مژه اینه که وقتی یه نیروی جدید می خواستن به آقای همسر گفتند اگه از دوستات کسی دنبال کار می گرده معرفیش کن به ما. آقای همسر هم این دوستش رو معرفی کرد و اونها هم باهاش قرارداد بستند. طفلکی یک سال بود که دنبال کار بود و پیدا نمی کرد. اینه که حالا ما رو دعوت کرده برای تشکر.راستی این همون دوستیه که گفتم خانومش اینجا افسردگی گرفته.

حالا که نوشتم می بینم مثل اینکه خیلی هم خبر ها کم نبوده ها... زبان

     این بود یک هفته شازده خانوم.


 
یک "شازده خانوم شنبه" غمناک
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧ : توسط : شازده خانوم

صبح با بوسه هایی که هی شدتش زیاد می شد بیدار شدم. ای بابا آقای همسر تو رو خدا بذار بخوابم. نه خیر هر چی خودم رو به خواب می زنم بی خیال نمی شه! دیگه داره تبدیل به کتک کاری میشه! بابا دیشب ساعت ٢ خوابیدیم ها! اونم ما که هر شب ١١ نشده خوابیم.به زور چشم ها مو باز می کنم و با صدایی که از ته چاه در میاد می گم: عزیزم یک شنبه است. بخواب. رو شو می کنه اون ور و میگه باشه.

 من ولی دیگه بیدار شدم و خوابم نمی بره. شاکیم ازش ولی به روش نمیارم می گم: چرا زود بیدار شدی؟ ساعت هشته. می گه: از ساعت ٣ بیدارم! یه دفعه می پرم می شینم. چی؟؟؟ چرا؟ خوبی؟ مظلوم می گه: نه! مسموم شدم. میگم الهی بمیرم من. خب چرا زود تر بیدارم نکردی؟ میگه دلم نیومد صدات کنم. میگم:به حق چیزای نشنیده! میگه:نه. سر و صدا زیاد کردم که بیدار شی. هی دمپایی مو صدا دادم. هی در و محکم بستم... می دونه توپ هم در کنند بالا سرم من بیدار نمی شم ها.

پاشدم براش آبجوش درست کردم. دو تا تیکه نبات انداختم توش. نبات ها مال سفره عقدمون بوده. ذهن آدم چه چیز غریبیه. تو یه لحظه تا کجا ها که نرفتم. یه کمی روش عرق نعنا می ریزم. عرق نعنا رو از مغازه ایرانی ها خریدیم.همون روزی که رفتیم سفارت.که من چون پیرهن تنم بود تو نرفتم. (بخوانید راهم نمی دادند!) که بارون اومد. که هوا محشر بود... 

براش صبحونه درست میکنم. چای و نون و پنیر فقط. مامان کلی براش گردو فرستاده از ایران. عاشق گردو ه. می ترسم الان بهش گردو بدم. صبحونه شو می خوره تازه درد دلش کم شده. تا صبح از درد نخوابیده. به زور می برمش تو اتاق که بخوابه. بر می گرده همین وسط روی مبل می خوابه. می گه تو تنها می مونی آخه! امروز روز شازده خانوممه. یک شنبه ها مال شازده خانومه. من باید شازده خانومم رو ببرم گردش...خوابش می بره. 

خب حالا نه می تونم کوه ظرفهای مونده از دو روز رو بشورم. نه می تونم تلویزیون نگاه کنم. نه آهنگ بذارم. سعی می کنم خیلی بی سر و صدا یه غذای ساده براش درست کنم. برنج میره تو پلو پز و یه بسته گوشت هم میره تو قابله. بی ادویه و هیچ چی. مامان هر وقت مسموم می شدیم همینو درست می کرد. آخ که این مامانا چقدر بلدند حال آدم رو خوب کنند. مهم نیست دلت شکسته باشه یا دستت یا مسموم شده باشی. حالا من دیگه چی کار کنم؟ نمی دونم!

نشستم نگاش می کنم. الهی برات بمیرم که مریض شدی. چشماشو باز می کنه و می گه ببخشید ها... تنها موندی . آخه امروز روز تو بود مثلا. همش خوابیدم.... دوباره میره . طفلک اصلا نخوابیده دیشب. می شینم پای انترنت. این جوری ظهر می شه بدون اینکه زمان رو حسش کنی. بیدار میشه. گرسنه است. خب خدا رو شکر. یعنی داره خوب میشه. نهارشو میارم. ٢ قاشق می خوره. می خواد جمع کنه میز رو با اون حالش. دوباره به زور می فرستمش بخوابه. دوباره بر می گرده توی هال و اون وسط می خوابه. می گه کل هفته رو که تنهایی این یه روز هم تنهات گذاشتم.

 حالا چی کار کنم؟تو اینترنت می گردم. کلی فیلم دانلود می کنم. کلی اخبار می خونم. کلی وبلاگ می خونم. چشم هام قرمز شده و می سوزه از بس به مانیتور نگاه کردم. آخر این تنهایی ها یه بلایی سر چشمام میاره. چشم هایی که اینقدر به ضعیف نبودنشون افتخار می کنم. هیچ وقت عینک رو دوست نداشتم. حتی بچگی ها که دوستام به دروغ می گفتند چشماشون ضعیفه که براشون عینک بخرن. لپ تاپ رو می بندم. یه کم تو خونه می چرخم. کی میگه دلگیربودن مال عصر جمعه است؟ عصر یکشنبه از عصر جمعه های ایران خیلی هم بد تره. ما هر هفته می زنیم بیرون که دلمون نگیره. حالا فکر کن عصر یکشنبه هم باشه و آقای همسر هم مریض باشه و از صبح خوابیده باشه. اخبار حرص در آر و وبلاگ های غم انگیز هم خونده باشی و ...

گریه نمی کنم. نه. اگه بیدار شه ناراحت می شه. توی فرودگاه ایران موقع خداحافظی تو اوج گریه  مامان در گوشم گفت بسه دیگه. اونجا بخوای هی گریه کنی آقای همسر رو هم ناراحت می کنی ها! چشم مامان جون. نمی ذارم ناراحت بشه. نمی ذارم گریه مو ببینه.آقای همسر همیشه می گه تو چقدر قوی هستی! (در همین یه مورد فقط البته.خجالت) هیچ وقت اینجا جلوی اون دلتنگی نکردم. اما یکی دو بار تو تنهایی اینقدر گریه کردم. اینقدر توی بالشم جیغ زدم که دیگه نفسم بالا نمی اومد. اگه بدونه می گه همین امروز برگردیم ایران. من که اینو نمی خوام. اما خب آدم دلتنگ می شه دیگه. خانوم یکی از دوست های آقای همسر از وقتی اومدن اینجا افسردگی گرفته. تازه شوهر اون سر کار نمی ره و مثل من از صبح تا شب تنها نیست. دو بار هم توی این یک سالی که اینجان رفتن ایران. هر بار یک ماه موندن. دو بار هم خانواده دختره اومدن پیشش. فکر کنم اون رو می بینه که به من می گه قوی هستی.   

 بیدار میشه دیگه سر حاله. چشماشو باز نکرده می گه کجا بریم این هفته؟ میگم هیچ جا استراحت کن بازم. فایده نداره هر چی اصرار می کنم. تند تند اسم خیابون ها و مرکز خرید ها رو می شمره. اینجا بریم؟ اونجا رو بیشتر دوست داری؟ می گم خونه مون رو با آقای همسر از همه جا بیشتر دوست دارم. بذار الان دو تا چایی می ریزم. فیلم یس من رو که صد ساله خریدیم و ندیدیم می ذارم. با هم می شینیم نگاه می کنیم. تا فیلم رو بذارم می بینم توی تقویم روی دیوار آشپزخونه "سان دی" ها رو خط زده نوشته "شازده خانوم دی" یکشنبه ها رو هم کرده "شازده خانوم شنبه". حریف این آقای همسر نمی شم من.  

بالاخره راه می افتیم. به مقصد"کی ال سی سی". یه گشتی تو مغازه ها می زنیم و یه خرید کوچولو هم می کنیم. بعد میریم بیرون زیارت برجهای دوقلو. چه نور پردازی قشنگی دارند تو شب. توی پارک کلی قدم می زنیم. هوا معرکه است. خنک و باحال. از دیدن جمعیت خوش حال می شم. توریست های اروپایی که عکس می گیرن. زوج های  مالایی که روی نیمکت ها نشستن. اکیپ هایی که از هر ملیتی توش هست و با هم قدم می زنن و معلومه که دانشجو اند. 

خسته ولی خوشحال بر می گردیم خونه مون. شام نمی خوره. من هم اشتها ندارم. راستی از صبح هیچی نخوردم! غیر از مقادیری ناخنک! باز همین وسط می خوابه و من می ترسم که بخوابم و حالش بد بشه. بیدار می مونم. می برمش توی تخت بخوابه. خودم می شینم. بیرون رو نگاه می کنم. عجب منظره بی نظیری. شبش یه جور قشنگه روزش یه جور. میگن شبهای کوالا لامپور قشنگ ترین شبهای دنیاست! راست می گن.

  


 
استرالیا استرالیا ما داریم میاییم.
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢ : توسط : شازده خانوم

دیشب همین طور که داشتم هفت سین رو جمع می کردم...

چیه؟ خب عید تموم شد دیگه! اون عید تو ایرانه که ١٣ فروردین تموم میشه. ما که تا همین دیشب اینجا داشتیم آجیل می خوردیم و ( تنکس تو ایران پراود چشمک) سریالای عید  رو می دیدیم. عید ما سی و یک روزبود. این به اون که شما تو ایران مهمونی می رید و مهمون میاد براتون و کلی خوشی های دیگه دارین در.زبان

 آره. داشتم هفت سین رو جمع می کردم و همین جوری با خودم فکر می کردم چرا من نگفتم کجا زندگی می کنم؟ نمی دونم. شاید واسه اینه که خیلی از لو رفتن می ترسم. یعنی دلم نمی خواد اینجا رو از دست بدم. ولی خب مگه فقط منم که تو این کشور زندگی می کنم؟ اینجا ٢٠ هزار تا ایرانی داره. خلاصه دوستان و آشنایان و بستگان اگه منو شناختین اشتباه کردین. من قویا تکذیب می کنم. من که حتما من نیستم! چشمک یکی دیگه از همون ١٩٩٩٩تا هستم.نیشخند

خب حالا با خیال راحت اعلام می کنم که:

ما در حال حاضر در کشور پهناور مالزی زندگی می کنیم.نیشخند ( آقا ماشالله رو که یادتونه؟)

دختر خاله های آقای همسر قبل از اومدنمون به آقای همسر می گفتن آقا ماشالله. البته این دختر خاله ها هم حکایتی دارند برای خودشون. این طفلکی ها که فکر می کنند خواهر آقای همسر از پس وظیفه خطیر خواهر شوهری در قبال من بر نمیاد. اینه که با کمال میل این وظیفه رو به عهده گرفتن. زبان از حق نگذریم خواهر آقای همسر کم کاری داره در راستای خواهر شوهر گری. یعنی اینکاره نیست معمولا. البته اون بنده خدا هم از روش خودش برای پاتیناژ رفتن رو اعصاب استفاده می کنه و من و آقای همسر همیشه نگران زندگیش هستیم.. بعدا مفصلا میگم جریانش رو. داشتم می گفتم که این دختر خاله ها قبل از اومدنمون هر بار که ما رو می دیدن به آقای همسر می گفتند آقا ماشالله می خوای بری کشور پهناور مالزی؟ طفلکی ها خیلی تلاش می کنند لج در آر باشند. از آقای همسر تعریف می کنند و فکر می کنند که من باید ناراحت شم! ولی من تایید می کنم و می گم بهتر از اونی یه که شما فکرش رو هم می کنید. از خود راضی تو مهمونی ها با آقای همسر یه ده ثانیه ای می رقصند. (چون شدیدا آدم های مذهبیی هستند.) چه می دونم. لابد خدای اونها چند ثانیه رو چون در راه هدف مقدص عروس آزاری هست بهشون می بخشه. ولی از نظر من رقصیدن با دختر خاله ها کار بدی نیست. یا مثلا موقع عکس گرفتن یهو کشف حجاب می کنند و شروع می کنند به دلبری.سبز خوب من ناراحت نمی شم چی کار کنم؟ تازه خندم هم می گیره به این تلاششون.  بعد از این که موفق نشدن منو حرص بدن آتیش می گیرن. و راستشو بگم من دلم براشون می سوزه فقط. آخه بی چاره ها خیلی زحمت می کشن. هر بار سناریو آماده می کنند که چی کار کنند و چی بگند و.... ولی هی تیرشون به سنگ می خوره. چشمک البته یه دلیلش که نمی تونن منو ناراحت کنند هم آقا بودن آقای همسره که بهترین عکس العمل رو نشون می ده. 

این هم یه اعتراف دیگه: 

 اسم کشوری هم که برای مهاجرت به اون اقدام کردیم استرالیاست.نیشخند

از آنجایی که ما آدم های بی جنبه ای هستیم تا آقای وکیل مهاجرتمون دو بار تو رومون خندید خودمون رو استرالیایی احساس کردیم و از شدت جو گیری هر شب کانال تلویزیونی کشورمون !!! رو نگاه می کنیم. نیشخند

دیشب تلویزیون رو زدیم کانال استرالیا. دیدیم داره ایران رو نشون می ده. با کلی ذوق و شوق نشستیم به تماشا که... چشمتون روز بد نبینه....ناراحت

اسم برنامه "دیش" بود. راجع به ماهواره در ایران. دیگه لازم نیست که من بگم چی ها دیدیم و چی ها شنیدیم. همین قدر میگم که از اول تا آخر برنامه قد من و آقای همسر یه ده سانتی کوتاه شد. افسوس این که چقدر این فیلم مغرضانه ساخته شده بود یه طرف. این که سازندگانش ایرانی بودن بیشتر دل آدم رو می سوزوند. فقط با خودم فکر می کردم این آقای وکیل ما که خودش هم استرالیایی هست الان داره این برنامه رو می بینه. یعنی الان فکر میکنه تو کشور ما همه تو چادر زندگی می کنند؟ از هر چهار نفر یکی ناقصه؟ تلویزیون و ماهواره مال مرد هاست و زنها حق ندارند نگاه کنند؟ زنها غیر از لباس سرتاسر سیاه نمی پوشند؟ خونه ها یه چهار دیواری فسقلی اند برای ١٠ تا آدم و یه حیاط برای گاو و گوسفند ها؟سوال

تا آخر شب هر چی کلاه قرمزی دیدیم که بخندیم روحیمون عوض شه نشد که نشد.ناراحت آخر تلویزیون رو خاموش کردیم و با آقای همسر کلی حرف زدیم و بحث کردیم و درد دل کردیم واسه هم. به آقای همسر می گم از همه دردناک تر اینه که آدم باید از چیزهایی دفاع کنه که خودش قبولشون نداره.میگه ول کن بابا. اصلا ایران همین جهنم دره ای یه که اینا تو فیلم هاشون نشون می دن. آدم از بهشت که مهاجرت نمی کنه! ابرو

این از جریان غرق شدن کشتی و مردن اون سه تا مهاجر غیر قانونی که مال میدل ایست هم بودن. این هم از فیلم امشب. صبح تا شب هم دارن از آسون بودن زیادی قوانین مهاجرت گله می کنند. خدا رحم کنه! 


 
شازده خانوم مدل می شود!
ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱ : توسط : شازده خانوم

تازه که اومده بودیم اینجا یکی از دوستان آقای همسر که عکاس هست به من گفت می تونم اینجا وارد عالم مادلینگ بشوم!!! که من این حرف رو به حساب تعریف از زیبایی بی بدیل خودم مژه و البته تعارف گذاشتم و گفتم مرسیییییییی. نیشخند

کمی که گذشت این آقا باز حرفش رو تکرار کرد و در ضمن گفت که من می تونم توی تبلیغات کار کنم و چند تا تبلیغ کت و چمدون و .. رو بهم نشون داد و خلاصه یه جوری منظورش این بود که اونقدرام کار بی ناموسیی نیست و قرار نیست با بیکینی ازت عکس بگیرن! که البته من باز هم قبول نکردم و اسلام را به خطر نیانداختم. چشمک بعد اون آقاهه از حرصش یا شایدم واسه این که من فکر نکنم خبری یه و کشته مرده من شده و اینا گفت که مردم  اینجا بیچاره ها زشتند خودشون. اینه که ایرانی ها اینجا به عنوان مانکن و مدل راحت کار میگیرن! من هم که خوب خدای اعتماد به نفس کاذب هستم ! در نتیجه باور نکردم.از خود راضی 

دیشب آقای همسر از سر کار اومده داد می زنه تپلو جونم! بیا برات یه چیز باحال آوردم کلی بخندیم! رفتم می بینم یه مجله فشن آورده. میگم این دیگه چیه؟ میگه مال همکارمه. عروسیش نزدیکه هی از اینا می خره. قرض گرفتم ازش که به تو نشون بدم.

 البته مردم اینجایی که ما زندگی می کنیم اصلا خوش قیافه نیستند. منظورم اینه که به معیار های جهانی زیبا محسوب نمیشن و خودشون هم شدیدا این رو قبول دارند و اعتماد به نفسشون در این زمینه خیلی کمه. حتی مانکن هاشون و از کسانی انتخاب می کنند که کمتر شبیه مردم خودشون هستند و بیشتر قیافه خارجی دارند. خلاصه اینکه صفحات اول مجله رو که نگاه می کردیم می خندیدم که دل آقای همسر نشکنه و خوشحال بشه اما به وسط هاش که رسیدیم دیدم نه خییییییییییر. هی داره کیفیت میاد پایین. اینجا مادر بزرگ من هم می تونه به عنوان مانکن کار بگیره!!! جالبه که مجله همه اش هم درباره لباس عروس بود. ولی چه عروس هایی!!!! مانکن؟ اونهم عروس؟ با شکم لایه لایه و چربی های آویزون سبز و بدون اغراق به عرض دو برابر یک آدم معمولی؟؟؟؟!!!!

خلاصه بعد از کلی خندیدن به عروس خانوم های گامبو به یاد دوست عکاس آقای همسر افتادم و پیشنهاد بی شرمانه اش که از من خواسته بود مدل بشم. زبان چقدر من به خودم افتخار کرده بودم بی خودی ! می گم حالا برم یه زنگ بهش بزنم بد نیست ها!