دنیای این روزای من...
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧ : توسط : شازده خانوم

این نوشته ها لیست یه سری اتفاقاته که شاید برای کسی جالب نباشه. می نویسم که یادم نره.

هزار و یک اتفاق کوچیک و بزرگ... مهاجرت به استرالیا که همچنان اندر خم یک کوچه است چون بعد از اینکه آقای همسر نمره مورد نظر رو آورد قوانین تغییر کرد. الان آیلتس ٧ می خواهند! و جمعه هم قراره امتحان بده. آسون نیست ولی زبانش در حد هفت هست. خدا کنه بیاره ٧ رو. خسسسسسسته شدم از بلا تکلیفی. دیگه از این پاسپورت ایرانی متنفرم که اینقدر بی ارزش و بی اعتباره که حتی باهاش نمی شه از ویدیو کلوپ فیلم اجاره کرد! هر جایی می خوای بری پاسپورتت رو که می بینن وحشت می کنن... شاید برای نیوزیلند اقدام کنیم. به همین زودی ها. اگه جور بشه البته... همچنان به شدت هر چه تراکتور تر کار می کنیم هر دو... آقای همسر که من هیچ وقت نفهمیدم ٢۴ ساعتش مگه چند ساعته که به این همه کار رو می تونه با هم هندل کنه این روزها خیلی درس می خونه در ضمن. چند تا مقاله چاپ کرده تا حالا. همین روزها هم برای پرزنتیشن مقاله اش می خواست برم امریکا. کللللللللی ذوق کردم براش ولی بهش ویزا ندادن! با اینکه دعوت نامه و هزار تا مدرک سابمیت کرده بود! مزایای این پاسپورت ایرانی باارزشمون رو این روزها با گوشت و پوستم دارم درک می کنم اینجا...اون ماشین قرمزه که دوسش داشتم رو چند ماهیه خریدم. با حقوق خودم. یه زمین هم توی ایران خریدم بازم با حقوق خودم. خانواده آقای همسر به همون رویه خودشون ادامه داده اند و همچنان منتظر داغون شدن ما هستند که سرمون به سنگ بخوره و بر گردیم. برای داماد جان هم تازگی یه خونه بزرگ تر خریدند به قیمت ٣۵٠ ملیون که خونه قبلی شو بده اجاره. این در حالیه که به پسرشون حتی یک ریال کمک نمی کنند که خدا اون روز رو نیاره که محتاج کمکشون باشیم. من هم فقط می گم مبارکه و ایشالله بهترش رو بخرین. و کلللللی حرصشون می گیره از اینکه من حسود نیستم و با این کار ها بر نمی گردم ایران زیر سایه همایونی زندگی کنم. مریض شده ام. آسم گرفته ام اینجا! ١٠ روز بیمارستان بستری بودم و هنوز هم تحت نظر دکترم. اینقدر که هوای اینجا افتضاحه.فکر می کنم از اینجا که برم خوب می شم. البته نظر دکترم هم همینه. راستی خواهری و پسر عمه زا بعد از کلی عشقولانگی بهم زدند. پسر عمه جان اینقدری مرد نبود که جرات کنه مخالف خواست پدر قدم از قدم برداره باباش هم سر لج افتاده بود که هر کسی که بگی فقط این دختر نه چون خودتون بریدید و دوختید و ما رو اصلا آدم حساب نکردید! حالا هم هر دو شون داغون داغونند.

سفری در پیش دارم که اگر به سلامت برگردم می شه به فمیلی پلانینگ فکر کرد...چشمک

برای سیما: نه عزیزم ریچارد قرار نبوده برای ما کار پیدا کنه. هر چند که می گفت این کار رو هم می تونه بکنه وقتی ما ویزا گرفتیم. ولی پرونده ما برای مهاجرت بود و هنوز هم به اون مراحل نرسیده بود. در ضمن جواب نداده بودم چون هیچ آدرسی از خودت نذاشته بودی. نه ایمیل و نه وبلاگ. حالا اینجا نوشتم امیدوارم که ببینیش.


 
یک قدم دیگر برای مهاجرت
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳ : توسط : شازده خانوم

اقای همسر امتحانش رو داد. نمره اش دقیقا شد ۶.۵-۶.۵-۶.۵- ۶.۵

وقتی زنگ زد بهم نتیجه امتحانش رو گفت سر کار بودم. گریه ام گرفت. پر شده بودم از حس های متضاد و عجیب غریب. خوشحالی و ذوق و دلتنگی و امیدواری و دلی که یک عاااااااالم گرفته بود. نمی دونم چرا.

منتظریم که هفته دیگه قوانین جدید رو استرالیا اعلام کنه. احتمالا قدم بعدی اپلی کردن برای ویزا هست.

احتمالا حدود ٢ ماه دیگه می ریم ایران. از ایران هم که برگردیم یه مسافرت کاری می ریم با شرکت که می دونم خییییییلی حال می ده. منتظر روزهای خوبم و لحظه شماری می کنم. ولی انگار زمان نمی گذره اصلا. این روزها خیییییییییییییییییلی دلم مامان می خواد. دلم خواهری رو می خواد. دلم ایران می خواد.... فقط دلم اصلا قوم الظالمین نمی خواد که از همین فاصله هم هر هفته تلفنی یه نیش و ازاری ازشون می رسه. این یکی رو از ایران اومدن دوست ندارم اصلا.

خواهری و پسر عمه زا در مرحله پیش خواستگاری به سر می برند. با مخالفت شدید شوهر عمه جان. ببینیم چی می شه تا ما بریم ایران.

امروز از صبح تا شب خونه بودم و فقط اینترنت بازی کردم. همه بدنم درد می کنه . احساس می کنم خشک شدم جلوی کامپیوتر. در عوض شب قراره با دوستامون بریم ددر دودور. یه جای باحال. احتمالا یه رستوران عربی... گشت و گذار طرف های بوکیت بینتانگ... قلیون.... چایی....بعدش هم  خونه.... سریال ایرانی (مسخره نکن!)... بعدش هم لالا...

هفته دیگه هم مهمون دعوت کردم. خدا به دادم برسه. نا ندارم روزای تعطیل از جام تکون بخورم چه برسه به اینکه بخوام مهمونی بدم.

سابقه کارم داره به یک سال می رسه. ولی احتمالا یه کم دیگه هم کار می کنم... بعدش نی نی...

می دونم بی سر و ته و نا مفهومه نوشته هام. فقط باید اینا رو می نوشتم که یادم نره الان کجام. دغدغه هام چی ان؟ نگرانی هام چی ان؟ جایگاهم کجاست؟ خوبه که آدم هر از چند وقتی اینا رو از خودش بپرسه و بعد خودش رو با خودش (فقط و فقط با خودش نه با هیچ کس دیگه) مقایسه کنه. با یک سال قبلش... با ده سال قبلش... با سال بعد که چی می شه و چی قراره بشه؟

پ.ن.١.: من هر وقت فرصتی پیدا بشه که سری به اینترنت بزنم به خیلی ها تون سر می زنم ولی دیگه کامنت نمی ذارم. همین قدر که می دونم خوب و خوشید خوشحالم. 

پ.ن.٢: مسی جونم من تو و کارین گلت رو یادم نرفته. ولی وبلاگت برام باز نمی شه. از این ادرس جدیده هم اسباب کشی کرردی رفتی؟ یه خبری از خودت بهم بده. دلم براتون تنگ شده.


 
باز هم خانه نشینی
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳ : توسط : شازده خانوم

من باز مریض شدم و موندم خونه. مرخصی های سرماخوردگی هم آآآآِیییی می چسبه... آییییی می چسبه.... خلاصه... تنها وقتی که من فرصت می کنم سری به این وبلاگ طفلکیم بزنم همین مرخصی هاست.

دو روز تعطیلی آخر هفته رو رفتیم مسافرت با دو تا از دوست هامون. یه ساحل درب و داغون و یه مسافرت بی برنامه. چون که قرار نبود شب بمونیم ولی یهویی تصمیمون عوض شد و خلاصه هیییچ هتلی هم جا نداشت و خلاصه تنها جایی که گیرمون اومد یه آپارتمان یه خوابه بود که به نظر دوست هامون خیلی هم خوب و تمیز بود ولی من دوسش نمی داشتم ولی از اونجا که خیلی شازده خانوم با ملاحظه و خوش سفر و تابع جمعی می باشم هیچ گونه بد اخلاقی و غر غری نکردم و مث بچه های خوب یه گوشه واسه خودم خوابیدم صدام هم در نیمود.دوش هم نگرفتم تا برگشتیم خونه کپک زدم رسما. ولی با همه اینها از آنجا که هیچ وقت و هیچ جا به ما بد نمی گذره و کلللی خندیدیم و رقصیدیم و شنا کردیم و اینا... بعد از آب بازی و بنانا سواری هم با لباس های خیس عین موش آب کشیده رفتیم پیتزا خوردیم. پیتزا فروشیه ایر کانش روشن بود و مغازه اش عین فریزر می موند. شازده خانوم هم که دست به سرما خوردگیش خوبه و خلاصه آنجا بود که ما مریض شدیم.  

امروز صبح خودم تهنایی خودم رو بردم دکتر! حالم که خیلی بد بود ولی خب یه نموره هم پیاز داغ مریضیم رو زیاد کردم و خلاصه تمارض و این صحبت ها... دکتره بهم ٢ روز مرخصی داده. ولی خب کارهای تو شرکت هم زیاده. فردا اگه حالم بهتر بود می رم سر کار. تازه دکتر بهم گفت نگرانم که آنفولانزای ای نباشه. اگه خوب نشدی تا دو روز دیگه دوباره بیا. خدا رو شکر که همین الانش هم خوبم. دارو ها شم نخوردم. ولی بیخودی ١۴٠ رینگتناقابل پول دارو دادم.آخه نمی شه به دکتر بگم فقط واسه مرخصی اومدم سراغت که... 

بعدش هم چون دختر خوبی بودم و خودم تهنای تهنا رفته بودم دکتر رفتم نانوایی دم خونه مون برای خودم یه مافین و یه چیزی تو مایه های شیرینی دانمارکی جایزه گرفتم. بعد اومدم خونه یه نسکافه واسه خودم درست کردم و خلاصه حسابی از خودم پذیرایی کردم. روز اولی که این خونه رو گرفتیم و این نونوایی رو دیدم با خودم فکر می کردم هر روز صبح زود می رم می دوم بعدش از این جا یه کیک می گیرم می رم خونه صبخونه می خورم.آره... خلاصه امروز بعد از دو سال ما برای اولین بار رنگ شیرینی های این نونوایی رو دیدیم. حالا ورزش صبحگاهی و دویدینش پیشکشمون...

آییییی شاکیم از این پدر و مادر آقای همسر... بیست و چهار ساعت نشسته اند می گن آقای همسر ما که داره دکتری می خونه خنگه و دختر خانومشون که از صدقه سر دانشگاه آزاد واحد دغوز آباد فوق دیپلم داره نابغه است!!!  تنها چیزی که اینها رو ناراحت می کنه اینه که بچه ها شون با هم برابر نباشن. انگار احساس می کنن تعادل دنیا به هم خورده!!! یکی نیست به اینا بگه آخه بابا مگه قراره همه آدم ها عین هم باشن؟؟؟!!! حالا یکی درس می خونه یکی نمی خونه دیگه... یا مثلا این که آقای همسر داره با این همممه زحمت و سختی خدا رو شکر خوب پول در میاره واسه اینا به جای اینکه مایه خوشحالی باشه باعث ناراحتیه. هر چی هم برای دامادشون خونه و ماشین و شرکت و... می خرن باز دلشون آروم نمی گیره. چون خودشون رو که نمی تونن گول بزنن. هر دفعه هم که زنگ می زنن کلی از اینکه دامادشون چقدر داره سخت کار می کنه و چقدر موفق و کار درست و خداست واسه ما می گن. ما هم همیشه می گیم ایشالله موفق باشن همیشه. نمی دونم چرا دل مادر آقای همسر آروم نمی گیره. چند روز پیش هم برای داماد جان مزدا تری خریدن به سلامتی.

راستی خبر خوب اینکه:

دقیقا فردای روزی که پست قبلی رو نوشتم ایجنت ما یه میل زد برامون که: مدارک ما برای مهاجرت تائید شده. از خوشحالی مرررردم رسما... فقط خیییلی نگران امتحان زبان آقای همسرم. خدا کنه بتونه نمره مورد نیاز رو بیاره. راستی ایجنتمون گفته ۶.۵ هم بشه اوکی لا...


 
هستم هنوز!
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱ : توسط : شازده خانوم

سلام

اوا اینکه:من خیلی خیییییییلی خیییییلی شرمنده همتونم.خجالت مرسی از لطفتون دوستای گلم.قلب

 اومدم دو خط اینجا بنویسم که من هنوز هستم. زنده ام. هم برای اینکه خودم یادم نره هم برای اینکه شاید اینجا کسی نگرانم باشه. به قول اون زنه توی شب یلدا: خب آدم نگران شخصیت های یه فیلم هم می شه!

خب این هم از ادامه سریال شازده خانوم:

ما خوبیم. کماکان مثل ... کار می کنیم. ٧.۵ صبح از خونه می زنیم بیرون دنبال یه لقمه نون حلال و ٩-١٠ شب هم بر می گردیم خونه می خوابیم. همدیگه رو فقط توی ماشین توی راه رفت و برگشت می بینیم. خیییییییییییلی خیلی خسته می شم. اما الان دیگه شرکتمون رو دوست دارم. یه رئیس جان جدید اومده اینجا که خفففففففن کارش درسته. توی همه پروژه های بزرگ مالزی بوده. باشخصیت و آدم حسابی... مهربون و تپل و کلللی باحاله خلاصه.... کلی هم با من دوست جون شده. برای مهمونی عیدمون هم دعوتش کردم با خانواده اش اومدن خونه مون. کلی دوست و رفیق هم پیدا کردم سر کار. قراردادم رو با شرکت تمدید کردم برای ۶ ماه دیگه. تازه از همه اینا بهتر اینکه ۴ میلیون تومن هم پس انداز کردم از حقوق خود خودم !زبان

راستی من چند روز پیش ٢٩ سالم شد. چه سن غریبیه ٢٩ سالگی.... چرا آدم دوست نداره ٣٠ سالش بشه هیچ وقت؟ حالا مگه الان که سی سالمون نشده چه غلطی می کنیم؟ اصلا ما چقدر جوونی کردیم مگه که حالا نخوایم تموم بشه؟ ولله ما ایرانی ها همه مون از هفت سالگی یاد می گیریم که ۴٠ ساله باشیم. یعنی مث ۴٠ ساله ها رفتار کنیم. اصلا من چرا دارم اینا رو می گم؟ ذهن آدم همین جوری میره ها....

دیگه اینکه... ما یه تصمیم موهوم هم در مورد نی نی گرفتیم: یه سال که بشه سابقه کارم نی نی داری تا... نی نی بشه ٢ سالش. بعدش دوباره می رم سر کار. متنفرم از اینکه نی نی کوچولو تر از این از مامانش جدا بشه. 

آهان راستی:آقای همسر پستش کلی توی شرکت رفته بالاتر. بهش یه دونه ماشین هم دادن. کللللی واسه خودش رئیس جان شده دیگه خلاصه... دیگه...این روزا باید زبان بخونه که نمی خونه. یعنی وقت نمی کنه طفلک. همین روزا باید امتحان آیلتس بده.

شرایط مهاجرت استرالیا هم که سخت تر و سخت تر می شه هر روز. مدارکمون همین روزا جوابش میاد که اگه ایشششششششاللا خدا بخواد تائید بشه گام بعدیش آیلتسه ٧ هستش که آقای همسر باید زودی بگیره. بعدش هم برای پلیس کلیرنس میایم ایران هورررررررررااااااااااااااااااااااااااااااا......

فکر کنم ۴-۵ ماه دیگه بشه ایران اومدنمون. خییییییییییلی دل هر دو تا مون تنگ شده.

راستی ما تو این مالزی جیگرکی و کله پزی هم پیدا کردیم! فکر شو بکن! 

امروز شنبه تعطیلی منه (آخه یه هفته در میون شنبه ها باید بریم سر کار) از صبح تا حالا یک عالم لباس شستم. یک عالم خونه تمیز کزدم. جارو برقی کشیدم. یه ماکارونی درست کردم. یه کباب دیگی هم همین الان سوزوندم به سلامتی. اینا رو هم که بنویسم بعدش می خوام برم مگامال. آقای همسر که از شرکت ماشین خوچگل گرفته  قراضه خودمون مال من شد. من هم گاهی می رم خرید آخر هفته باهاش. هفته ای یه روز هم می برمش سر کار. دیگههه.... همین دیگه... چیز دیگه ای یادم نمیاد که تعریف کنم.

مواظب خودتون باشین خیلی خییییییلی.

من میام بازم. هر چند دیر به دیر.

بغلبای بای


 
شازده خانوم تلخ
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ : توسط : شازده خانوم

- حالم بده. مسموم شدم. دل درد شدید و ... ضعف و ... درد و... درد و... دردو... گلاب به روتون چیز های دیگه در حد جام جهانی...

دیشب تا صبح نتونستم حتی یه لحظه بخوابم. آقای همسر بیچاره هم پا به پای من بیدار موند. بمیرم براش... حتما الان از بی خوابی سر دردگرفته. صبح من رو برد بیمارستان. ظهر که داشت خوابم می برد به اصرار من تازه رفت سر کار.  امروز هم  نتونستم برم سر کار و دو تا جلسه خیلی موهوم رو از دست دادم. اه... گند زدم با این کار کردنم. آخه آدمی که 2 ماهه استخدام شده دو بار ام سی می گیره؟

- بعد از ظهر مامان و خواهری اومدن اینترنت. حالم رو که دیدن هی اصرار کردن که برو استراحت کن. گفتم نه. آخر سر وبکم ها مون رو روشن گذاشتیم من جلوی کامپیوترم خوابیدم خواهری هم نشست به لاک زدن و شیرینی خوردن و سایر تفریحات سالم... مامان هم داشت اون طرف شور درست می کرد (با دستورالعمل مخصوص من از خود راضی) اینقدر کیف می داد ... چشمام رو که باز می کردم جلوم بودن... انگار که تو همون اتاق قدیمی خودم خوابیدم و مامان و خواهری هم کنارم نشستن.

- پس فردا با این خانوم مالاییه همکارمون قرار خرید داریم برای صدمین بار ( که با این که اصلا همچین آدمی نیستم ولی مجبور شدم که هر صد بارش رو بهم بزنم.). این بار هم برنامه رو بهم بزنم دیگه فکر می کنه رسما دارم می پیچونمش. فکر کنم پس فردا باید یه ویلچر دست و پا کنم برای خودم. به جان خودم! تاکسی هم دیگه لازم نیست سوار شم. از همین در خونه سوارش می شم و گازشو می گیرم می رم تا... پاویلیون.

- رفتم کامنت ها رو جواب دادم. از این به بعد هم جواب می دم هر چه قدر هم که وقت نداشته باشم و دیر بشه. اونجوری از خودم بدم می اومد.

- مادر بزرگه بیمارستانه. پدر بزرگه هم به همچنین. دلم برای بابام خیلی می سوزه. نه که برای اونا نسوزه ها... ولی خوب نامردی و بی مهری ازشون زیاد دیدم. اون هم وقتی که فقط دو سالم بود. خدا ببخشتشون اگه آدم های خوبی نبودن. من هم...

- همین جوری نشستم (یعنی ولو شدم) دارم وبلاگ می خونم نه مسئله گریه داری نوشته نه من رو یاد چیز خاصی می اندازه... یه دفعه هق هق می زنم! انه اینکه اشکم فقط سرازیر بشه ها... نه... هق هق گریه ام تا خونه همسایه هم می ره فکر کنم!

باید تاریخ های این زر زر های بی موقعم رو توی تقویم یادداشت کنم ببینم می تونم گردن چیزی بندازمش آیا یا اینکه رسما خل شدم؟

- دارم می میرم.

- من چه تلخم امروز.


 
هر روز تون پیروز و مبارک و اینا...
ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥ : توسط : شازده خانوم

- مریض بودم. دو بار فجیع سرما خوردم. در حدی که من فراری از دکتر های مالزی بالاخره دکتر رفتم. برای اولین بار هم مرخصی گرفتم و خونه نشین شدم. اما اینقدر حالم بد بودکه خونه نشینی رو که حالش رو نبردم هیچ... تعطیلات ام هم کوفتم شد.  سینوزیتم هم عود کرده و به سلامتی هنوز که هنوزه داره پدرم رو در میاره. اینا رو هم که دارم می نویسم چشمام یه خط در میون می بینه. به خاطر سینوزیته. شدید که می شه گاهی روی دید اثر می ذاره. خلاصه جیگرم برای خودم کبابه از بس که گناهدار و طفلکی شدم...  دست هام همه اش می لرزه... تا از جام بلند می شم چشمام سیاهی می ره... موجود ضعیف داغونی شدم کلا...

- کریسمس شما هم مری باشه ایشالله... من که سه روز تعطیلی آخر هفته دارم.... از خوشی دارم می میرم دیگه....

- دیروز صبح با ذوق و شوق بیدار شدم و پیاده رفتم تا بانک سر کوچه چک کنم حقوقم رو ریختن یا نه؟ آقای همسر می گه تو ایران کار نکردی واسه اینه که ٢۵ ام توقع حقوق داری. یادم میاد که ایران که بودیم همیشه ٣-۴ ماه حقوق از شرکت طلب داشت و اگه دیگه خیلی اوضاعمون خراب می شد به سختی می رفت سراغشون که بابا... لااقل ١٠٠ تومن از حقوق چهار ماه پیشم رو بدین! 

- رئیس خان بزرگ ما یه آدم خییییلی گنده استخدام کردن و فرموده اند ما هم بشیم دستیار ایشون. این آقای خیییییلی گنده که واقعا آدم قابل احترام و فوق العاده با سواد و درست حسابیی ئه خیلی هم مهربون و مودب و جنتلمنه. بزرگترین پروژه های مالزی رو این آقای خیییلی گنده ساخته. رئیس خان بزرگ هم هی ما رو خر می کنه که تو اگه اینجا بمونی کلللللی از این آقاهه چیز یاد می گیری. ما هم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون از وقتی اولین حقوقمون رو دریافت کردیم و مزه پول رفت زیر دندونمون دیگه یادمون رفت که چیز میز یاد گرفتن کیلو چند.... آخه اون اوایل به رئیس خان بزرگ گفته بودم من اینجا چیزی یاد نمی گیرم و من می خوام برم و از این حرفا... خلاصه از وقتی که شدم دستیار آقای خیلی گنده همه چیز بر وفق مراد بود تا اینکه رئیس خان بزرگ تصمیم گرفت یه وظیفه جدید به من بده... یعنی که فرمودند که مینتز جلسه یا همون گزارشی که از جلسه می نویسن که چه غلطی کردن و چه تصمیماتی گرفتن رو که تا حالا آقای خیلی گنده می نوشته از این به بعد من بنویسم.این یعنی شازده خانوم بد بخت شد... یعنی هر چی تا حالا جلسه می رفیم و الکی سر تکون می دادیم و هییییییچچچچی نمی فهمیدیم از این به بعد لو می ره.... اولین جلسه هم چی بود؟ مال یه پروژه خییییلی عظیم که آدم تو عمرش شاید یه بار فقط تجربه کنه همچین کاری رو. یعنی که هییییچ پیش زمینه ای ازش نداری و خلاصه عین گیج ها فقط نگاه کردم و هیییییچ چی ننوشتم. یعنی نفهمیدم که بنویسم. بعد از جلسه صاف رفتم توی دستشویی زر زر گریه کردم!  بعدش هم صورتم رو شستم که مثلا هیچ کس نفهمه به خیال خودم. که فکر کنم خواجه حافظ شیرازی هنوز نفهمیده که اونم اگه وبلاگم رو بخونه بی نصیب نمی مونه به هر حال.

خلاصه دو دقیقه بعد رئیس خان بزرگ (که به هیچ کس همچین افتخاری رو نمی دن) بالای سر میز من نازل شد و وایساد همین جوری بر و بر من رو نگاه کردن...من هم اشهد خودم رو خوندم  و گفتم: ها؟ بله؟ چی می گی عزیز دل برادر؟ اخراج؟ اعدام؟ سنگسار؟ چی کارم می خواین بکنین الان؟ فرمودند: شازی ( مخفف شازده خانوم. این دیگه یعنی اوج صمیمیت وقتی رئیس خان بزرگ اسم تو رو می شکونه) اینقدر زود رها نکن. تو سعی خودت رو بکن. یاد می گیری. الان نگو نمی تونم. فکر کردی همه از روز اول همه چی بلد بودن. من خودم به فلانی سه ماه آموزش دادم تا یاد گرفت این گزارش ها رو بنویسه. دو سه ماه تلاش کن. اگه تنونستی یاد بگیری اونوقت رها کن.

شب با اعصاب رنده شده از استرس و فشار عصبی برگشتم خونه و برای هر کی ( یعنی آقای همسر و خواهری و مامان و ...) که این ماجرا رو تعریف کردم جای اینکه یه کم دلش به حال من بیچاره بسوزه قربون صدقه رئیس خان بزرگ رفت که چقدر مهربون و فهمیده و ... است. خوبه ولله!

- پریروز توی آفیس (درست بعد از پروژه گریه زاری و اینا...)یه نفر یه دونه از این کلاه قرمز های کریسمس آورد گذاشت سر ما و گفت می شه با هم عکس بگیریم؟ ما هم که یک شازده خانوم کول و مردمی... گفتیم چرا که نه؟ خلاصه بعدش یکی یکی کل آفیس اومدن یه دور عکس گرفتن باهامون! شده بودم عین این "سنتا" ها که توی مرکز خرید ها می شینن از مردم پول می گیرن که با بچه هاشون عکس بگیرن... فقط فرق من این بود که پول نگرفتم از کسی... یادم باشه بعدا حساب کنم باهاشون...

هی هم گفتن که تو چه خوشگلی و عین مدل ها میمونی و اینا... که یعنی نه اینکه چون عجیب غریبی برامون می خوایم باهات عکس بگیریم. نه! چون خوشگلی داریم باهات عکس می گیریم...

خدا کنه فقط رئیس خان بزرگ از دوربین های مدار بسته اش ندیده باشه وگرنه می گه دختره چه دل به نشاط هم هست! یه دقیقه قبل گند زده به مینت جلسه  و داشت زر زر می کرد الان نیشش رو از این گوشش تا اون گوشش باز کرده داره اون وسط قر می ده و ژست می گیره ازش عکس بندازن! 

از همه باحال ترش یه دختره بود که توی دپارمان ماست و دستیار هد دپارتمانه و نمی دونم چرا  از روز اول من رو به چشم یک رقیب دیده و خلاصه احساس می کنه من قراره جا شو بگیرم. برای همین یه کم بی ادب و گستاخ بود و خلاصه می خواست به من بگه من رئیسم. من هم دیدم این جوریه... به کل ندیده گرفتمش. یعنی نه سلام و نه خداحافظی و نه هیچچچی. اینه که الان همدیگه رو اصلا تحویل نمی گیریم. حالا وسط این کریسمس بازی ها و عکاسی ها اون هم یه دفعه جو گیر شد اومد بغل من! من هم دست انداختم گردنش و با نیش باز در آغوش هم دو نفری عکس گرفتیم. بعدش هم دو تا مون رومون رو کردیم اونور و رفتیم!

- مسیحی های آفیس با ذوق از من می پرسن شما هم کریسمس رو جشن می گیرین؟ تعجب می کنن که من مث مسلمون های مالایی چپ چپ نگاه نمی کنم و خودم رو کنار نمی کشم از جشنشون. تعجب می کنن که باهاشون درخت تزئین کردم و بهشون تبریک هم می گم و باهاشون عکس هم می گیرم. بهشون می گم نه ولی ما هم توی فرهنگمون یه جشنی داریم که با کریسمس ریشه های مشرک داره. اسمش یلداست. دیگه نمی گم که شما دارین یلدای ما رو جشن می گیرین!

- چند روز قبل تر ها هم یه فستیوال چینی بود. توی آفیس موقع ناهار یه جور دسر مخصوص درست کردن و آوردن که توپ های برنجی بود. رفتم توی پنتری بالاسر دیگشون و یه کم گپ زدم باهاشون. براشون جالب بود که من توجه نشون می دم به فرهنگشون. از این دختر چینی ها می پرسم دلیل جشن امروز چیه؟ معنیش چیه؟ سابقه اش چیه؟ این اون رو صدا می کنه... اون اون یکی رو... آخر هم چیزی نمی دونن! از این چینی ها با این همه تعصب روی فرهنگشون بعیده که بچه هاشون رو این طوری بار آورده باشن. می گم امشب یه عید ایرانی هم هست. ما شروع زمستون و بلند ترین شب سال رو جشن می گیریم. به خاطر اینکه از فردا روزها بلند تر می شن. جشن شما هم به تغییر فصل ربطی داره؟ می گن نه! فرداش می خونم که فستیوال دیروز چینی ها جشن شروع زمستون بوده!

دلم می سوزه که این چیز ها از بین بره. برام هم اصلا فرقی نمی کنه که یلدا باشه یا کریسمس یا "ویتنر سالستیس" چینی ها.

- دیر شده ولی یلداتون مبارک.    

 


 
شازده خانوم کارمند کوچولو
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦ : توسط : شازده خانوم

- امشب رفتیم سراغ وکیل جان. مدرک آقای همسر برای استرالیا تائید نشده. یعنی حالا باید از راه دیگه ای اقدام کنیم که شانسش هم خیلی بالاتره ولی مجبوریم حتما بریم آدلاید. یعنی کلا استرالیا رفتنمون عقب افتاد. شاید سال دیگه... 

- خواب دیدم خواهریم گربه شده... خدا به خیر کنه...

- از وقتی که به رئیس بزرگ گفتم می خوام استعفا بدم توی شرکت همه مواظب من اند.... راه می رن لپ منو می کشن... رییس های دیگه اگه کاری ازم می خوان هزار بار خواهش و تشکر می کنن... هر چی هم کارشون ارجنت باشه بهم وقت می دن... هر سوتی یی هم که بدم کسی دعوام نمی کنه... فکر کنم رئیس بزرگ بهشون گفته این بذاره بره من پوست از سرتون می کنم. حالا چرا... من خودم هم نمی دونم...متفکر ( آقای رئیس بزرگ یک عدد زن و دو عدد دخمل ناز داره که می پرستتشون و خلاصه به قول خودش فامیلی من است... آقای همسر ما رو هم که یه سالی هست که می شناسه... گفتم یه موقع فکر بد نکنید.)

-زنده باد آقای سلطان که به مناسبت تولدش ما این هفته یه تعطیلی تپل داریم... به به....                           

- زندگی کارمندکوچولویی به شیوه شازده خانوم یعنی اینکه یا هر شب شام بیرون بخوری و دیگه حالت از غذای رستوران بهم بخوره و دل ضعف بره برای یه غذای خونگی...  یا اینکه یه یکشنبه رو آشپزی کنی و یه هفته بخوری... یکشنبه یک عالم مرغ و کباب دیگی و قرمه سبزی و ماهی درست کردم. این هفته شام خونگی داریم. زبان

- امروز صبح که داشیم می رفتیم سر کار توی ماشین دلم یه دفعه رفت ایران... دلم هوای بابامو کرد حسسسسسسسابی.... من بابا مو می خواااااااااااااااام....گریه

- مسئول خرید شرک ایمیل زده که درخت و جینگیل فینگیل کریسمس خریدیم فردا بیاید همگی با هم درخت کریسمس دکوریت کنیم. اینقدر ذوقش رو دارم که فکر کنم امشب خوابم نبره.نیشخند

 

پ.ن: تابلوئه که "ت" کیبوردم خراب شده. نه؟ 

حالا موقع فارسی نوشتن که خوبه... وقتی می خوام فینگلیش بنویسم واویلا می شه... به هر کی میام ابراز محبت کنم براش بنویسم: فلانی جان... "ج" اش نمی گیره... آبرم برام نمونده خلاصه....خجالت


 
هستم...
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧ : توسط : شازده خانوم

سلام

اومدم بگم من هنوز هستم و خیلی خیلی شرمنده محبت هاتونم و دلم خیلی تنگه برای همه تون.

یک عالمه اتفاق مهم و هیجان انگیز کوچیک و بزرگ افتاده که دلم می سوزه که وقت نشده بنویسمشون.

مامان اومد... خونه مون بوی بهشت گرفت... خواهری اومد و من دیگه رو ابرها بودم.... یه مهمون نا خوانده مزاحم اومد که خونه مون رو رسما غصب کرده بود و زندگی مون رو فلج کرده بود که ماجراش قد یه کتابه اگه بخوام بنویسمش... ولی خب اینقدر خوب این مسئله رو هندل کردیم که دلم نمیاد نگم اینجا که چقدر به خودم و آقای همسر افتخار می کنم... از همه خبر ها مهم تر هم اینکه بالاخره رفتم سر کار... توی همون شرکت آقای همسر... با یه حقوق توپس!... ولله این رئیس بزرگه از چی ما خوشش اومده خودم هم نمی دونم... ولی دلش می خواست من رو هر جوری هست استخدام کنه. اصلا نیاز به آرشیکت نداشتن ولی فقط واسه اینکه منو بگیره یه پست جدید تعریف کرد توی شرکت. من هم یه پیشنهاد حقوق بالا دادم که به خوابم نمی دیدم قبول کنه ولی قبول کرد! ...یه ماه که گذشت رفتم سراغ رئیس بزرگ که استعفا بدم از شدت فشار  کاری و استرسش که نذاشت... الان هم هر روز صبح خروس خون از خونه می زنم بیرون و می رم دنبال یه لقمه نون حلال و... شب شغال خون مثل جنازه دست از پا دراز تر بر می گردم خونه و توی راه برگشت توی ماشین خوابم می بره...شب و روز و تعطیل و غیر تعطیل هم دارم کار می کنم دور از جون شما مثل تراکتور...(حالا شما چیز بد تری هم خواستین فرض کنین. عیب نداره. من ناراحت نمی شم. چون همون مدلی دارم کار می کنم دقیقا...) پریشب هم برای اولین بار در زندگانیم آفیشیالی حقوق گرفتم و از ذوقش مردم رسما...نیشخند دو روزه دارم واسه پولم نقشه می کشم و شب ها از ذوق خوابم نمی بره. (هر کی هم فکر کرده من خیلی آدم پول دوستی هستم اشباه کرده.دروغگو)

همین دیگه...

شاید از این به بعد هر از گاهی اینجا رو بنویسم. ولی دیگه نه مثل یه وبلاگ. مثل یه دفتر خاطرات شخصی. فقط برای ثبت خاطرات و حس های مهم که دوس ندارم گم بشن. دلم نمی خواست وبلاگم این جوری بشه ولی چاره ای نیس. باز هم داشتنش از نداشتنش بهتره... ببخشید که وقتی برای وبلاگ خونی و کامنت گذاری و جواب دادن به کامنت ها ندارم. ولی حتما ازتون خبر می گیرم و از خوندن کامنت های پر محبتون خیلی خوشحال می شم. مخصوصا توی این روزهای پر فشار و پر استرس که مامان و خواهری هم تازه رفتن و تنهایی بد جوری داره بهم دهن کجی می کنه... مرسی که هستین... دوستای گلم...مواظب خودتون باشین. 


 
← صفحه بعد